تبليغاتX
دیدار
  1. ....: آن چه دارو باشد كه همه دردها را درمان است؟
  2. ....: بي‌شك آن دارو خرد باشد كه اول آفريدة خداوند است.

 

  1. ....: آن چه درد باشد كه هرگز درمانش نباشد؟
  2. ....: بدترين درد جان "عشق" است كه وي را هيچ درمان نباشد جز وصول. 

 

  1. .....: فرق چه باشد اندر ميان كافر و مؤمن؟
  2. .....: ...................
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

دلم گريه ميخواد. بي‌صدا و با صدا

دلم ميخواد داد بزنم. گريه كنم. داد بزنم و نخوام به كسي توضيح بدم چرا.

دلم ميخواد هوار بكشم و كسي نگه نه اينجور ميشه اونجور ميشه ال ميكني بل ميكنيم.

واي

دلم ميخواد بي ادب و بی نزاکت باشم مثل خيلي از آدمهاي ديگه، دلم ميخواد هيچ كسو نبينم دلم براي كسي تنگ نشه واسه كسي غصه نخورم، دلم نسوزه، دلم ميخواد چشمامو ببندم و هر چی دلم می خواد بگم ...

 

دلم گرفته، دلم گريه ميخواد. اين دل منه كه گريه ميخواد ..........

 

هر روز دلم به زير باري دگر است                       در ديده من ز هجر خاري دگر است

من جهد همي كنم قضــا ميگويد                       بيــــرون ز كفايت تو كاري دگر است

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |

بالاخره هيجانهاي متوالي هفته گذشته به پايان رسيد. تصمصيم داشتم بنويسم كه توي دفتر بيمه ايران چه بساطي با كارشناس بيمه داشتم و چه حرصي خوردم. انگار از مال باباش ميخواست صدقه بده. هر چي عيب بود ميگفت ماشينتون از قبل داشته. 

آقاجان اتاقش صدا ميده، سر شاسيش افتاده پايين واسه همين دنده عقب كه ميري صداي تراكتور ميده، كولرش باد گرم ميزنه و .. ميگفت اينها از قبل بوده.

يكي نيست بهشون بگه پول بيمه را كه هر سال ميگيريد لطفاً چه .... ميخواهيد باهاش بكنيد لطفاً

توي مطب دكتر و ناز منشي و ....

كاري كه بالاخره پيمانكار تحويل داد و .......

عجب هفته شور انگيزي بود

*******************************************************************************

گاهي دلم ميخواد بدونم من انرژي مثبت به بقيه ميدم يا منفي؟ به نظرم خيلي خوبه كه آدم بتونه به اطرافيانش انرژي مثبت بده. شور زندگي را توي وجودشون زنده كنه. منظورم اصلاً دلقك بازي و مسخره بازي نيست. بعضي آدمها به شكاف ديوار هم ميخندن و سبك بازيشون آدم را كلافه ميكنه، بعضي‌ها خيلي حرف ميزنن و مغز آدم را ميخورن، بعضي ها اينقدر ساكتن كه بايد سكه بندازي تا حرف بزنن. بعضي ها توي خونه و خلوت خصوصيشون تقريباً ساكتن و حرف نميزنن ولي نميدونم چرا وقتي چشمشون به يكي ميفته روشن ميشن

بعضي‌ها بايد ثابت كنن كه در همه زمينه‌ها از علم بهره دارند و اظهار فضلشون (خصوصاً اگر واقعاً دانش لازم را نداشته باشن) آدم را كلافه ميكنه

ولي بعضي‌ها شادن. حرف ميزنن، ميخندوننن، ميگريونن ولي انرژي مثبت ميدن. يه دوست خوب دارم كه از همين دسته آدمهاست. حتي وقتي ته چشماش يك نغمه هست باز هم گرمي بخش اطرافش ميشه. اينجوري براي اطرافيانش خيلي خوبه ولي خودش چي؟ خودش؟

 

نميدونم چرا ياد اين جمله افتادم كه: "وقتی با انگشت به طرف دیگری نشان می روید، توجه کنید که سه انگشت خودتان را نشان می‌دهد. اول باید تکلیف خودتان را مشخص کنید. عمر دنیا کوتاه است. عشق آن نیست که غم بر در غمخواری برد."

