تبليغاتX
دیدار

ظهر پنجشنبه:

عين يه خانوم از توي پاركينگ شركت سوار ماشين ميشيد و دقيقا تا در پاركينگ خونه اصلا از روي صندلي تكون نميخوريد.

توي خونه بعد گذشت يك ساعت ياد موبايلتون ميوفتين. هر چي زنگ ميزنيد "مشترك مورد نظر در دسترس نيست" نتيجه ميگيريد كه موبايل توي ماشين (توي پاركينگ جا مونده)

يك ساعت بعد تمام ماشين، كيف، جيب، اينور اونور و .... هر جا ميگريد، از موبايل خبري نيست كه نيست. با يه خط ديگه زنگ ميزنيد. يه آقايي جواب ميده!!!!!!!!!!!!

-   ببخشيد آقا اين خط شماست؟

-  نه. جلوي سبزي فروشي ... پيداش كردم!! چاكرتم هستم!! (آخر تريپ لاتي) ساعت شش تا شش و نيم بيا .. بگيرش

-     آقا دستتون درد نكنه. من همين الان ميام ... ميگيرمش (اي خدا. من اصلاً از توي ماشين پياده نشدم!! سبزي فروشي!!! اونم اونجا!!! همزادم بوده لابد!!)

-    نه. الان اونجا نيستم!!! (بوق اشغالللللللللللل)

 

هر چي زنگ ميزنيد ديگه جواب نميده. يه بار ، دو بار و ....... اصلاً جواب نميده!!

تشريفتون را ميبريد همان سبزي فروشي مذكور. نه اون، نه هيچ كدوم از مغازه‌هاي اطراف نشنيدن كه كسي موبايل پيدا كرده باشه!!! (هنوز هم نميدونيد كه كي رفتين سبزي فروشي!!! عجب همزاد بلا به جون  گرفته اي داريد ها!!!!)

 

ميريد با تلفن كارتي زنگ ميزنيد. دو تا زنگ نخورده جواب ميده!!!!

-    شرمنده آقا من منتظر يه تلفن مهم هستم. ميشه لطف بفرماييد بگيد كجا تشريف داريد، خودم الان بيام بگيرمش

-    (عصباني ميشه) من داشتم با ماشينم ميرفتم روش!!! نزديك بود خوردش كنم!!! الان كرج هستم. ديگه تهران نيستم!! همون شش و نيم تا هفت ميارم ديگه!

-    ببخشيد كجا مياريدش؟؟

-    (بوق اشغاللللللللللللل)

 

با هر خط ديگه و هر جا ديگه كه زنگ ميزنيد، دفعه اول جواب ميده و هر بار يه داستاني سر هم ميكنه (خيابون، سبزي فروشي، كوچه و .......... همين دوروبرا وووووووو هر بار هم يه خورده ساعت را تكون ميده) ولي دفعه دوم ديگه جواب نميده!!!

 

حالا بعد از ظهر پنجشنبه است!! تمام دفاتر خدماتي تعطيل هستن!! از اون بدتر هنوز سند اين خط را نگرفتين!!! آخرين قبض را هم اينترنتي پرداخت كردين و فيش پرداختي توي كشوي ميزتون توي شركته!!!

 

زنگ ميزنيد 110

-    سلام آقا. وقتتون به خير. يه سئوالي داشتم از خدمتتون. امروز ظهر موبايل من را دزديده‌اند. شما اطلاع داريد الان كجا ميتونم مراجعه كنم

-    به ما چه ربطي داره خانم كه ظهر پنجشنبه موبايلتونو دزدين!!! پنجشنبه ظهر تا صبح شنبه كل مملكت ايران تعطيله

-    بله اين شانس منه ديگه (نيش باز فراموش نشه). گفتم شايد شما اطلاع داشته باشيد كه دفاتر خدماتي كه كشيك هستن و ...

-    (مي‌پره وسط حرفت و ميگه) خانم عزيز!! كشيك چيه؟؟؟ من ميگم همه جا تعطيله! تعطييييييل! شنبه صبح جعبه گوشي، سند موبايل و آخرين قبض پرداختي را برميداري ميري دادسرا يه پرونده تشكيل ميدي!!!

-      فكر كردم اول بايد برم سيم كارتم را بسوزونم

-      نه!! اول از همه بايد بري دادسرا شكايت كني.

-     ممنون از راهنماييتون (نه اينكه من با شكايت به جايي هم ميرسم! توي پست قبلي گفتم واستون)

 

با توجه به توصيه يه دوست مهربون كه عين اين بلا دقيقاً يه روز پنجشنبه سرش اومده ميريد دفتر خدمات تلفن همراه رسالت!!! تعطيله

دفتر خدمات تلفن همراه فرودگاه قرار بوده تا شش باز باشه ولي چون شما آخر شانس هستين استثناً زودتر بسته رفته!!

اعصاببببببببببببببببببببب سالاد!

