بالاخره بعد از مدتها فرصتي پيدا شد و به اتفاق همسرجان رفتيم پارك ملت براي ديدن آبنماي موزيكال. به نظر من يه چيزش خيلي جذاب بود و اونم اينه كه بين افرادي از جامعه خودت كه نميشناسيشون و از عقايدشون خبر نداري قرار ميگيري و ... همه با هم به صداي ملايم رقص آب در هيجان قطعه موسيقي كيتارو، ياني و ... گوش ميكنيد. ![]()
تأثير نظم و ترتيب فوارهها و نورپردازي صحنه رقص آب جاي خود ولي، گوش كردن به اين موسيقي در فضاي باز يك پارك و آرامشي كه ميدونستيد هيچ كس نميتونه وسطش قطعش كنه و زد حال بزنه واقعاً جذاب بود. اميدوارم ...
*****************************************************
پ.ن. 1: ملاقات با دوستي دوست داشتني بعد از مدتها باعث ميشه كه كلي انرژي بگيري و ياد خاطرات كني و حس كني كه زندهاي و داري زندگي ميكني چون جريان داري
پ.ن. 2: يه بار به طور اتفاقي از وبلاگ يكي از آشناها كه در مورد روزمرگيهاش مينوشت، سر درآوردم. خيلي اتفاقي. جالب اينه كه بعد از مدتي فهميدم خيليها وبلاگش را ميخونن و در خفا مسخرش ميكنن، از جرياناتي كه مينوشت سوء استفاده ميكنن و ....
توي يكي از پستهاش در مورد من با بيرحمي تمام قضاوت كرده بود (شكر خدا گذشت زمان ثابت كرد كه اشتباه ميكرده) و ......
ميخوام اينجا براش بنويسم كه خيلي سعي ميكنم ببخشمش، نه به خاطر اون كارش كه به خاطر خيلي بيعدالتيها و برخوردهاي غير منصفانش ولي نميتونم. خيلي هم به فرشتهام گفتم كه دلم ميخواد ببخشمش ولي نميتونم. ميتونستم خيلي اذيتش كنم. ميتونستم مثل خودش باشم ولي نبودم. حداقل خوشحالم كه ميتونستم ولي نخواستم چون عقيدهام اين نيست ![]()