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 7 AM |

امروز يكشنبه دومين هيجان اين هفته اتفاق افتاد. عين يك خانم ساعت هشت و ربع داشتم ضمن گوش دادن به يك موزيك ملايم رانندگي ميكردم كه راننده تاكسي جلوم دقيقاً يك دفعه دور ميدان ... خواست ترمز كنه. به همين راحتي و به همين خوشمزگي!!

منم كوبيدم عقب ماشينش. نميدونم سرعت عكس‌العملم كم بود، كور بودم، فاصلم با ايشون كم بود و .... بالاخره هر چي بود من مقصر بودم.

من مقصر بودم ولي نميدونيد عجب آدم محترمي بود. از ماشين اومد پايين و داد و هوار آي مردم بياييد ببينيد كشت. بدبختم كرد. واي، هوار خانوم چرا همچين ميكني؟ بعد هم شاكي كه اولاً من مسافر پياده نميكردم، ثانياً شما فرض كن يه نفر پريده جلوي من اين چه فرقي داره با مسافر پياده كردن من؟؟؟؟ آي زدي داغون كردي، شاسيش كج شد و .... اينقدر بددهن و بي‌ادب كه حالم به هم خورد.

من دقيقاً نيم دقيقه اول خشك شده بودم. ميتونم به جرأت بگم ماشين كج و كولش يك پيكان مدل 57 شايد 58 بود. (شايد هم يك لگن) بالاخره مردم كارشناس زاده شده از مادر رد ميشدن و هر كدام بنا به سطح كارشناسيشون يه نظريه ارائه ميدادند. بالاخره افسر اومد و ....

ديديم گل بود به سبزه هم آراسته شد. يه پسر به ظاهر مذهبي كه به قول خودش سر هزار تا تصادف اين شكلي رفته بود و در همه اونها راننده زن مقصر بوده. خانم شما با اين سرعت كجا ميرفتي ؟؟ معلومه كه مقصريد. آقا مسافر نداشته!!!!!!!! شما مقصريد به چند دليل اصلي:

1-  زن هستيد براي همين با حواس پرتي رانندگي ميكنيد، 2- يك زن هستيد كه رانندگي ميكنيد بنابراين سرعتتون هم غير مجاز بوده چون همه خانمها اينطورن، 3- رعايت فاصله را نكرديد چون همه خانمها اينطورن، 4- راننده تاكسي هر جا، هر وقت (با تأكيد هر وقت و هر جا) دلش بخواد ميتونه ترمز كنه. و لازم نيست راهنما و يا فلشر بزنه شما بايد مراقب باشيد و....5- بيمه داريد يا تموم شده چون حتماً ماهي چند بار تصادف ميكنيد (حالا توي اين نه سال اين سومين تصادف من بينوا بوده و اولين بار كه مقصر بودم. آييييييييي)

كم كم داشت هر چي توي باشگاه بهمون آموزش داده بودن يادم ميومد. شيطونه ميگفت يه هانسون مومتون مگي بزنم ..................

 

معركه‌اي بود در نوع خود هيجان‌آور. يك نقاشي كشيد به اسم كروكي. بعد ما را فرستاد ميدان ونك. به به. اونجا هم يه صف بود. چون ظاهراً امروز آمار تصادفات بالا بود و .......... با اينكه بيمه نرفتم ولي تا ده و نيم معطل شدم.

*************************************************************************

راننده مذكور تنها بيمه نامه ماشين را داشت. ظاهراً ماشينشون مشمول طرح خودروهاي فرسوده بوده و مدارك را تحويل داده بود و من نميدونم چطور هنوز ماشين را تحويل نداده بود

من با هيجاني وافر بالاخره يك كوپن از بيمه شخص ثالثم كندم و دودستي حضور انورشان تقديم كرديم و با ماشيني درب و داغون اومدم شركت.

 منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز       چه شكر گويمت اي كارساز بنده‌نواز

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |

امروز صبح اول هفته در شروع ساعت كاري با يك اتفاق هيجان‌آور كه تا آخر هفته آدم را شارژ ميكنه شروع شد.

پيمانكار پروژه‌اي كه من مديرش هستم بعد از كلي ناز و ادا و دروغ و ....يك بار كار را نصفه نيمه با اشتباهات فراوان تحويل داده. حالا از يك هفته پيش مثلا داشته اصلاحات انجام ميداده، امروز تماس گرفت و با كلي عذر و بهانه و منت فرمودن كه كار تا نيمه هفته مثلاً تا چهارشنبه آماده ميشه ولي من باز قول نميدم. بنده هم هر چي خواهش تمنا و التماس كردم به جايي نرسيد. مراتب را به مدير عامل اطلاع دادم و مدير عزيز فرمودن تماس بگير بهش بگو خيلي... هستي، كار بلد نيستي ... ميكني كار را ميگيري، بهش بگين همه فايلها و داده‌ها را بده خودمون، از همون اول معلوم بود كه ....كار نميتوني بكني ... ميكني بهانه مياري و...........

من احمق هم تماس گرفتم و با لحن ملايم گفتم آقا جان لطفاً تا امروز كار را برسونيد و يك دفعه ديدم به به تريپ پيمونكاريه و هوار كه من نميتونم و همه چيز را پس ميدم و من دارم لطف ميكنم با اين سرعت براي شما كار ميكنم و قراردادمون ال و بل و ........

ما هم گفتيم باشه. مرسي. قربانت. خداحافظ

دوباره به مدير عامل خبر داديم كه بله كار به اينجا رسيد. ايشون هم با كمال محبت با پيمانكار مربوطه تماس گرفتن و با ظاهري عصباني از پيمانكار به خاطر برخورد بد اينجانب عذرخواهي كردن و با صدايي بلند كه همه پرسنل بشنوند فرمودن تقصير از خانم ... هست من به خاطر برخورد بدشون معذرت ميخوام و ...بعد هم به من ابلاغ كردن كه ما كار را تمام شده ميخواهيم (يعني من حاضرم براي اينكه كار تمام بشه خيلي راحت يكي از كارشناسهاي ارشدم را هزينه كنم، دل پيمانكار را به دست بيارم تا شايد ايشون منت بر فرق سر ما بذارن و يك كار پر از اشتباه كه بايد ذره ذره‌اش را ما چك كنيم تحويل دهند)

نتيجه اينكه قرار شد يك قسمت كار دوشنبه و يه قسمت ديگه سه‌شنبه تحويل داده شود انشااله تعالا. چون دوباره بنده بايد با پيمانكار عزيز هماهنگ كنم و ببينم بالاخره ميخواد چه گلي به سر ما بگيره.

 

حالا موندم با اين هم انگيزه و شور حسيني در وجودم چه بكنم

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 2 PM |

واقعاً خسته شدم. فشار كارم زياد بود. نميدونم چرا توي فرهنگي كاري ما هنوز جاي مشاور بدبخت معلوم نيست. هر كسي يه دستوري ميده و يه توقعي و از همه بدتر اينكه اطلاعات نادرست ميدن. فكر ميكنن مشاور، مأمور مخفي سازمان ماليات كشوره و .... تازه آخرش شاكي ميشن كه ال و بل


اصلا به خرافات و فال و فالگيري اعتقادي ندارم. به هيچ وجه. البته يكي دو بار به خاطر كنجكاوي و خنده (شايد هم بيكاري و وقت آزاد دوران دانشجويي) رفتم مثلا فال قهوه و تا مدتها سوژه بوده واسه خنديدن

ولي الان اونقدر گير كردم و دلم ميخواد از بعد از اين بدونم كه دارم خفه ميشم. نميدونم چرا اينجوري شدم. اصلاً نميتونم تصميم بگيرم. موقعيتي كه مدتها دنبالش بودم پيدا شده ولي من نميدونم چرا نميتونم تكون بخورم. چرا هنگ كردم. ميترسم؟ نميتونم ريسك كنم؟ نگران چي هستم؟ متعهدم؟ به چي؟ اصلاً براي چي متعهد باشم مگر جايي باقي مونده كه آدم بخواد به اخلاقيات توجه كنه؟؟

با خودم ميگم هر قدر عدالت اينجا معني داره اخلاقيات هم ميتونه معني داشته باشه، شيطونه ميره توي جلدم و ميگه خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت باش ولي ....

حس دوگانه و خفه‌كننده‌اي كه نتوني توش تصميم بگيري.

***************************************************************

امروز از دست يك نفر خيلي خيلي ناراحت شدم. برخوردي كرد كه من تا يه نيم ساعت گيج مونده بودم. من هم براش يه نامه نوشتم. يك نامه با عنواني بسيار با معنا و در مخفي‌ترين جاي كامپيوترم سيوش كردم. تمام حرفهاي دلم را بهش زدم. حالا احساس سبكي ميكنم.

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |