تبليغاتX
دیدار

بالاخره بعد از مدتها فرصتي پيدا شد و به اتفاق همسرجان رفتيم پارك ملت براي ديدن آب‌نماي موزيكال. به نظر من يه چيزش خيلي جذاب بود و اونم اينه كه بين افرادي از جامعه خودت كه نميشناسيشون و از عقايدشون خبر نداري قرار ميگيري و ... همه با هم به صداي ملايم رقص آب در هيجان قطعه موسيقي كيتارو، ياني و ... گوش ميكنيد.

تأثير نظم و ترتيب فواره‌ها و نورپردازي صحنه رقص آب جاي خود ولي، گوش كردن به اين موسيقي در فضاي باز يك پارك و آرامشي كه ميدونستيد هيچ كس نميتونه وسطش قطعش كنه و زد حال بزنه واقعاً جذاب بود. اميدوارم ...

 

 *****************************************************

پ.ن. 1: ملاقات با دوستي دوست داشتني بعد از مدتها باعث ميشه كه كلي انرژي بگيري و ياد خاطرات كني و حس كني كه زنده‌اي و داري زندگي ميكني چون جريان داري

 

پ.ن. 2: يه بار به طور اتفاقي از وبلاگ يكي از آشناها كه در مورد روزمرگيهاش مينوشت، سر درآوردم. خيلي اتفاقي. جالب اينه كه بعد از مدتي فهميدم خيليها وبلاگش را ميخونن و در خفا مسخرش ميكنن، از جرياناتي كه مي‌نوشت سوء استفاده ميكنن و ....

توي يكي از پستهاش در مورد من با بيرحمي تمام قضاوت كرده بود (شكر خدا گذشت زمان ثابت كرد كه اشتباه ميكرده) و ......

ميخوام اينجا براش بنويسم كه خيلي سعي ميكنم ببخشمش، نه به خاطر اون كارش كه به خاطر خيلي بي‌عدالتيها و برخوردهاي غير منصفانش ولي نميتونم. خيلي هم به فرشته‌ام گفتم كه دلم ميخواد ببخشمش ولي نميتونم. ميتونستم خيلي اذيتش كنم. ميتونستم مثل خودش باشم ولي نبودم. حداقل خوشحالم كه ميتونستم ولي نخواستم چون عقيده‌ام اين نيست

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 9 AM |

 سفر به كرمان و شنيدن حرفهاي مردي كه ، سه خواهر، يك برادر و .... را همه را به يكباره از دست داده بود.

اينكه با دنده‌هاي شكسته، خونريزي داخلي و تني و بدني خورد و خمير از صبح زود تا دو بعد از ظهر روي ديوار خراب شده خونه خودش نظاره‌گر جسد پسر درسخوان و مؤدبش بوده. اينكه دخترش با دو دست شكسته و همسرش با سري شكسته و بدني زخمي اونو از زير آوار در آوردن. اينكه اين دو زن با اين همه درد روحي و فيزيكي چگونه بقيه اعضا را درآوردن ولي وقتي به پسرآخرشون رسيدن فقط كبودي بوده و بس

اينكه عذاب وجدان داره اين مادر را ميكشه كه چرا نتونسته زودتر پسرش را از زير آوار در بياره

اينكه بعد از گذشت هشت ساعت بالاخره خودشون با ماشين شخصي مجروحاشونو به كرمان ميبرن. اينكه جاده دو ساعته بم كرمان را به علت ترافيك پنج ساعته ميرن. اينكه پسر ديگرشون توي ماشن فوت ميكنه و بدن بيروحش به كرمان ميرسه و ..........

اين همه سال گذشته و همه فراموش كردن كه هنوز بي‌خانمانهايي كه زماني زندگي داشتن، خانواده داشتن و..... در بم هستند. فقط هستند.

 

وقتي يك مرد اين خاطرات را تعريف ميكنه، وقتي راه ميره كمر و دنده‌هاي پشتش شكل مناسبي ندارن و .... آدم احساس ميكنه كه...........

من حس كردم كه خيلي خنگم. ميدونيد چرا؟ نميفهمم اين زلزله بود يا طوفان بود يا موج دريا بود؟ چرا نميفهمم؟ هان چرا؟

من خنگم براي اينكه نفهميدم واقعاً كمكهاي مردمي و كمكهاي بين‌المللي كجا رفته؟ چادرهاي ....يي و يا خونه‌هاي پيش‌ساخته‌ و پتوهاي ....و بسياري اجناس ديگه چرا يك دفعه توي بازار ناصر خسرو و يا بازار جنوب سر در آوردن؟ توي بازار؟ خوب خنگم ديگه

 

چرا نميفهمم كه كاميونهاي حاوي يخهاي بزرگ براي چه به پشت كوه ميرفتند؟ چرا؟

خوب دوباره مشكل آي كيو پيدا كردم. همين

اگه يه دكتر خوب سراغ داريد كه بهم معرفي كنيد

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 10 AM |