در يك صبح دلانگيز صحنهها همزمان با هم ضبط ميشوند:
صحنه اول: هنوز سر جاتون ننشستين كارفرماي محترم خدمتتون زنگ ميزنن كه فلان كار انجام شده. لطف كنيد سريع انجام بدين و آمار را آپ ديت كنيد و .... و وقتي ميبينه شما هنوز خبر نداريد ميگه كه الان ميرم طبقه بالا و نامهها و اطلاعات مربوطه را براتون فكس ميكنم.
نتيجه: نماينده كارفرماي محترم تشريف ميبرن يه طبقه بالا و شروع ميكنن به شماره فكس شما را گرفتن. اشغالللللللللللللللللللل
صحنه دوم: يه جيگرررررري اينجاست. دقيقاً روبروي شما. طبق روال هر روز، زودتر از نگهبان آمده و پشت ميز مستقر شده و كما فيالسابق گوشي تلفن به دستش چسبيده. در نظر داشته باشيد دست راستش ها. چون وقتي اون يكي تلفن روي ميزش زنگ ميخوره و ايشون با دست چپ گوشي را بر ميداره هميشه ميگه "قطع كن خودم بهت زنگ ميزنم!!" خوب نميتونه با دست چپش گوشي را نگه داره ديگه.
بعد مكالمه اول را ادامههههههههه ميده. تمام كه شد با دست چپ شماره ميگيره و دوباره شروع ميكنه. (عين هر روز)
نتيجه: خط فكس نان استاپ مشغوله. نان استاپپپپپپپپپپپپپپپ
پ.ن. : من اصلا با تلفن زدنهاي ايشون هيچ كاري ندارم. خب عرضه ميخواد كه آدم ماهي .... تومان حقوق بگيره و در كل ماه اندازه يك ساعت كار مفيد ازش در نياد. عرضه ميخواد جانم. عرضه ميخواد كه آدم بتونه به اقصي نقاط مملكت و جهان بزنگه، خبررساني كنه، كنجكاوي كنه. عرضه ميخواد كه آمار همه بچههاي شركت را داشته باشه و آخرش زبونش سر همه دراز باشه و هيچ كس نتونه بهش بگه بالاي چشمت ابروئه و ....................
البته بيشتر از اون عرضه ميخواد كه يكي به اين جيگر حالي كنه كه اين خط آزاد، تنها خط فكس مادر مرده واحده.
