خوب چهاشنبه رسيد و از اون مهمتر عصر چهارشنبه رسيد. اين هفته سرم خيلي خلوت بود. ارامش قبل از طوفان. هفته ديگه قراره پوستم كنده بشه ولي فكر تعطيلي كلي انژي توي آدم ايجاد ميكنه. نه اينكه بخوابم نه اصلاً ![]()
دو روز تعطيل آخر هفته براي من يعني تميز كردن، فيلم، مرتب كردن، كتاب، خريد، جارو، فيلم، اتو، كتاب، خياطي، پازل، آشپزي، فيلم، پارك، مهمان و انجام ليست كارايي كه توي هفته چندين بار بهشون فكر كردم. در عوض جمعه شب حس دوگانهاي داري. از يك طرف، وقتي حس ميكني كلي كاراي مونده هفته را انجام دادي، ميتوني لم بدي به مبل و يه چايي داغ بخوري و از طرف ديگه فكر فردا كه شنبه است و كار و...
تكرار ميشه فقط بايد شاد بهش نگاه كني و جوري باهاش برخورد كني كه تكراري نشه.![]()
- خانم همسايمون از دست همسرش به ستوه اومده. بنده خدا آلزايمر شديد داره و بدتر اينكه بسيار بدخلق و عصبي هم شده و همه را آزار ميده. پير شدن خيلي بده. من كه تصميم گرفتم به همراه همسر جان وقتي پير شديم با هم بريم خانه سالمندان. آخه اگر تنهايي بريم يه وقت ديدي مثل فيلم Away from her شد و .....![]()
![]()
- من زائري تشنه زير بارون .............
تو نيز بــــاده بدست آر و راه صحرا گير كه مرغ نغمهسرا ساز خوش نوا آورد
دلا چو غنچه شكايت ز كار بسته مكن كه باد صبح نســــيم گرهگشـا آورد
