نميدونم چرا همون موقع كه تازه فوق ليسانسمو گرفته بودم و به اصطلاح هنوز گرم بودم، اون موقع كه زبان انگليسيم فول فول بود، هيچ اقدام جدي براي رفتن به خارج از كشور و ادامه تحصيل نكردم. نميدونم چرا اينقدر بچه و بيعقل بودم. موندم توي اين محيط كه حالا با هفت سال سابقه، جايي باشي كه جنسيت و زبونبازي حرف اول را ميزنه و نه تجربه كاري و سطح تحصيلات. جایی باشی که چون بقیه قلق رئیس دستشونه راحت پیش برن ولی تو هنوز .....
نمیدونم گاهی فکر میکنم هزینه فرصت بالا و موندن در اینجا يا محيط باعث میشه که ...
نميدونم چي بگم. بايد سعي كنم ديداري متفاوت با اين قضيه داشته باشم ولي اين فيش حقوقي كه روي ميزم داره دهنكجي ميكنه، اين حجم كار كه باعث شده ديشب تا هشت شب توي دفتر باشم، تبعيضهايي كه كلافم كرده باعث ميشه توي اين ديدار متفاوت كيفم را بر دارم و بگم من رفتم.
بارها و بارها با خودم نقشه كشيدم كه بي خيال همه این بی عدالتی ها بشم و برم. اينجا هيج مهربوني و احساس مطبوعي كه انرژي مثبتي واسه آدم داشته باشه وجود خارجی نداره. فقط شعار. شعار

