تبليغاتX
دیدار

اولين باري كه بطور جدي نيت كردم و ديوان حافظ را باز كردم اين غزل باز شد:

مسلمانان مرا وقتي دلي بود كه با وي گفتمش هر مشكلي بود

به گردابي چو مي‌افتادم از غم ، به تدبيرش اميد ساحلي بود .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 12 PM |

نميدونم چند نفر از شماها تا به حال قصه مسافر كوچولو را خوندين. من شخصاً از ديالوگ مسافر كوچولو با روباه خيلي لذت ميبرم. از دوست و دوست‌يابي حرف ميزنن. اهلي كردن آدمها به شيوه‌اي بسيار لطيف.

آيا واقعاً چون مغازه ای نیست که دوست بفروشه و یا جايي نيست كه آدمها دوست بخرند براي همين بي‌دوست موندن؟

نظر شما چيه؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |

روز اول يا دوم

چند وقتي بود كه تصميم داشتم وبلاگم را تغيير بدم. واسه همين آمدم اينجا توي بلاگفا. بعضي از مطالب وبلاگ قبلي را آوردم اينجا و وبلاگ قبلي را كامل حذف كردم. بالاخره تموم شد. اگرچه هنوز اون چيزي نشده كه دلم ميخواد ولي اين نقل و انتقال هيجان زيادي در من به وجود آورده.

منتظر نگاهها و نظرات دوستان خوبم هستم. با تشكر  

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 2 PM |

امروز بيست و نهم مهرماه 1386. چيزي به تولدم نمونده. احساس دوگانگي ميكنم. هميشه روز تولد برام يك چيز خاص بوده. خيلي خاص. واسه همين روز تولد اكثر دوستان و نزديكانم را به ياد داشتم. سالش را نه، ولي روز و ماهش را كاملاً. سعي ميكردم حتي يك تماس كوچولو، كارت يا هر شكلي كه ممكن بود بهشون بگم كه دوستشون دارم و به فكرشون هستم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 2 PM |

Tonight is one of the awful nights that I can’t tolerate and stay here. It is too hard to see you wanted to do something good for someone but unfortunately you couldn’t and now you must answer why


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |
ناله‌هايم تلخ است

پر از تنهايي

بغض تنهايي من را تو نخواهي فهميد 

من سراپا بغضم

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

وقتي كه گريه كرديم گفتند: بچه‌اي !

وقتي خنديديم گفتند: ديوونه‌اي !

وقتي جدي بوديم گفتند: مغروري !

وقتي كه شوخي كرديم گفتند: سنگين باش !

وقتي حرف زديم گفتند: پر حرفي !

وقتي ساكت شديم گفتند: عاشقي !

 

عجب دنيايي اين دنياي آدم بزرگا !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |
راستش یادم نیست این مطلب را کجا خوندم. ولی با خوندنش فکر کردم آیا واقعاْ با عشق همه چیز حل میشه؟ فکر میکنم حل شدن مشکلات بسته به اینه که عاشق چی باشی؟ شاید هم عاشق کی باشی؟ شما چی فکر میکنید؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |

The way that you like it, try to complete it in it’s best way. Always there are many people that don’t have the ability to understand you, and because of that they will say: you are insane!. If they are blind don’t pay attention to what they think and say. Try to be firm, steady but kind; do the things so that they feel regretful.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |

امروز يه مطلب دردناك از واقعيت فرهنگ عقب افتاده ايران خواندم:

بزن توي سرم
لگدمال كن تنم
بگو كه من
نه انساني كاملم
كه نيمه ايست
از بدن تو
بدنم
- من يك زنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |

جوان متدینی بود. از این‏ها که تعصب دارند. دلش می‏خواست به دیدار دختر برود. دو دل بود. استخاره کرد. بد آمد.

بعد از چند دقیقه دوباره استخاره کرد.

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |
اين داستان را يكي از دوستاي خوبم برام فرستاد.

ريحان


.


(براي هفتمين بار؟ از پنجره آشپزخانه به کوچه نگاه کردم. شيشه بخارآلود شده بود.
.با کف دست شيشه را پاک کردم. دستم خيس شد.نور نقره اي چراغ برق سر کوچه توي برفا افتاده بودسرشاخه هاي.بيد مجنون کنار آبنما با باد مي لرزيد.تاي پنجره را باز کردم. سفت شده بود.غژ و غژ کرد.دانه هاي برف به صورتم خورد.تا جايي که توانستم.به امتداد کوچه نگاه کردم.نشاني از ريحان نبود.چرا دير کرده؟
حتما با دوستاش سرشان گرم شده.
شايد رفته خانه دنيس(دختر خاله ريحان)من که پام از خانه خواهرم بريده،
هزار بار به اش گفتم.شال ات را درست روي سر و گردن ات مرتب کن

 




 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |

در جنگل بکری آهویی و لاک‏پشتی مسابقه دو دادند. قرار بود دویست متر را بدوند. آهو دائماً می‏گفت: من آهو هستم. حتماً برنده می‏شوم. لاک‏پشت می‏گفت: من فقط سعی خودم را می‏کنم، اگرچه آهو تندتر از من می‏دود. امّا آهو به بردش مطمئن بود و چنان که گفتیم خیلی هم مغرور بود و به محضی که مسابقه شروع شد مثل باد رفت و به آخر خط رسید و برنده شد.

سؤال: آیا شما فکر می‏کنید کسی که مغرور است همیشه می‏بازد؟

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |

دختر زیبایی بود. پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر می‏کرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |