تبليغاتX
دیدار

ادامه ماجرا:

 اون وقتها خونه ما شمال شرق بود و شهرستان محل زندگي ايشون دقيقاً جنوب غرب تهران !!!

هر وقت ميخواستيم بريم ديدنش يه مسافرت بود. تقريباً اگر ترافيك نبود و تخته گاز ميرفتيم (اگر ترافيك نبود) حدود دو ساعت توي راه بوديم. يه بار كه رفتيم بهش سر بزنيم و ازش شير بخريم (من ظرف ميبردم و ازش شير ميخريدم) آدرسمونو روي يه كاغذ نوشتم دادم بهش و واسه يه روز جمعه نهار براي اولين بار دعوتش كردم خونمون.

صبح جمعه ساعت شش و نيم صبح تماس گرفت و گفت خانوم من دارم راه ميفتم !!! (ساعت شش و نيم صبح!!! حال من كارمند را كه درك ميكنيد)

از خواب پريده بودم و پيام به مغزم نميرسيد بالاخره همسرجان را بيدار كردم و تند تند مشغول شديم. گفتم ديگه خيلي دير بشه واسه ساعت ده رسيده.

ساعت شد ده، يازده، دوازده، يك  هنوز خبري نبود. موبايلش هم كه تماس ميگرفتم يا در دسترس نبود يا كلي زنگ ميخورد و در نهايت بوق اشغال ميزد.

باورتون نميشه ساعت يك بود كه بالاخره موبايلش را برداشت.

- كجاييد؟ چرا دير كردين؟ اتفاقي افتاده؟

- واي، مردم، خسته شدم، كجا رفتين خونه گرفتين ....

- بابام جان كجايي؟

- نميدونم؟ توي اتوبان

- كدوم اتوبان؟

- نميدونم فكر كنم همت

- خوب. همت را مستقيم بيا. بيا تا آخر همت بعدش ....

- آخرش كجاست؟ از كجا بفهمم رسيدم آخرش؟ يه جا نوشته آخر همت

- نه شما بيا تا ميرسي به يه چهار راه. اونجا آخر همته

- من سه چهار تا چهار راه تا حالا رد كردم  كدوم چهار راه را ميگي

- رد كردي؟ سه چهار تا؟ مگه وسط اتوبان، وسط همت چهار راه هست؟ كي؟ مطمئني همت بود؟

-  نميدونم شايد همت نبود. من از شهياد اومدم. خانوم من ساعت هشت و نيم ميدون شهياد بودم

- اوا خاك به سرم. از ساعت هشت و نيم كه ميدون آزادي بودي تا حالا كجا موندي؟

.......

 بالاخره طي يه عمليات انتحاري با كمك همسر جان، ايشون پيدا شدن و ساعت سه رسيدن. هنوز نرسيده بود نهار خورديم. حالش خوب نبود. ميگفت سرم گيج ميره، قلبم درد ميكنه و ....قرار گذاشتم كه براش يه وقت دكتر بگيرم، يه هماهنگي باهاش بكنم و برم ميدون آزادي دنبالش و بريم دكتر.

ساعت چهار و نيم گفتن كه بايد برگردن. من و همسرجان راهي شديم گفتيم حداقل تا همون ميدون شهياد ببريمش (ممكن بود فردا صبح هم نرسه)

تقريبا رسيده بوديم اول همت شرق، كنار ما يه بوق زد و بلند گفت " آقا جان ديگه خودم بلدم. اين نوبنياده ديگه بقيه‌اش را خودم ميرم"

فكر كن. نوبنياد!!! چه ربطي داره!!! پاشو گذاشت روي گاز و برو

ما هم پشت سرش هر چي بوق، چراغ، ..... انگار نه انگار

يه دفعه ديديم خروجي شهرك غرب رفت به سمت ميدون صنعت و .....

گمش كرديم !!!