 

 

  

در نهايت ساعت هفت موبايلم به دستم رسيد!!! انگاري جفت پا روش پريدن!! خمير شده!! جالبه كه هنوز صداش در مياد!! فرمودن كه در حاليكه روده‌هاش دراومده بوده توي خيابون پيداش كرده‌اند!!! هر چي هم داد زده و صدا كرده كه اين موبايل كيه كسي جواب نداده!!!

اوشون هم دلش به رحم اومده و گذاشته توي جيبش! بعدشم كلي شاكي بود كه چرا اينهمه زنگ ميخوره!!!

از اون جالبتر اينكه بهتون ميگه كه توي اين مدت چه كساني بهتون اس ام اس زدن و چي نوشته بودن!!!

 

غر نميزنم. خدا را شكر كه بالاخره پيدا شد. هرچند كه هنوز نفهميدم چطوري از توي دست اوشون سر درآورده و هنوز نفهميدم كه چقدر جيب بنده را مورد مرحمت قرار دادند. ولي باز خدا را شكر

 

پ.ن. 1: دقيقا جلوي در پاركينگ من يك دقيقه پياده شدم كه در را كامل باز كنم. شيشه ماشين پايين بود و گوشيم روي داشبورد بود! يا طرف خودش اينقدر زبل بوده كه بزنه و بره يا يكي ديگه برداشته بوده!!! ولي اگر دزدين چرا آخرش پسش داد!!! هر چي بود و هر كي بوده آدم با انصافي بود كه اجازه داد دست آخر به دستم برسه و اين صبح شنبه معركه نگيرم

 

پ.ن. 2: جان من جواب اون آقا پليسه را حال كردين؟؟؟

 

پ.ن. 3: كم‌كم دارم به وجود همزادم ايمان ميارم

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 9 AM |

يه خبر مهم: رسيدگي به شكايات هم اينترنتي شد. به جان خودم!! ببينيد شما اگه از هر جايي و هر مشكلي براتون پيش اومده باشه ميتونيد از طريق سايت مخصوصي كه قوه قضائيه جديداً راه‌اندازي كرده، مشكلتونو حل كنيد.

من فكر ميكنم كه بعد تلاش تمام و بي‌وقفه كارشناسان خدوم داد*گست*ري و  پس از عمل كردن ك* و*.... گشاد بعضي‌ از وكلا و كارشناسان و مسئولين و كارمندان ادارات مربوط به قوه سوم، اين نتيجه بزرگ حاصل شده. باور كنيد. اصلاً نميتونيد تصور كنيد كه اين كارمنداها و از اون مهمتر رئيسهاي بزرگ و كوچكشون با چه دلسوزي و چه صادقانه و بي‌چشمداشت و اینقدر سر به زیر که فقط زیر میز را نگاه میکنن، همچين عين جت، سه سوت كارتون را انجام ميدن. حتي از پرسنل خدوم اداره بيمه هم بهتر هستن. باور كنيد

 

من خودم يه نمونه عيني زنده هستم!!!

چهار سال پيش (دقت كنيد چهار سال پيش. يعني دقيقاً ارديبهشت 1384) گزارش اف اس و بي پي يه طرح بزرگ كشوري را تمام كردم و كار را با حسن نيت تمام به مدير عامل كارفرما تحويل دادم و حتي ازشون امضاي تأييد پايان كار گرفتم، چي شد؟؟

چيز خاصي نشد. كارشون را پيش بردن و پول بنده را ندادن!!! يه شش ماهي با هم جلسه و بحث و بررسي، آخر سر رئيس هيأت مديره شركت كارفرما كه به اصطلاح امروزيها، آدم كله‌گنده‌اي هست و خرش چهار نعل ميره، خيلي شيك گفت اصلاً نميخوام پول شما را بدم.!!!!

ميدونيد دليل اين كارش چي بود؟؟؟؟ رئيس هيأت مديره با اينكه حدود پنجاه سال سن داشت + دو تا پسر بزرگ كه هر دو دانشجو (خارج كشور) بودند و دو تا همسر + مقادير نا متناهي جي اف داشتند، باز عشق سركار خانم مدير عامل را در ذهن ميپروراندند و از بد روزگار من توي مدت همكاريم با اون شركت با سركار عليه خانم مدير عامل يه خورده رفيق شديم.

دقيقاً از شانس بسيار خوب بنده، همزمان با تمام شدن كار، رابطه خانم مدير عامل با اين آقا به هم خورد و براي جز درآوردن همديگه، يه سري نيروها را مرخص كردند و پول من را هم ندادن

بگذريم. چون قانوناً حق با من بود و سند و مدرك به اندازه كافي داشتم، رفتم وكيل گرفتم و شكايت كردم.

نتيجه:

تا همين امروز كار طول كشيده (هنوز). كلي پول وكيل، پول باطل كردن تمبر، پول كارشناس دادگاه، كارشناس بررسي گزارش و كوفت و زهر مار دادم!!! وقتي كه صرف كردم و از اين ور به اونور و ديدن اين و اون هم به كنار!!! يك ماه پيش وكيلم تماس گرفت و گفتند كه امروز دادگاه بودند. حكم به نفع من صادر شده ولي هنوز ابلاغ نشده. يعني هنوز ماشين نشده و ابلاغ هم نشده.

