ادامه ماجرا:
اون وقتها خونه ما شمال شرق بود و شهرستان محل زندگي ايشون دقيقاً جنوب غرب تهران !!!
هر وقت ميخواستيم بريم ديدنش يه مسافرت بود. تقريباً اگر ترافيك نبود و تخته گاز ميرفتيم (اگر ترافيك نبود) حدود دو ساعت توي راه بوديم. يه بار كه رفتيم بهش سر بزنيم و ازش شير بخريم (من ظرف ميبردم و ازش شير ميخريدم) آدرسمونو روي يه كاغذ نوشتم دادم بهش و واسه يه روز جمعه نهار براي اولين بار دعوتش كردم خونمون.
صبح جمعه ساعت شش و نيم صبح تماس گرفت و گفت خانوم من دارم راه ميفتم !!! (ساعت شش و نيم صبح!!! حال من كارمند را كه درك ميكنيد)![]()
از خواب پريده بودم و پيام به مغزم نميرسيد
بالاخره همسرجان را بيدار كردم و تند تند مشغول شديم. گفتم ديگه خيلي دير بشه واسه ساعت ده رسيده.
ساعت شد ده، يازده، دوازده، يك هنوز خبري نبود. موبايلش هم كه تماس ميگرفتم يا در دسترس نبود يا كلي زنگ ميخورد و در نهايت بوق اشغال ميزد.
باورتون نميشه ساعت يك بود كه بالاخره موبايلش را برداشت. ![]()
- كجاييد؟ چرا دير كردين؟ اتفاقي افتاده؟
- واي، مردم، خسته شدم، كجا رفتين خونه گرفتين ....
- بابام جان كجايي؟
- نميدونم؟ توي اتوبان
- كدوم اتوبان؟
- نميدونم فكر كنم همت
- خوب. همت را مستقيم بيا. بيا تا آخر همت بعدش ....
- آخرش كجاست؟ از كجا بفهمم رسيدم آخرش؟ يه جا نوشته آخر همت
- نه شما بيا تا ميرسي به يه چهار راه. اونجا آخر همته
- من سه چهار تا چهار راه تا حالا رد كردم كدوم چهار راه را ميگي
- رد كردي؟ سه چهار تا؟ مگه وسط اتوبان، وسط همت چهار راه هست؟ كي؟ مطمئني همت بود؟ ![]()
- نميدونم شايد همت نبود. من از شهياد اومدم. خانوم من ساعت هشت و نيم ميدون شهياد بودم
- اوا خاك به سرم. از ساعت هشت و نيم كه ميدون آزادي بودي تا حالا كجا موندي؟ ![]()
.......
بالاخره طي يه عمليات انتحاري با كمك همسر جان، ايشون پيدا شدن و ساعت سه رسيدن. هنوز نرسيده بود نهار خورديم. حالش خوب نبود. ميگفت سرم گيج ميره، قلبم درد ميكنه و ....قرار گذاشتم كه براش يه وقت دكتر بگيرم، يه هماهنگي باهاش بكنم و برم ميدون آزادي دنبالش و بريم دكتر.
ساعت چهار و نيم گفتن كه بايد برگردن. من و همسرجان راهي شديم گفتيم حداقل تا همون ميدون شهياد ببريمش (ممكن بود فردا صبح هم نرسه)
تقريبا رسيده بوديم اول همت شرق، كنار ما يه بوق زد و بلند گفت " آقا جان ديگه خودم بلدم. اين نوبنياده ديگه بقيهاش را خودم ميرم"
فكر كن. نوبنياد!!! چه ربطي داره!!! پاشو گذاشت روي گاز و برو ![]()
![]()
ما هم پشت سرش هر چي بوق، چراغ، ..... انگار نه انگار
يه دفعه ديديم خروجي شهرك غرب رفت به سمت ميدون صنعت و .....
گمش كرديم !!!
حدود يك ساعت و نيم تمام شهرك غرب را بالا پايين دور زديم، هر چي با موبايلش تماس ميگرفتم بي فايده بود و .......
شب حدود ساعت نه ونيم تماس گرفت و گفت من همين الان رسيدم!!! من ديگه خونه شما نميام. خانوم شما منو خيلي اذيت ميكني. حالا باز خوبه بهم غذا دادي با خودم آوردم حداقل امشب هم غذاي خونه ميخورم وگرنه امروز با اين اوضاع ميمردم. خانوم تو قصد جون منو كردي
از يه دكتر فوق تخصص چشمپزشكي با هزار مصيبت وقت گرفتم. يه روز وسط هفته. مرخصي گرفتم و كوبيدم رفتم ميدون آزادي دنبالش و همراهش رفتم دكتر. دكتر گفت بايد نميدونم آنژيو بكنه و .....
بعد واسه هفته بعد رفتيم دكتر قلب و عروق
دوباره چشم پزشكي، نوار قلب و ........
بگذريم. اين جريان ميدون آزادي رفتن و پيداش كردن و بعد دكتر رفتن و آزمايشگاه و ... خودش يه داستان مفصل بود ولي حسنش اين بود كه بعد از دكتر خودم مياوردمش خونمون و بهش رسيدگي ميكردم. ولي بديش اين بود كه هميشه ميگفت يه جاييم درد ميكنه و من بدو. همسر جان ميگفت مريم اين چون خيلي وقت كسي بهش توجه نكرده و تو الان داري همچين خودكشي ميكني داره واست ناز ميكنه خودشو لوس كرده![]()
گاهي ميگفتم حق با همسرجانه گاهي ميگفتم نه بيچاره گناه داره خوب درد داره، بيماره، سني ازش گذشته و ... شايدم اين بهانهاي هست كه بياد خونه ما و از تنهايي در مياد
هر بار كه ميومد خونه ما اصرار ميكرد كه حداقل ما يه روز نهار بريم خونش. بالاخره قرار شد يه ظهر جمعه بريم اونجا.
براي اولين بار بود كه ميرفتم داخل ساختمانش ولي به جرأت ميتونم بگم كه خونش عين اين فيلمهاي ترسناك توي تلويزيون بود. انگار زمان اونجا متوقف شده بود. به حدي كثيف بود، به حدي كثيف بود كه ....
فقط بهتون بگم كه با همون كفشهايي كه ميرفت توي گاوداري، توي مزرعه و .... با همون از در ساختمان ميومد داخل و روي فرش ![]()
![]()
يه دست ميز و صندلي پلاستيكي افتضاح وسط هال بود. به حدي كثيف، اينقدر روش خرت و پرت ريخته بود كه .....
يه تخت فلزي درب و داغون با يه تلويزيون خراب و نيمه شكسته هم مثلا توي اتاق خواب بود........
آشپزخونه....... ![]()
فقط بگم كه اينقدر يخچالش برفك زده بود كه درش بسته نميشد و با يه كش كه دور تا دور يخچال انداخته بود مثلاً يخچال درش بسته بود
ادامه دارد ....