حدود يك ساعت و نيم تمام شهرك غرب را بالا پايين دور زديم، هر چي با موبايلش تماس ميگرفتم بي فايده بود و .......

 

شب حدود ساعت نه ونيم تماس گرفت و گفت من همين الان رسيدم!!! من ديگه خونه شما نميام. خانوم شما منو خيلي اذيت ميكني. حالا باز خوبه بهم غذا دادي با خودم آوردم حداقل امشب هم غذاي خونه ميخورم وگرنه امروز با اين اوضاع ميمردم. خانوم تو قصد جون منو كردي  

از يه دكتر فوق تخصص چشم‌پزشكي با هزار مصيبت وقت گرفتم. يه روز وسط هفته. مرخصي گرفتم و كوبيدم رفتم ميدون آزادي دنبالش و همراهش رفتم دكتر. دكتر گفت بايد نميدونم آنژيو بكنه و .....

بعد واسه هفته بعد رفتيم دكتر قلب و عروق

دوباره چشم پزشكي، نوار قلب و ........

بگذريم. اين جريان ميدون آزادي رفتن و پيداش كردن و بعد دكتر رفتن و آزمايشگاه و ... خودش يه داستان مفصل بود ولي حسنش اين بود كه بعد از دكتر خودم مياوردمش خونمون و بهش رسيدگي ميكردم. ولي بديش اين بود كه هميشه ميگفت يه جاييم درد ميكنه و من بدو. همسر جان ميگفت مريم اين چون خيلي وقت كسي بهش توجه نكرده و تو الان داري همچين خودكشي ميكني داره واست ناز ميكنه    خودشو لوس كرده

گاهي ميگفتم حق با همسرجانه گاهي ميگفتم نه بيچاره گناه داره خوب درد داره، بيماره، سني ازش گذشته و ... شايدم اين بهانه‌اي هست كه بياد خونه ما و از تنهايي در مياد

 

هر بار كه ميومد خونه ما اصرار ميكرد كه حداقل ما يه روز نهار بريم خونش. بالاخره قرار شد يه ظهر جمعه بريم اونجا.

براي اولين بار بود كه ميرفتم داخل ساختمانش ولي به جرأت ميتونم بگم كه خونش عين اين فيلمهاي ترسناك توي تلويزيون بود. انگار زمان اونجا متوقف شده بود. به حدي كثيف بود، به حدي كثيف بود كه ....

فقط بهتون بگم كه با همون كفشهايي كه ميرفت توي گاوداري، توي مزرعه و .... با همون از در ساختمان ميومد داخل و روي فرش

يه دست ميز و صندلي پلاستيكي افتضاح وسط هال بود. به حدي كثيف، اينقدر روش خرت و پرت ريخته بود كه .....

يه تخت فلزي درب و داغون با يه تلويزيون خراب و نيمه شكسته هم مثلا توي اتاق خواب بود........

آشپزخونه.......  فقط بگم كه اينقدر يخچالش برفك زده بود كه درش بسته نميشد و با يه كش كه دور تا دور يخچال انداخته بود مثلاً يخچال درش بسته بود

 ادامه دارد ....

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

چند روز پيش، همسرجان توي كنفرانس ... شركت كرده بود و اونجا يه مقاله ارائه دادن و گفتن كه در سال 1995 يونسكو نيمه عمر علم را حدود سيصد سال حساب كرده. يعني اگه الان يه آدم از سيصد سال پيش بياد هيچ چيزي از دنياي الان ما،  از تكنولوژي و ..... هيچي نمفهمه. اين عمر در سال 2005 حدود 3 سال و براي سال 2020 حدود سه هفته پيش‌بيني شده است. يعني اگه توي سال 2020 ما سه هفته از اجتماع دور باشيم، وقتي برگرديم، همه چي واسمون تعطيل

 

