بالاخره
بنده خدا خانم نگهبان از صبح اومده بود اونجا و مثلاً تميز كرده بود و نهار را گرم كرده بود. اين آقا هر از چند گاهي كه ميومد تهران، ميرفت چراغ برق (فقط همون نواحي را خوب ميشناخت) و به اندازه چندين پرس غذا ميگرفت. از همه چي. اين غذاها توي اون ظروف يك بار مصرف داخل يخچال نگهداري ميشدند و به تدريج گرم شده و خورده ميشدند. نهار اونروز هم از همين غذاها بود.
فكر ميكنم ميتونيد حال منو تصور كنيد وقتي اون يخچال را ديدم و بعد شنيدم كه اين غذاها چي هستن و از چه زماني اونجا هستن و .... اون ليوانهاي كثيف كه بوي زخمش آدم را خفه ميكرد و ............بگذريم. نهار خورديم و بعدش آستين بالا زدم و با هزاران ليتر آب داغ برفك اون يخچال را باز كردم و تميزش كردم. تقريباً همه چيز همه چيز بجز گوشت و مرغهاي فريز شده كپك زده بودن. همه چيز. توي اون يخچال داروي گاوي، مرغي و ..... بود تا مربا و پنير و گردو و لنگه جوراب
يه كمد بزرگ بود كه همه چيز قريب به اتفاق توش كپك زده بود

بعد اون روز با خودم عهد كردم ........
زندگي ما به همين روال با اين آقا در جريان بود. هميشه از من تعريف ميكرد و ميگفت تو مدير خوبي ميشي و ال و بل. توي همين گير و دار بعضاً مشتري واسه خريد مجموعه پيدا ميشد و ايشون ريز ريز ماجرا را واسه من و همسرجان تعريف ميكرد و ما هميشه سعي كرديم شنونده باشيم. خودش صلاح خودشو بهتر ميدونست و الحق و الانصاف كه قلباً نميخواست بفروشه و همه را به دزد بودن و نيت پليد داشتن محكوم ميكرد
يه روز جمعه نهار دعوتش كردم (البته يادتون كه هست بعد اون جريان خودش فقط تا ميدون آزادي ميومد). يه عمو دارم كه بزرگ فاميله و من خيلي دوستش دارم. همون روز تماس گرفت و گفت ظهر ميخواهيم بياييم خونه شما. گفتم عموجان مهمان دارم و اينجوري و اونجوري. گفت اشكال نداره ما هم مياييم و .....
ظهر مهمون ما اومد و عمو و زن عمو هم آمدن. اين آقاي عزيز جلوي همه برداشت گفت كه "اين مريم خانوم صاحب هشت ميليارد دارايي منه. اين خانوم مديره. مديريت تمام امور من هم دستشه. خيلي دلسوزه. جوري واسه من زحمت ميكش كه دخترام نكشيدن. همه هشت ميليارد ثروت من دست ايشونه. اصلاً همش مال ايشون. من كه نميتونم با خودم ببرم اون دنيا و ........... خانوم حتماً با خانواده عمو به كلبه درويشي ما بياييد. بذاريد ما هم با هم ارتباط داشته باشيم و ......."
زن عمو
مريم جان نميخواهي يكي دو نفر را استخدام كني؟ ديگه وقتشه يه دستي به سر و گوش زندگيت بكشي. مرسي خيلي دلمون ميخواد. شما هم تشريف بياريد. البته بايد ببينيم مريم ما رو مياره يا نه و .....
عمو
واسه همينه كه يه مدتيه كم پيدا شدي مريم خانوم؟؟ آره؟؟ و ........ اگر مريم خانوم صلاح بدونن و اجازه بدن ما هم خيلي خيلي دوست داريم با شما رفت و آمد داشته باشيم و ......
حال من و همسر جان گفتن نداره. (فقط بگم كه اين حرفها باعث شد كه بعدها براي من شر بزرگي درست بشه)
بالاخره اون روز كذايي تموم شد و چون قرار بود فردا بريم دكتر اون آقا پيش ما موند. آخر شب گير داد كه شما زن و شوهر كه هر دو تا كارمندين چرا مستأجريد؟ چرا خونه نميخريد؟ ما هم گفتيم كه زوده ما تازه شروع كرديم و ....
بعد قسممون داد كه اگر مشكل پول هست خوب من بهتون ميدم. قرض ميدم. با نرخ بهره متداول بانكي. از ما انكار از اون اصرار و.....
(نميدونم سرش به كجا اصابت كرده بود كه ضربه مغزي شده بود و ميخواست به هر زوري كه شده به ما كمك كنه تا ما صاحب خانه شويم)
اواسط هفته تماس گرفت كه براتون يه آپارتمان (باغ فيض - خودش اصلاً نميدونست باغ فيض كجاست !!!!) زير سر گذاشتم و چنين و چنان. بريم ببينيم. هر چي گفتم نميخوام. ما پول كافي نداريم و اصلاً نميخوام زير دين كسي برم شروع كرد به قسم دادن. اينقدر قسم داد تا راضي شدم برم ببينم. انصافاً آپارتمان شيك و نوساز و مرتبي بود. تقريباً همه چيزش خوب بود. ولي اين آقا اينقدر گفت اينجاش كجه اينجاش راسته. ميخواهيد اينقدر پول بدين كه منصرف شديم.
بالاخره هر چي ما ميگفتيم كه آقا جان ما كه پول نداريم نميخواهيم خونه بخريم ولي مگه دست بردار بود. هر روز يه طرف شهر بوديم. خسته شدم. خيلي احمقانه بود. براي بعضي از خونهها ما حتي يك دهم پول را هم نداشتيم ولي مگه ول ميكرد. حس ميكردم ميخواد يه جوري محبتهاي مار رو جبران بكنه (خدا شاهده من اصلا به قصد جبران كاري براش نميكردم و واقعاً عذاب ميكشيدم كه اينهمه اصرار ميكرد) ولي راضي نميشد و هر كسي رو كه ميديد و ميشناخت سفارش ميكرد كه واسه يه زوج جوان دنبال يه خونه مناسب بگردن. ترجيحاً هم غرب تهران باشه.
در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه دلش ميخواد كمك كنه ولي قبل از اون، اينه كه نميتونه از پولش بگذره و حتي با نرخ بانك به ما قرض بده. اين دنبال خونه رفتنها هم تلاش احمقانهاي بود كه فقط خودشو راضي كنه كه يه حركتي كرده اصلاً هم براش مهم نبود كه وقت ما رو ميگيره. هر شب ميومد اونجا و نقشه ميكشيد و ......
يه شب كه خونمون بود گفت من فكرامو كردم و به اين نتيجه رسيدم كه يه خونه بگيريم كه حداقل چهار تا خواب داشته باشه. يكي واسه شما دوتا، يكي واسه نيني، يكي واسه من و يكي هم اتاق كار شماها. حالا اگر هم پنج خوابه باشه و بتونيم يكي هم واسه مهمون كنار بذاريم خيلي بهتره.
يه شب ديگه ميگفت كه نه همون دو خوابه بهتره. و ...........
بالاخره هر روز واسه خودش يه خواب جديد ميديد و من و همسرجان بدون اينكه بهش بگيم دنبال يه خونه بوديم براي جابجاي. موعد اجارمون شده بود و ما تصميم داشتيم از اونجا بلند بشيم.
يه جاي خوب پيدا كرديم و بهش گفتيم كه اجارهنامه نوشتيم و ميخواهيم از اينجا بريم. اول مثلاً ناراحت شد ولي گفت خوب كردين و زن و شوهر بايد به هم تكيه كنن و روي پاي خودشون وايسن و ... (چون خيلي مسن بود من چيزي نميگم
)
در جريان جابجايي بوديم كه مشكلي براي يكي از صميميترين دوستامون پيش اومد و ما مقداري از پولي كه داشتيم را به دوستمون قرض داديم.
****************************
پ.ن. دلم ميخواد بقيهاش را بنويسم ولي ياد اون خاطرات عصبيم ميكنه. فعلاً شرمنده
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت
1 PM |