ميخواستم برم سينما. فيلم "درباره الي". دوستي گفت "اگر خيلي اعصاب داري و ميخواهي بري ناخنهات را بجوي بسم الله".
رفتم خونه. اخبار 20:30.
ساعت از نه گذشته بود كه ديدم ديگه انگشتي واسم نمونده كه هيچ مويي هم بر سرم نمونده. از اون بدتر هيچ احساس شعوري هم نمونده
ميخواستم يه زمان مشخص كنم و برم ديدن عزيزي كه خيلي واسم عزيزه. رفتم. ديدم توي بيبرنامگي...................
ميخواستم توي غار تنهاييم باشم. اينقدر هر كس از راه رسيد مثل ... اومد تو، ديدم يار غاري هم واسم نمونده ......
ميخواستم سرش داد بزنم. تذكر بدم. ديدم توي اين مهد كودك، حسي واسم نمونده ...........
ميخواستم .....................
شايد برم
يكي از همين روزها ميرم. انشاله
. پ. ن. 1 به جان خودم بياييد اينجا و بخواهيد نصيحت كنيد ميزنم داغونتون ميكنم.
. پ. ن. 2 دلم ميخواد و به هيچ كس هم ربطي نداره
بعد نوشت:
ميخواستم بيام بنويسم كه من مخلص همه مهربونيها و دلگرميهاي همه دوستهاي خوبم هستم، اومدم ديدم كه خودشون هم ميدونن كه واقعاً دوستشون دارم