داشتم فكر ميكردم نيازي به يونسكو نيست، من خودم هم يه نمونه عيني دارم

سال 84 همين موقعه‌ها بود كه تهيه گزارش مالي اقتصادي يه پروژه براي گرفتن وام آنچناني از يه بانك بهم پيشنهاد شد. رقم پيشنهادي خوب بود و تصميم گرفتم كه انجام بدم. واسه يه روز پنجشنبه توي آبان كه هوا مثل امروز بود و يه نم بارون با سوز سردي ميومد، قرار گذاشتيم. محل پروژه نزديك يكي از شهرستانهاي تهران بود و بالطبع من هر چي فكر كردم ديدم نميتونم تنها با دو تا ماشين مرد كه فقط تلفني به هم معرفي شده بوديم برم. در نتيجه با همسرجان رفتيم سر قرار.

يه مزرعه خيلي خيلي بزرگ كه پرورش ماهي، انواع ماكيان، سالنهاي صنعتي پرورش مرغ گوشتي، گاوداري با سالنهاي بزرگ صنعتي و همه از نژاد هولشتاين، مزرعه كشت و .... كلي خنزر پنزر داشت.

مجموعه خيلي بزرگي بود. برآورد ارزش تجهيزات و ماشين‌آلات و موجودات توش كار هر كسي نبود و ....

و اما

صاحب اين مجموعه يك پيرمرد 76 ساله بود. تك و تنها. البته كارگر داشت. يه واحد ساختماني تقريباً دوبلكس هم يه گوشه مجموعه بود كه چندين اتاق داشت و  اين آقا اونجا زندگي ميكرد و  ....

داشتيم با پيرمرده صحبت ميكرديم و از چند و چون كار و غيره سئوال ميكردم كه يه بيت از حافظ خوند. منم كه عشق حافظ، با يه بيت ديگه جوابشو دادم و همينطور يكي اون و يكي من تا يه وقت به خودمون اومديم ديديم بابا اصلاً ما اومديم طرف اين پيرمرده و داريم بهش ميگيم كه نفروش. اينها دلال هستن و طرحي كه من بنويسم و بخواهيم از بانك وام بگيريم ال و بل. آقا نفروش كه ضرر ميكني !!!!

اين حس انساندوستي من يه دفعه بيدار شده بود  و ديدم اي بابا اين پيرمرد بيچاره حدود سي ساله كه از شهر اومده بيرون و به قول خودش خونه آنچناني تهران را گذاشته و امده وسط بيابون و دست تنها ذره ذره اين مجموعه را ساخته و گسترش داده و الان نه يه ذره قانون و حقوق سرش ميشه نه هيچي ديگه دارن كلاه به چه گشادي سرش ميذارن. مجموعه حدود هشت ميليارد ارزش داشت (اون موقع) كه ميخواستن يه جوري كمتر بخرن و اونم قسطي و يه گزارش بذارن روش از بانك وام بگيرن و ...  (چقدر خبيث بودم من)

بالاخره دوستي ما با اين آقا از اينجا شروع شد و بنده شدم واسش دايه مهربانتر از مادر. نميدونم حس خاصي بهش پيدا كرده بودم. قسم ميخورم كه هيچ، هيچ چشمي به هيچ چيزي نداشتم ولي چون در ناخودآگاهم منو به ياد پدربزرگ مرحومم مينداخت، من بدجوري نگرانش شده بود.

مرتب باهاش تماس ميگرفتم ولي خوب خيلي كم ميشد كه گوشي تلفن را برداره. از صبح تا عصر توي مجموعه ميگشت و سر شب ساعت هفت خواب

اينقدر باهاش حرف زدم كه راضيش كردم يه خورده از تكنولوژي استفاده كنه و خواهشاً يه موبايل بخره. خودش تنها رفته بود و الحق كه مردك موبايل فروش هم سر اين بيچاره كلاه گذاشته بود اساس. يه گوشي سوني اريكسون ظريف و  كوچولو مدل ...... دوربين دار، پخش و ضبط و ال و بل و .... را داده بود بهش خدا تومن. اين بابا هر كليدي را كه فشار ميداد به دليل بزرگ بودن سر انگشتاش و كوچك بودن كليدهاي موبايل سه چهار كليد با هم عمل ميكردن