امروز با وكيلم حرف زدم. بعد يك ماه هنوز كه هنوزه حكم ماشين نشده و ابلاغ هم نشده. آخه منشي دادگاه هنوز حال نميكنه حكم منو ماشين كنه و يه مهر هم بزنه روش!!!! اصلاً بنده خدا وقت نميكنه. شما كه نميدونيد چه كار سختيه اين ماشين كردن!!!! شماها كه خبر نداريد چقدر اينها بيزي هستن!!!

بعد اون

اگه، اگه حكم ابلاغ بشه، مثل اينكه جناب خوانده 20 روز كاري وقت داره اعتراض بكنه!!! كه در صورت همچين چيزي ميره دادگاه تجديد نظر و ................ گاوم دوباره زايمان ميكنه

اگر اعتراض نكنن، 30 روز (اينو دقيق متوجه نشدم) وقت دارن كه چكي در وجه من بكشن و مبلغ مورد شكايت را به من بدن. اگر ندن دوباره يه چند وقتي من مهلت دارم تا سند ببرم و اموال منقول و غيرمنقول اوشونها را معرفي كنم و بعد حكم ددگاه بگيرم و برم توقيف كنم!!!!!!!!!!!!!!!! حالا از سر قبرم ميرم سند اموال ميارم!!

فكر كن.

ناگفته پيداست كه وقتي آدمهاشون اينجوري كار پيش ميبرن، سايت و مراجعه غير حضوري و اين قرتي‌بازيهاي مزخرفشنو چقدر كار پيش ميبره

 

نتيجه‌گيري اخلاقي: آقا دزد بودن و مال مردم را خوردن خيلي خيلي آسونتر از اين حرفهاست. پس راحت باشيد. كه دست مظلوم بينوا به هيچ جا بند نيست. اصلاً ظواهر نشون ميده كه عمر مظلوم كفاف نميده كه بخواد پيگيري كنه. اوهههههههههه اينقدر راه داريد كه همينطور تا قيام قيامت بپيچونيدش. تازشم دادگاه با شماست. باور كنيد

 

 

 پ. ن. 1 :يادمه يه كارتون ميديم به نام واتو واتو. داشتم فكر ميكردم كه اي كاش ورژن جديدش هم به بازار ميومد.

اسرار آميز، باورنكردني، عجيب، اعصاب خورد كن، بي‌ملاحظه، از خودراضي .............. موجود دوپايي به نام مادر شوهر

 

 پ. ن. 2: چقدر زود گذشت. پارسال همين موقع داشتم براي سيزده رجب نقشه ميكشيدم. واي كه چه زود گذشت. امسال اما، به ياد تك‌تك خاطرات پارسال هستم. ازین صحنه پرهیاهو........نجاتم بده.

 

پ.ن. ۳: انگاری در مورد همه چیزای دنیا استثنا وجود داره. لذت میبرم که من همیشه توی استخر خالی میپرم. اونم از روی دایو! حالا یا با سر یا با ته

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 2 PM |

 

خيلي خيلي وقت پيش يادم مياد كه توي حياط خونه مادربزرگم يه قفس مرغ و خروس بود. تا وقتي جوجه بودن خوشم ميومد نگاشون كنم ولي وقتي بزرگتر شدن، اصلاً هيچ تمايلي به ديد زدن و دون ريختن براشون و از اين فيلمها نداشتم.

يادمه يه روز كه رفتيم خونه مادربزرگم، يه آقايي اومده بود براي اينكه مرغها را سر ببره!!! ظاهراً ديگه تخم نميكردن و فقط هزينه داشتن!!! نتيجه‌گيري شده بود كه .پخ پخ!!!

اون روز من كلي گريه كردم. با اينكه هيچ خوني نديدم و هيچ صحنه دلخراشي هم نديدم ولي كلي گريه كردم!!! توي عالم بچگي خيلي دلم واسه مرغها ميسوخت!!  و تا سالهاي سال ديگه مرغ نميخوردم !!!!

يه بار هم همين فيلم را واسه گوسفند داشتم!!! خبر مرگم رفته بودم عروسي. آخر شب رفتيم بدرقه عروس و داماد و منم داشتم بمب ميتركوندم كه يه دفعه ديدم اوههههههههه چه افتضاحي وسط كوچه راه انداختن!!! مثلاً به مباركي و ميمنت!!!! (عجب رسمهاي مزخرفي ماها داريم ها!!!) از اون به بعد همچین مواقعی چهاردنگ حواسم هست که نگاه نکنم

بگذريم....

