توي باشگاه:
سكانس اول: يه دختر خانم خيلي لاغر (اونقدر لاغر كه ميشه از پشت همه دندههاشو شمرد) يه شورتك و يه تاپ خيلي كوچولو يه وجب بالاي نافش كرده تنش، وايساده جلوي آينه
سكانس دوم: خودشو از اينور ميكنه و از اونور ميكنه و نگاه ميكنه توي آينه و نچ نچ نچ
سكانس سوم: بلند بلند ميگه كه" واي چقدر چاق شدم!!! چقدر بد هيكل شدم!!! واي اين گوشت آويزون چيه!!! امروز بيست و دو كالري بيشتر از حد مجاز خوردم" بايد خودمو تنبيه كنم. از امروز شيريني قدغن و ...........
اي كاش سكانس چهارمي هم بود: بهش ميگم اينقدر چ..ه افه نيا كه چاقم چاقم. برو بيرون. عين يه گربه لاي در مونده شدي. اعصاب خورد كنننننننننننننننننننننننننن. كپك بزني. ميخواهي بگي كه چي؟؟؟؟![]()
![]()
ظهر سالن غذا خوري:
سكانس اول: يه دختر خانم لاغراندام جلوي شماست. به متصدي غذا ميگه "واييييييييييييييي چرا اينقدر غذاهاتون چربه؟؟؟؟؟ اوههههههه ايييييييييييي آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ برنج نميخوام. خوراك ... بدين"
سكانس دوم: سر ميز همه در مورد ميزان كالري موجود در هر قاشق و چي چقدر چاق ميكنه و چه غلطي بكنيد لاغر بشيد و هشت تا كشمش برابر سه تا قاشق برنج هست و هشت تا قاشق پلو برابر نيم ساعت چهار نعل رفتن روي ترد ميل هست و پلو با برنج فرق ميكنه و ................ سخنراني ميكنن
سكانس سوم: بعد نهار. پيشنهاد ميدن كه پياده تا پنج تا خيابون اونور تر بريم كه اين غذا را هضم كنيم. وايييي چقدر امروز خورديم. واه ال كرديم بللللللل كرديم. زود باشيد راه بريد. تنبلها چاقالوهاااااااااااا
اي كاش سكانس چهارمي هم بود: بابا اينقدر انرژي منفي نفرستيد. خورديم كه خورديم. واله. اعصاب مصاب ندارم از اين كالري و كوفت و زهر مار بخواهيد حرف بزنيد. اصلا دلم ميخواد توي قبر جام نشه. مگه زوره؟؟؟؟ حالا اينقدر بگين بگين تا دستم همش از توي قبر بمونه بيرون واسه يه ذره هله هوله................![]()
بعد از ظهر بهاري:
سكانس اول: سر ميز غذا به اين نتيجه ميرسيد كه يه يك هفتهاي ميشه با بر و بچ شيطنت نكردين. بنابراين نتيجه ميگيرد كه بعد نهار جيييييييييييييييييييييييم
سكانس دوم: در يك حمله پارتيزاني پول و سويچ ماشين را برميداريد و طبق برنامه بر و بچ هر كدوم از يه سوراخي از شركت ميزنن بيرون. شما به همراه رفيق شفيقتون ميريد پاركينگ. ماشينو برميداريد و در حاليكه توي ماشين سعي ميكنيد قايم بشيد از پاركينگ ميزنيد بيرون. بر و بچ را از وسط كوچهها جمع ميكنيد. صداي ضبط ر تا آسمون ميبريد بالا و ميگازونيد به سمت كافي شامپ ....
سكانس سوم: تا خرخره بستني و شيك و آبميوه نوش جان كردين و اينقدر خنديدين كه دل و رودتون درد ميكنه. توي راه برگشت به اين نتيجه ميرسيد كه بابا بياييد سر راه بريم شيرني .... از اون تارت معروف و نون سوخاري معروفترش بخريم و.....
با سرعت داريد برميگردين شركت. سر يه دور برگردون با يكي از همكاران عزيزتر از جانتون از راسته جيگرسانان شاخ به شاخ ميشيد!!!!!!!!!!!!
سكانس چهارمي هم هست: توي آسانسور در حاليكه پلاستيك حاوي تارت له شده دستتون هست با يكي از اعضاي گوشكوب هيأت مديره همراه ميشيد. بر و بچ هنوز دارن ميخندن. نميتونيد خودتونو كنترل كنيد و .... بله ديگه![]()
![]()