واسه زنگ موبايل هم آهنگ It's a beautiful life گروه Ace of Base را گذاشته بود واسش. هر وقت تماس ميگرفتي هزار تا زنگ ميخورد تا برداره. ميگفت آهنگ قشنگيه روح آدم تازه ميشه، چطور ميشه ما هم يه خورده آهنگ خارجي گوش بديم؟؟؟؟

خودمو كشتم تا بهش ياد بدم چطور بايد شماره منو بگيره. شماره خونه و موبايلمو روي ان تا كاغذ نوشتم و توي جيبها، كنار تلفن خونه، توي ماشين و ... گذاشتم. ولي واييييييي

يه روز ميديدي صد بار تماس ميگرفت و اوايل با خنده و بعدش تقريباً با بد و بيراه ميگفت كه تقصير توئه من اينو خريدم. به هر كي ميخوام زنگ بزنم نميتونم. فقط شماره تو را ميگيره

يه روز ميديدي پشت هم اس ام اس خالي ميفرستاد. زنگ ميزدم ميگفتي چي شده چرا اس ام اس خالي ميفرستيد؟ ميگفت چي ميفرستم؟ اس ام اس چيه؟

خانوم تقصير توئه منو با اين چيزا درگير كردي، من از اين وزوزه‌ها نميخواستم

ادامه داره...

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

س: مريم ديگه خسته شدم ديگه هيچ اميدي واسه ادامه ندارم

من: وااا. چي شده. چرا يه دفعه

س: ميخوام برم توي يه جزيره دور از آدمها واسه خودم توي يه غار يا روي يه درخت زندگي كنم

من: عزيزم الان اينقدر مشكلات اقتصادي و اجتماعي آدمها زياد شده و به قول قديميها زندگي سخت شده كه خيلي ها همچين چيزي دلشون ميخواد. با همسرت يه سفر بريد. يه خورده برنامه‌هاتو عوض كن و.... باور كن تأثير داره

س: ديگه شوهرم و دوست ندارم

من:

س: اصلاً‌ منو نميبينه

من:

س: اون همه عشق و عاشقي تموم شد رفت. خودشو توي كارش غرق كرده. اگه بهش اطمينان نداشتم ميگفتم ...

من: س عزيزم اين چه حرفيه. خوب داره واسه زندگي تلاش ميكنه. اون خيلي دوستت داره. همه اينو ميدونن خودت هم ميدوني

س: پس چرا من اين حس را ندارم. به نظرم يه تيكه يخ شده، سرده، بيروحه، .... نميتونم بهش تكيه كنم و ....

من: نه خوب شايد توي كارش مشكلي داره، سرش شلوغه و .... تو حساس شدي

س: نه. وقتي هفته پيش از مأموريت اومدم با اينكه دلم براش يه ذره شده بود ولي اون خيلي واكنش نشون نداد

من: ببين مردها اون جور كه ما فكر و حس ميكنيم، فكر نميكنن. شايد به نظر خودش بهترين و عاشقانه‌ترين برخورد را كرده

.................

......................

س: نه. عوض شده. داره ميشه يه تيكه يخ. ديگه نميتونم بي‌مهري را تحمل كنم. خسته شدم. ميخوام بزنم زير همه چيز. دلم ميخواد بميرم. همه ميگن بچه همه چيزو عوض ميكنه و ...

من: عزيزم اين چه حرفيه !!!!!!! به نظر من نبايد از بچه به عنوان وسيله استفاده كرد. يه موجود حساس و پاك نياز به محيط امن و آسايش داره تا بارور بشه يعني چي بكنيدش وسيله و .....