 

الان عقلم بيشتر ميرسه و ميبينم كه توي دنياي آدم بزرگها همه مرغ ميخورن. مرغ كه سهله. گاو و گوسفند هم ميخورن. همه چي مال خداست!!! اونها هم دوست دارن بخورنش!!  اكييييييي تازه تارزانشم مال خداست

 

آدم بزرگها همچين پوست كلفت هستن كه مرغ را بزرگش ميكنن، دون مرغي و گاهي آشغال سبزي و نون خشك خيس خورده و غيره و ذلك و همه چي به مرغ بي‌مادر بينوا ميدن، بعدش، تا وقتي كه تخم ميكنه و خروسه هم براي سحر بيدارشون ميكنه كه اوضاع اوكي هست ولي وقتي مرغه از شدت سوء‌تغذيه ديگه تخم نكنه !! پخ پخ!!!

 

 

پ.ن. امروز بازم غذا مرغ بود!!! واي حالا تا آخر هفته اگه يه بار ديگه هم بخواد مرغ نهار باشه، من تنبل از گرسنگي ميميرم!!!

واي. نميدونم چرا هيچ وقت نميتونم يه خانوم خونه باشم و ژينگول و بينگول غذا بپزونم و تيتيش تيتيش با خودم غذا بيارم شركت. نميشه ديگه. واله!!

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |
  • دبيرستان كه بودم كلاً بچه شيطوني بودم. (از همون اول دبستان تا سال آخر ليسانس من خيلي بچه شيطوني بودم. بعدش نميدونم يه تختم كم شد كه سر به راه شدم يا پير شدم!! راستش بچه‌ها ميگفتن هر كس فوق ليسانس قبول ميشه يه تخته‌اش كمه!!! دكترا هم يه الوار !!!! هر چند كه فرش پاتريس هم نيستن) بگذريم....

از اون بچه‌هاي تخس خيلي خيلي درسخون بودم كه مدير بيچارمون نميتونست عذرم را بخواد. واسه همين منو كرده بود مبصر كلاس!!! (ميتونيد تصور كنيد كه با هماهنگي من چه به سر معلمها و خصوصاً ناظم بيچارمون ميآورديم. همه چي هم توي كارمون بود از ترقه و فشفشه تا ريختن مواد م*خ*در توي بخاري كلاس و ......) يه روز سر كلاس ناظممون اومد گفت خانم مريم ... بيان دفتر!!!!

رفتم پايين ديدم همه بچه درسخونها را رديف كردن. يكي در ميون يه قرآن هم دستشونه!!!! به ناظممون گفتم "خانم اجازه! اشهدمونو الان بخونيم يا بعدش وقت ميدين؟؟" اينو كه گفتم، يه خانم خيلي خيلي محجب با مقنعه رنگي بامزه يه گوشه نشسته بود گفت همين خوبه!!!! همينو ميبريم!!!!

خدا شاهد داشتم سكته ميكردم. ديگه لال شدم!! (اخراج؟؟؟ جوواب مامانمو چي بدم؟؟؟ ميبرن؟؟؟ كجا ميبرن؟؟ آمپول ميزن؟؟)

رفيتم توي حياط و ديدم به‌به. تريپ فيلم و فيلمبرداريه و اين جينگول مستون بازيها. بقيه بچه‌هاي توي دفتر را هم آوردن روي حياط. اون خانم بامزهه به من يه كاغذ داد. روش چند تا سئوال نوشته بود و جلوش جواب سئوالها!!! بهم گفت اينها را حفظ كن!!! منم نشستم همه را كلمه به كلمه حفظ كردم.

بعد همه را چند دسته كردن. قرار شد يه دسته بشينن يه گوشه حياط و بحثهاي قرآني بكنن!!! يه عده هم قرار بود با يه توپ ورجك ورجك بكنن. منم قرار شد برم كنار آبخوري و آب بخورم (مثلاً). بعد اون خانوم بامزهه بياد سئوالهاي توي اون برگه را از حفظ از من بپرسه (شيطون بلا خودشم سئوالها را خوب حفظ كرده بود ها) منم عين جوابهاي توي اون كاغذ را بگم.

سه دو يك گفتن و من شروع كردم ليوانم را پر كردن و آب خوردن. حواسم بود كه خانومه داره بهم نزديك ميشه. آب توي ليوانم تموم شد ولي نميدونم چي شد كه كات دادن!!! دوباره شروع شد

سه دو يك. منم ليوانم را پر كردم و دوباره. همه آب ليوان را خوردم ولي باز خانومه نرسيد!!!!! دفعه سوم

سه دو يك. منم ليوانم را پر كردم و دوباره. همه آب ليوان را خوردم كه خانومه رسيد. سلام و احوالپرسي كرد. منم گفتم مرسي!!! كات دادن. بهم تذكر دادن كه مرسي نداريم!! يعني چي مرسي!!!

دفعه چهارم: سه دو يك و بالاخره من يه ليوان آب ديگه خوردم و خانومه به من رسيد و به قول خودشون با من مصاحبه كردن. آخرش هم پرسيد امروز چه روزيه!!! فكر كن (شيطونه رفته بود زير جلدم كه بگم اين ديگه توي اون برگه نبود)

بعد مصاحبه كلي ذوق مرگ شده بودم كه از توي تلويزيون نشونم ميدن!!! بهم گفته بودن كه روز جمعه ساعت ... شبكه ....

صبح جمعه ملت را بسيج كردم كه بشينيد پاي تلويزيون كه الان منو نشون ميدن. يادم نيست اسم اون برنامه چي بود ولي تنها چيزيش كه توي دلم مونده اينه كه از اون همه حفظ كردن و اون همه سئوال جواب اون خانوم بامزهه، فقط دو تا سئوال فينگيلي را نشون دادن!!!!

دلمو شكوندن ..............حيف...... اون همه آب كه به زور خوردم....دل بيچارم داشت ميتركيد.....

 

  • ديشب خير سرم ميخواستم يه كاري بكنم كه دلم باز بشه. خيلي وقت بود كه فيلم اخراجي‌ها 2 را گرفته بوديم. خيلي شيك بدو بدو همه كارامو كردم و نشتيم به فيلم ديدن.

فقط ميتونم بگم كه "ماشالله" اعصابم توي فرغون رفت. ديوانه شدم. چقدر همه چي ساده و مسخره بود!!!!!!!!!!!! ميدونستم طنز هست و قراره بخندم ولي نميدونم چرا گريم گرفت عوض خنده!!! عجب بساطي داري ما با اين فيلمهامون!!!

البته جاي تعريف هم داره كه هر چي بازيگر دوست و آشنا و فاميل و غيره اين آقاي .... داشتن آوردن سر صحنه!!!! كارگردان هم كه قربونش برم..............

 

  • آدم وقتي ال سي دي موبايلش بسوزه بايد چه گلي به سر اين گارانتي بي‌خاصيتش بگيره؟؟ موقع خريد كه خدا تومن پول ميدي چون مدل گوشيت اله بله بايد گارانتي جيمبل داشته باشه!!! حالا كه ال‌سي ديش افتاده مرده، گارنتي كشك و پشم!!!! عجب سركاري هستن اين تعميرات موبايل!!!!

 

  • يه همكار جيگر دارم كه وقتي تلفنت تموم ميشه هنوز گوشي را سر جاش نذاشتي شروع ميكنه به سئوال جواب كردن!!! خيلي خودم را كنترل ميكنم تا خدمتش نرسم  ها. حالا اگه دختر خاله‌ات هم زنگ بزنه و تو بهش بگي دو به اضافه دو شده پنج تا، به محض اينكه گوشي را بذاري ميگه "خانم .... چرا گفتي پنج تا؟ نامه جديد اومده؟ چيزي شده؟؟"

نميدونم. گاهي خودم هم از اين همه صبر و صبوريم تعجب ميكنم!!!

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 9 AM |

1-    توي دفتر .. نشستين. همه به نظر آدمهاي معقول و تحصيل‌كرده‌اي هستن. كم كم بحث س*ي*ا*سي شروع ميشه و بالا ميگيره. يكي از آقايون خيلي اظهار فضل ميكنه و كلي از دولت حاكم طرفداري ميكنه و اوووووو از آمار و ارقام و رشد و توسعه حرف ميزنه. خيلي خودداري ميكنم با كيفم نكوبم توي مخ معيوبش

بقيه باهاش بحث ميكنن و در همين هاگير واگير ميشنويد كه همون كارشناس عزيز براي توجيه حرفهاش ميگه كه

- " ايران از قويترين و قدرتمندترين كشورهاي دنياست. از نظر سطح اقتصادي حرفها براي گفتن داره. اين همه منابع نفتي و گازي، حداكثر روزي سه هزار تا بشكه نفت داره. حالا شما حساب كن هر بشكه، اصلاً صد دلار، ميكنه به عبارتي سيصد هزار دلار. ميدونيد اين يعني چه؟؟؟؟ روزي سيصد هزار دلار!!! ميدونيد ساختن اين همه مسجد و مدرسه، پل، پالايشگاه، تأسيسات، گاز كشيدن و ... چقدر ميشه؟؟؟ اصلاً ميدونيد پرداخت حقوق من و شما چقدر ميشه؟  ...."

- همينو از اول ميگفتي برادر من. حقوق من و شما!!!!! (من چاکر تو یکی هستم با این آمار و ارقامت. روزی سه هزار بشکه!!!! ای جانم دقت کنید فقط سه هزار بشکه!!!! )

 

ميدونيد چه حسي بهتون دست ميده؟؟؟؟ حس لذت. لذت از ديدن اين همه وقاحت و خريت در كنار هم. اين نظر كارشناسانه باعث ميشه كه ...................

 

 

2-    ميريد ميوه‌فروشي. يه بار شليل سر و كله هم ريخته. توجه داشته باشيد از اين قرتي بازيها هم نداره كه توي ظرف باشه و سلفون و غيره و ذلك. به قيافه شليل نگاه ميكنيد!! بالا اتيك زده 6500!!!

خوب عقلتون ميگه قطعاً و حكماً اين شليل 650 تومان نيست. الان به يكي 650 تومان بدي اردنگي هم بهت نميزنن!! خوب 6500 تومان هم نيست. اصلاً به قيافه اين شليل نمياد كه اين قيمت باشه.

نتيجه ميگيريد كه حتماً اين قسمت قبل از شليل، سيب‌زميني يا پياز بوده و فروشنده يادش رفته اتيكت را عوض كنه

از اين كشف بزرگتون شاد ميشيد و با صداي بلند ميپرسيد آقا اين شليله چنده؟؟

·          خانم قيمت روش زده. 6500 تومان

·          هان!!! مگه چيه؟؟؟

·          تركه

·          ترك؟؟؟؟؟؟؟ همون فارسش را ميخورديم مگه چش بود؟ چيني هم اگه بود بد نبودآ. سيستممون داره با ميوه‌هاي هورموني چيني عادت ميكنه

·          نه خانم. كار تركه. كلاسش بيشتره. بالاخره از اونور اومده

·          مگه شلوار جينه؟؟؟؟؟

 

3-    مناظره انتخاباتي بين ... و .... هست. از شكوه و جلال و جبروت آمار و ارقام و داده‌هاي منتشر شده سازمان آمار و بانك مركزي و برنامه‌بودجه (انگاري منحل شده بوده ولي آمار ارقام را منتشر ميكنه) به وجد مياييد. دلتون ميخواد بزنيد توي سر خودتون از اينكه اين همه بيسواد هستين. از اينكه اين همه برو و بيا و درس و دانشگاه فلان و بهمان كه چي؟؟؟ ببينيد كارشناساشون چطور نمودار قرمزي ميكشن. ببينيد چطور تورم كاهنده از توي جيب عمه‌اشون در ميارن

واله. من نميدونم اين رفرنسهاي دانشگاهها را چرا عوض نميكنن!!!! چرا هر سال اين دانشجوهاي بدبخت را مجبور ميكنن كلي سرچ اينترنت كنن و مقاله و كوفت و زهر مار و انواع نرم‌افزارها را ياد بگيرن كه چي بشه؟؟

آخرش يه بيسواد مثل من و صدها نفر ديگه مثل من بشن؟؟ كه چي اونوقت؟؟پس به چه دردي ميخوريم؟ هان؟

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشــت                   که گنـــــــاه دگـــــــران بر تو نخواهند نوشت

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 2 PM |

 توي باشگاه:

سكانس اول: يه دختر خانم خيلي لاغر (اونقدر لاغر كه ميشه از پشت همه دنده‌هاشو شمرد) يه شورتك و يه تاپ خيلي كوچولو يه وجب بالاي نافش كرده تنش، وايساده جلوي آينه

سكانس دوم: خودشو از اينور ميكنه و از اونور ميكنه و نگاه ميكنه توي آينه و نچ نچ نچ

سكانس سوم: بلند بلند ميگه كه" واي چقدر چاق شدم!!! چقدر بد هيكل شدم!!! واي اين گوشت آويزون چيه!!! امروز بيست و دو كالري بيشتر از حد مجاز خوردم" بايد خودمو تنبيه كنم. از امروز شيريني قدغن و ...........

 

اي كاش سكانس چهارمي هم بود: بهش ميگم اينقدر چ..ه افه نيا كه چاقم چاقم. برو بيرون. عين يه گربه لاي در مونده شدي. اعصاب خورد كنننننننننننننننننننننننننن. كپك بزني. ميخواهي بگي كه چي؟؟؟؟

 

ظهر سالن غذا خوري:

سكانس اول: يه دختر خانم لاغراندام جلوي شماست. به متصدي غذا ميگه "واييييييييييييييي چرا اينقدر غذاهاتون چربه؟؟؟؟؟ اوههههههه ايييييييييييي آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ برنج نميخوام. خوراك ... بدين"

سكانس دوم: سر ميز همه در مورد ميزان كالري موجود در هر قاشق و چي چقدر چاق ميكنه و چه غلطي بكنيد لاغر بشيد و هشت تا كشمش برابر سه تا قاشق برنج هست و هشت تا قاشق پلو برابر نيم ساعت چهار نعل رفتن روي ترد ميل هست و پلو با برنج فرق ميكنه  و ................ سخنراني ميكنن

سكانس سوم: بعد نهار. پيشنهاد ميدن كه پياده تا پنج تا خيابون اونور تر بريم كه اين غذا را هضم كنيم. وايييي چقدر امروز خورديم. واه ال كرديم بللللللل كرديم. زود باشيد راه بريد. تنبلها چاقالوهاااااااااااا

اي كاش سكانس چهارمي هم بود: بابا اينقدر انرژي منفي نفرستيد. خورديم كه خورديم. واله. اعصاب مصاب ندارم از اين كالري و كوفت و زهر مار بخواهيد حرف بزنيد. اصلا دلم ميخواد توي قبر جام نشه. مگه زوره؟؟؟؟ حالا اينقدر بگين بگين تا دستم همش از توي قبر بمونه بيرون واسه يه ذره هله هوله................

 

بعد از ظهر بهاري:

سكانس اول: سر ميز غذا به اين نتيجه ميرسيد كه يه يك هفته‌اي ميشه با بر و بچ شيطنت نكردين. بنابراين نتيجه ميگيرد كه بعد نهار جيييييييييييييييييييييييم

 

سكانس دوم: در يك حمله پارتيزاني پول و سويچ ماشين را برميداريد و  طبق برنامه بر و بچ هر كدوم از يه سوراخي از شركت ميزنن بيرون. شما به همراه رفيق شفيقتون ميريد پاركينگ. ماشينو برميداريد و در حاليكه توي ماشين سعي ميكنيد قايم بشيد از پاركينگ ميزنيد بيرون. بر و بچ را از وسط كوچه‌ها جمع ميكنيد. صداي ضبط ر تا آسمون ميبريد بالا و ميگازونيد به سمت كافي شامپ ....

 

سكانس سوم: تا خرخره بستني و شيك و آبميوه نوش جان كردين و اينقدر خنديدين كه دل و رودتون درد ميكنه. توي راه برگشت به اين نتيجه ميرسيد كه بابا بياييد سر راه بريم شيرني .... از اون تارت معروف و نون سوخاري معروفترش بخريم و.....

با سرعت داريد برميگردين شركت. سر يه دور برگردون با يكي از همكاران عزيزتر از جانتون از راسته جيگرسانان شاخ به شاخ ميشيد!!!!!!!!!!!!

 

سكانس چهارمي هم هست: توي آسانسور در حاليكه پلاستيك حاوي تارت له شده دستتون هست با يكي از اعضاي گوشكوب هيأت مديره همراه ميشيد. بر و بچ هنوز دارن ميخندن. نميتونيد خودتونو كنترل كنيد و .... بله ديگه

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

امروز صبح:

1- صبح اول صبح توي اتوبان داريد چهار نعل ميتازونيد. يه دونه از اين ماشين مدل بالاها مثل يا زهرا جلوتونه و اونم داره صد و بيست را راحت ميره. يه دفعه رانندش ترمز ميكنه. ميتونيد تصور كنيد چه اتفاقي ميفته.

بهتون ميگم. شما هم همچين روي ترمز ميكوبيد كه هر لحظه احساس ميكنيد كف كفشتون داره روي آسفالت كشيده ميشه. هر چي روي صندلي جلو و عقب داريد شوت ميشه توي بغلتون. بوي لنت حالتونو به هم ميزنه. چشماتونو ميبندين و منتظريد كه هر لحظه از عقب يكي بكوبونه بهتون. ولي شكر خدا شانس مياريد و مبينيد كه ماشين عقبي فاصله زيادي باهاتون داشته

دليل اين ترمز ناگهاني چي بوده؟؟

يه سرعتگير فينگيلي خيلي شيك!!!!

حالا كار نداري كه نميدونم اين سرعتگيرها وسط اتوبان چه ميكنند ولي اون راننده جيگر يه لحظه اون كلشو كار نميندازه كه با همچين ترمز ناگهاني يكي از عقب ميزنه بهش و دست آخر راننده خودرو عقب متهم ميشه كه يه راننده زن هست و از اون مهمتر چون مرد هم هستي ميتوني شاكي هم بشي

 

2- مدير بالا دست بيكارتون داره وسط واحد رژه ميره. يه دفعه مياد ميگه چرا چراغها را روشن كردين؟؟؟ الان كه روزه؟؟؟ يعني اينقدر چشمهاي شما كم‌سو شده؟؟ اينقدر اصراف نكنيد. ميپره چراغها را خاموش ميكنه. چرا پنجره را باز كردين؟؟؟؟؟ ميخواهيد خانم ... را به كشتن بدين (خانم فلاني همون همكار جيگگگگگگگگر بنده هستن)

همكار جيگر هم با شنيدن اين جمله شاد ميشوند و پنجره را ميبندند.

يك ساعتي تحمل ميكنيد و از شدت بي هوايي  گرما احساس يه ماهي از تنگ افتاده بيرون بهتون دست ميده. يه مسلموني در راه خدا كولر را روشن ميكنه

مدتي بعد مدير بالادست سر ميرسه و با ناراحتي كولر را كه خاموش ميكنه هيچ، كنترل كولر را هم در كشوي ميزش قايم ميكنه

 

 

3- صفحه گوگل تاك را كه باز ميكنيد، ميبينيد يه رفيق شفيق با بي‌انصافي كامل شما را متهم كرده كه به حرفهاش گوش نميكنيد!!! ميدونيد واسه چي؟ بهتون ميگم

روز قبل:

