خيلي خيلي وقت پيش يادم مياد كه توي حياط خونه مادربزرگم يه قفس مرغ و خروس بود. تا وقتي جوجه بودن خوشم ميومد نگاشون كنم ولي وقتي بزرگتر شدن، اصلاً هيچ تمايلي به ديد زدن و دون ريختن براشون و از اين فيلمها نداشتم.
يادمه يه روز كه رفتيم خونه مادربزرگم، يه آقايي اومده بود براي اينكه مرغها را سر ببره!!! ظاهراً ديگه تخم نميكردن و فقط هزينه داشتن!!! نتيجهگيري شده بود كه .پخ پخ!!!
اون روز من كلي گريه كردم. با اينكه هيچ خوني نديدم و هيچ صحنه دلخراشي هم نديدم ولي كلي گريه كردم!!! توي عالم بچگي خيلي دلم واسه مرغها ميسوخت!! و تا سالهاي سال ديگه مرغ نميخوردم !!!!
يه بار هم همين فيلم را واسه گوسفند داشتم!!! خبر مرگم رفته بودم عروسي. آخر شب رفتيم بدرقه عروس و داماد و منم داشتم بمب ميتركوندم كه يه دفعه ديدم اوههههههههه چه افتضاحي وسط كوچه راه انداختن!!! مثلاً به مباركي و ميمنت!!!! (عجب رسمهاي مزخرفي ماها داريم ها!!!) از اون به بعد همچین مواقعی چهاردنگ حواسم هست که نگاه نکنم![]()
بگذريم....
الان عقلم بيشتر ميرسه و ميبينم كه توي دنياي آدم بزرگها همه مرغ ميخورن. مرغ كه سهله. گاو و گوسفند هم ميخورن. همه چي مال خداست!!! اونها هم دوست دارن بخورنش!! اكييييييي تازه تارزانشم مال خداست
آدم بزرگها همچين پوست كلفت هستن كه مرغ را بزرگش ميكنن، دون مرغي و گاهي آشغال سبزي و نون خشك خيس خورده و غيره و ذلك و همه چي به مرغ بيمادر بينوا ميدن، بعدش، تا وقتي كه تخم ميكنه و خروسه هم براي سحر بيدارشون ميكنه كه اوضاع اوكي هست ولي وقتي مرغه از شدت سوءتغذيه ديگه تخم نكنه !! پخ پخ!!!
پ.ن. امروز بازم غذا مرغ بود!!! واي حالا تا آخر هفته اگه يه بار ديگه هم بخواد مرغ نهار باشه، من تنبل از گرسنگي ميميرم!!!
واي. نميدونم چرا هيچ وقت نميتونم يه خانوم خونه باشم و ژينگول و بينگول غذا بپزونم و تيتيش تيتيش با خودم غذا بيارم شركت. نميشه ديگه. واله!!