س: آخه من خيلي دلم بچه ميخواد. واي پس حس مادر شدنم را چكار كنم

من: هااااااااااااااااااان

س: گاهي ميزنه به سرم برم خودمو گور گم كنم

من: س عزيزم اين چه حرفيه. باور كن يه خورده روزمرگيهاتون زياد شده. يه خورده تغيير برنامه ميخواهيد و....

س: همسرجان كه گوشكوب تشريف دارن و ....

من: خوب عزيزم تو بذار. تو حركت كن

س: خسته شدم (هق هق گريه بلند ميشه). من بايد خودم به يكي تكيه كنم نه اينكه همش مواظبش باشم و تلاش كنم

.................

 اينها بخشي از مكالمه تلفني ديشب من با يكي از دوستاي صميميم بود كه حدود چهار سال پيش طي يه مراسم خيلي عشقولانه بعد از سه چهار سال رفت و آمد و خواستگاري و كلي معركه با هم ازدواج كردن.

واقعاً نميتونستم نظر بدم. هر چند من دوست صميميشون هستم و از خيلي مسائل با خبر، ولي آدم هيچ وقت نميتونه به عنوان نفر سوم در مورد نحوه درست يا غلط بودن برخورد يه زن و يا شوهر نظر بده.

بدجور گير كرده بودم. نه ميتونستم ازش طرفداري كنم و نه ميتونستم نكنم. نميدونم شايد به خاطر وضعيت زندگيهامون و بدو بدو كردنمون ارزش بعضي چيزا و شايد هم تعريفمون از بعضي چيزا عوض شده.

كاش توي روابطمون با همسرامون يه خورده بيشتر دقت كنيم. يه خورده وقت بذاريم. توي جامعه كه مدام نامردمي ميبينيم، اذيت ميشيم، رنج ميبريم، غصه خودمون و يا اطرافيانمونو ميخوريم و ...... كاش حداقل سعي كنيم يه خورده از خودمون مايه بذاريم و با همسرمون و با بچه‌هامون جو شاد و عشق را تقسيم كنيم. انرژي بديم و انرژي بگيريم.

 هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت                          كندم قصد دل ريــــش به آزار دگر

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 12 PM |

عليرغم اينكه كلي بهم وعده و وعيد داد ولي بازم يه جورايي سرم شيره ماليد و ...

بگذريم. ديدم نميتونم بخاطر دو قرون دو زار برم هر روز مثل بقيه چونه بزنم. قلقشو ديگه فهميده بودم ولي من آدم اين كارا نبودم و نيستم. 

خوب رسيديم به آخر سال و پاداشهاي ميليوني بعضيها و  ...... همون داستان قديمي كه تكرار شد

حتماً‌همه اين ايميل كه تكنيكهاي مضحك مختلف شيره ماليدن سر رئيس مبني بر اينكه سرت خيلي شلوغه و تو كارمند خوبي هستي را يادآوري ميكنه را ديدي.  واقعاً اون شركت جايي بود كه اگه يه اپسيلون خورده شيشه داشتي ميتونستي به راحتي از تكنيكهاي ياد شده استفاده كني و خودت را مشغول و يا به اصطلاح خودشون بيزي Busy نشون بدي و بشيني چت كني. مدير كوچك ما به راحتي با اين تكنيكهاي مضحك فكر ميكرد كه واووووووووو عجب كارمندم سرش شلوغه و پاداش روي پاداش 

بالاخره كجدار و مريض تا آخر قراردادم باهاشون اومدم و از اول تير كلاهم و برداشتم و فرار كردم.

راستي يادم رفت بگم كه يه پروژه نيمه تمام دستم بود كه من بردم خونه و تمومش كردم و مثل آدم خوبها ساعات مفيد كاري را براشون فرستادم و اصلاً هم توش آب نبستم و اونها هم بعداً برام جبران كردن

برام يه نامه فرستادن كه مثلا من خودم اونو نوشتم و اقرار (اقرار) كردم كه هيچ حق و حقوق قانوني نسبت به اونجا ندارم و بر اساس قوانين ج.ا.ا. تمام حق و حقوق قانونيمو دريافت كردم.

فكر كن. شاه بخشيده شاه‌قلي نميبخشه. من اگه ميخواستم برم حق و حقوق قانوني بگيرم كه اين همه صبر نميكردم. ميرفتم شكايت ميكردم و حداقلش اين بود كه اذيت ميشدن.

به اين نتيجه رسيدم كه خيلي با ملايمت برخورد كردن باعث ميشه طرف فكر كنه هيچي نميفهمي. عجب ها ......

 

خوب خدا را شكر كه من نماز سر وقت نميخونم و اون همه روزه نميگيرم و احيا نميرم و حج هم نرفتم و خيلي كارهاي خوب خوب هم نميكنم و جانماز آب نميكشم و ...در عوض حق كسي را نخوردم و هميشه آزاد بودم و سعي كردم و ميكنم كار خلاف انسانيت نكنم و ادعايي هم ندارم كه من مسلمونم و ال و بل و جيمبل

 

 پ.ن: لطفاً به جماعت مسلمون و غير مسلمون بر نخوره كه اصلاً حوصله ندارم.

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 9 AM |

توي اون شركت يه خانوم منشي بود كه تقريباً با من اومده بود. ليسانس مديريت بازرگاني داشت و سه سال سابقه كار و خيلي خيلي دختر مهربون و دلسوزي بود. اينقدر اين اهالي پر فيس بهش امر و نهي كردن و اذيتش كردن كه گذاشت و رفت. خيلي وقتها توي آشپزخونه واسه من گريه ميكرد و ميگفت كه مريم من و تو واسه اينها مثل افغانيها واسه ايرانيها هستيم !!!

نميدونم چرا باز من موندم. شايد ميخواستم ببينم چقدر ميتونم تحمل كنم.

بعد از اون، يك خانوم مهربون ديگه اومد اونجا. خون اونو هم ميكردن توي شيشه. فكر ميكنم فقط يه كم با من تونست ارتباط برقرار كنه اونم با ترس و لرز. آخه ميدونيد كه ديوارهاي اون شركت همه موش و اونم چه موشهاي موزي داشت و موشها هم كه گوششششششششش

اولين پاداشها را توي مرداد ماه دادن. به من هيچي  . مدير كوچك فرمودن طبق قوانين  نميتونم به شما الان پاداش بدم چون هنوز سه ماهتون تمام نشده، قول ميدم سري بعد جبران كنم و ال ميكنيم و بل ميكنيم. من متوجه تمام زحماتي كه شما اينجا متقبل ميشيد هستم !!! (واله ما که نفهمیدیم کدوم قانون. هر جا هر چی به نفعشون بود میشد قاننننون. قانون جنگل قانون گوسفندی قانون ....)

يه بچه اونجا بود كه ميگفت نميتونم فارسي حرف بزنم، البته با ماها. آخه عزيزم با كارگرها و مأمور پيك و رستوران‌دار و بنگاهي و خلاصه با همه ميتونست فارسي حرف بزنه ولي با ماها نميتونست

اين بچه كوچولوهه يه ليسانس اقتصاد از يكي از دانشگاههاي در پيت همين اطراف گرفته بود و خلاصه جونم واستون بگه كه ماهي نهصد و هفتاد هزار تومن حقوق ميگرفت. حدود يه سال هم سابقه داشت ولي يك آدم زبون باز و پر افاده‌اي بود كه وقتي مدير كوچك نبود احساس برش ميداشت و ميخواست حكومت كنه.

فكر ميكنم خيلي راحت ميشه حدس زد كه بقيه مزايا و پاداشش چقدر بود. البته بقيه هم همينطور بودن.

مدير كوچك يه قلقي داشت. بايد ازش تعريف ميكردي، تا عرش ميبرديش بالا و از سفر كه ميومدي واسش يه چيز ميخريدي و از همه مهتر زير آب بقيه را ميزدي تا رقمهاي آنچناني بهت پاداش بده. منم كه عمراً

هر روز در فواصل زمانی معین در تماس با همسر جان ایشون ریز ریز فعالیتها را به سمع و نظرش میرسوندن. بچه ها مسخرش میکردن میگفتن الان زنش خبر داره که رنگ ش*و*ر*ت خاونم فلانی چه رنگیه  آخ که چقدر این قبیله متظاهر پشت سرش مسخرش میکردن و توی روش ازش تعریف و اونم که

الان كه يادم ميفته از دست خودم لجم ميگيره كه چرا عمرم و اونجا هدر دادم و از اون بدتر اينهمه بهشون سرويس دادم. اونجا هيچ كس كامپيوتر بلد نبودن و من چه سرويسهايي رايگان در امور سخت‌افزار و نرم‌افزار بهشون ميدادم. البته ادعا كه خيلي زياد بود. مثلاً به راحتي اصطلاح كرش كردن هارد را بكار ميبردن، ولي حاضرم قسم بخورم كه نميدونستن چيه؟؟ اصلاً هارد خوردنيه، پوشيدنيه، چيه؟؟؟

لوگوي بالاي سربرگهاشونو ميخواستن فارسي بنويسن من خنگ بردم خونه و كلي باهاش كار كردم و چند طرح براشون زدم. البته با تأكيد اكيد ميگم كه اينها همه صلواتي بودن. صلواتي

كار اگه ميموند ميبردم خونه و وقت خودم را توي خونه ميذاشتم روي سر و كله زدن با پيمونكارا و حتي يه بار براي تحويل يه كار رفتم در خونه يه پيمونكار اون سر شهر.

خوب خنگ بودن كه شاخ و دم نداره     اين حس تقوا در كارم منو كشته

يه بار شديداً اعتراض كردم و استعفا نوشتم كه بيام بيرون. مدير كوچك با اون زبونش دوباره وعده و وعيد داد و كلي عذر خواهي و ......من دوباره خر شدم

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 8 AM |

نميدونم چرا خيلي مايل نبودم اينجا روزانه بنويسم ولي وقتي ديروز يه "اقرار نامه" از شركت قبليم به دستم رسيد باعث شد كه خيلي ناراحت بشم. اين اقرارنامه مثلا از طرف من نوشته شده و فقط جاي امضا خودمو كم داره. آمپرم چسبيد دلم ميخواست زنگ بزنم بگم خودتونم امضاش كنيد. حالا كه آدم زنده وكيل و وصي داره خوب واسه چي شما، شما پول پيك ميدين و اين نامه را براي من ميفرستيد تا امضا كنم!!!!!!!!

تصميم گرفتم اينجا بنويسم تا شايد سبك بشم.

 

غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه                  كه اين معامله تا صبحدم نخواد ماند

بريــن رواق زبرجد نوشـــته‌اند به زر                   كه جز نكويي اهل كرم نخواهد ماند

 

قسمت اول

تا سال 86 توي سه تا شركت به صورت پاره وقت و پروژه‌اي كار ميكردم كه فقط از يكيشون واسم بيمه به صورت تمام وقت رد ميشد. تقريباً هر ترم حدود 9 واحد هم تدريس هم برميداشتم ولي به خاطر مسايلي كه شايد بعداً بگم عضو هيأت علمي با حكم كارگزيني نشده بودم. اوضام خوب بود. در واقع روي هم رفته از وضعيتم راضي بودم. برنامه‌ريزي مشخص داشتم . تنها دو چيز گاهي خيلي اذيتم ميكرد: - مأموريتها و يا جلساتي كه گاهاً با هم تداخل داشتن (صبح تهران، ظهر مشهد، شب تهران، فردا صبح سنندج، پس فردا شمال و .....) – موندن توي ترافيك و حرص خوردن

كم كم به اين نتيجه رسيدم كه حجم كارم را كم كنم، يه جا برم ثابت بشم و يه خورده بيشتر به فكر خودم باشم. ميخواستم توي همون شركتي كه واسم بيمه كامل رد ميكردن بمونم ولي اونجا عليرغم حقوق خوب و مدير عامل بسيار مهربونش (يك مرد مسن‌تر از باباي خودم كه خيلي دوستش دارم و خداييش اون هم خيلي به من محبت داشت. با اينكه همه توي اون شركت يه جورايي فاميل بودن و خيلي مذهبي ولي من با همشون ارتباط برقرار كرده بودم و همه احترام هم را داشتيم)، تنها عيبش اين بود به خاطر وضعيت سيا ... يه مدتي ديگه پروژه‌هاي بزرگ بر نميداشتند و كم كم داشتن جهت‌گيري كار را عوض ميكردن كه هيچ چالشي نداشت و ......

اين شد كه با معرفي يكي از دوستام رفتم شركت "ر". يه شركت به گفته خودشون با مديريت خارجي و كلي ادا و اصول و اطوار بيخود.

روز اول كه براي مصاحبه رفتم يه آقاي جوون (آقاي ل) به عنوان مدير عامل اومد و باهام مصاحبه كرد و كلي كلاس گذاشت و كلي از كارشون و انواع پروژه‌ها و بالاخره خيلي چيزها حرف زد. كاملاً اعتراف ميكنم كه عليرغم اون سابقه كاري، من خام حرفهاش شدم. خودم هم نفهميدم چرا ولي قبول كردم كه برم اونجا. بعدشم گفتن آمدن به اينجا كه به اين آسونيها نيست. بايد با نائب رئيس هيأت مديره كه يه آقاي آلماني (اصالتاً خارجي بود) مصاحبه كنيد و ايشون هم بايد نظر بدن. و .....

در مورد حقوق هم صادقانه گفتم كه اون شركت (بيمه رد ميكردن) چقدر بهم ميدن. بهش هم گفتم كه اين حقوق را در ازاي حداكثر دو روز كار توي هفته ميگيرم و ....آقاي "ل" هم گفت ما هم پايه را همون ميذاريم ولي در عوض پاداش ميديم و ال ميكنيم و بل ميكنيم و ...

بالاخره مصاحبه دوم هم منو پذيرفتن و رفتم اونجا و شروع كردم. يه مدت گذشت فهميدم كه چه اشتباهي كردم. افتاده بودم توي چاه چون آواز دهل شنيدن از دور خوش است. حجم كارم خيلي خيلي زياد شد. ديگه نميتونستم توي خونه روي هيچ پروژه و طرحي كار كنم. تا دير وقت شركت ميموندم. همون ماه اولي تهيه يه گزارش در مورد بانك .... و تهيه گزارش توجيه مالي اقتصادي پنج تا شركت (Sisters Company) را بهم دادن. استرس و فشار كار يكطرف و جو خشك، بيروح، كلاس كش، مزخرف، آدمهاي پر فيس و افاده و متظاهرش هم همونطرف.

كل نيروشون به تعداد انگشتهاي يه دست نميرسيد ولي خوب همه جون خودشون خارجكي بودن ديگه (مثلا تا دبي رفته بودن ديگه خارجكي شده بودن) كه هيچ تحصيلات درست حسابي و يا سابقه كاري درخشاني نداشتن. همه متظاهر. هيچ وقت هيچ جا اين همه آدم دروغگو و پاچه‌خوار همزمان نديده بودم. فقط رئيس هيات مديره و نايب رئيسش آدمهاي تحصيل كرده‌ و مجربي بودن كه از شانس من بيچاره تقريباً همزمان با ورود من و استخدام يه خانوم منشي جديد ديگه اونها خودشونو از كار  اجرايي كشيدن بيرون و مديريت همه امور و سپردن به يه مدير كوچك (همون آقاي "ل") كه اعتماد به نفسش شوك كننده بود

من و اين مدير كوچك با هم ماجراها داشتيم .......

    

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 9 AM |