شما از صبح درگير يه كار مهم هستين. محاسبات و برو و بيا و از همه بدتر توجيه رئيس و اين و اون. توي اين هاگير واگير داريد با يكي از رفقا چت هم ميكنيد (نميدونم اين نشانه فعال بودن زياده يا محبتي كه به اين رفيقتنو داريد). رئيس صداتون ميكنه. كلي كامنت ميده و ميگه سريع تمومش كنيد كه بايد تا نيم ساعت ديگه بريم .... جلسه!!! (توجه داشته باشيد كه روح شريفتون از اين جلسه اصلاً خبر نداشته). شما مياييد پشت ميزتون و فرفره‌اي كار ميكنيد و جمع و تفريق و ضرب و تقسيم و .... در ضمن صفحه چت را هم ميبندين. چند لحظه بعد رئيس و معاون فلان قسمت و.... ميان كنار ميزتون و داريد گفتمان علمي انجام ميدين كه تلفن روي ميزتون زنگ ميخوره. همه ساكت ميشن و خيره به شما و دهنتون و تلفن نگاه ميكنن

-         بله

-         سللللااااااام چطوري خوبي؟

-         ممنون. مرسي. خواهش ميكنم. من بعداً باهاتون تماس ميگيرم

-         الكي ميگي

-         خواهش ميكنم. براتون ايميل كردم.  

-    الكي ميگي باهات تماس ميگيرم. چيو ايميل كردي؟؟؟ من ايميلم را چك كردم!! مخصوصاً آف لاين شدي. اره؟

-         سكوت (چه حس خوبي داريد الان. نه؟؟؟)

-         خدافظ (با بغض و ناراحتي)

 

ديشب:

توي يه خيابون تنگ و دو طرفه و تقريباً پر ترافيك داريد ميريد و در ضمن دنبال مطب دكتر ... هم ميگردين. اون موبايل خاك بر سر دويست تا زنگ ميخوره. جواب نميدين، دواره زنگ ميخوره. جواب ميدين

- سلام چطوري؟

- سلام. مرسي. مريمممممممممم

- ببين من نميتونم با موبايل حرف بزنم. دستم گيره.

- خوب تو گوش بده. نميتوني گوش بدي؟؟؟؟

- هان!!!! به جان خودم گيرم. (حالا توي اين هاگير واگير چشماتون داره دنبال مطب مورد نظر ميگرده، دنده هم عوض ميكنيد، به عالم و ادم و اين شهر و ترافيك و خيابونهاي تنگش فحش هم ميدين، يه جاي پارك هم پيدا كردين و ميخواهيد توي اون محشر كبرا دنده عقب بياييد و دوبل هم پارك كنيد)

- خوب پنج دقيقه‌اي تمومش ميكنم. من دلم خيلي گرفته. گوش كن

-هان!!!!!!!! (توي دلتون ميتونيد بگيد كه" خدا منو مرگ بده. دل خود من كربلاست. كسي خبر نداره")

 

5- بازم بگم؟؟؟؟

 

پ. ن. همکارها و دوستان و خلاصه هر کسی که آشناست و میاد اینجا را میخونه. به جان خودم اگه به خودتون بگیرید و بخواهید گله کنید هر چی فحش آبکشیده و آب نکشیده بلدم نثار روحتون میکنم تا با فرشته ها محشور بشید

  

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

 

*       زنگ زده ميگه: مريم جون در مورد پروژه‌هاي .... كار كردي؟ رفته بودم شركت فلان همش اسم تو را مياوردن

-          هان؟

-          ميشه از اين سري پروژه‌ها يه چند تايي به من بدي؟

-          نه. اينها امانت بوده. من شرمندتون

-     نه ببين. گوش كننننننننن. چيز خاصي نميخوام. فقط فايل اكسلش را با همه فرمولهاش، فايل كامفار و فايل وردش را بده. (توي ورد هر جا اسم اون شركت هست را دليت كن)

-          امر ديگه نداريد؟؟؟ فرمولهاش؟ بابا خيلي پيچيده است نميفهمي چي به چيه؟ فايل اكسل يكي ديگه به درد نميخوره

-     قربونت برم. بابا شكسته نفسي نكن. خوب هر جا ديدي خيلي قاطي پاتيه برام توضيحشو توي كامنت بنويس. يا خودم زنگ ميزنم ازت ميپرسم. تا ظهر برام ايميل ميكني ديگه؟

-          هان؟؟؟ (يعني من اينقدر گاو هستم)

-          ببين يه جا گير آوردم كه بهمون كار ميدن. پول خوبي هم ميدن. صحبت كردم ....

-     بشين بينيم باااااااااا. دفعه قبل كه منو معطل كردي و كار كار اره انداختي به كجا رسيديم؟؟ توي اين ترافيك تا اون سر شهر همش برو بيا داشتم....

-     الهي بميرم. اون دفعه من شرمندت شدم. اين فرق ميكنه. باهاشون صحبت كردم. مطمئن هستم. نمونه بفرست ميخوام برم نشونشون بدم. و ..... خوب مريم جون كي برام ميفرستي؟

-          ..................................

 

يكي ديگه يه شب ديگه بعد چندين ماه تماس گرفته و ميگه:

-          مريم جون شما در مورد فلان تحقيق كردين؟ گزارش نوشتين؟

-          بله. چطور مگه. گزارشش را خوندي؟

-          نه. شنيدم. ميشه يه لطف بكني كل گزارشها و تحقيقات را توي اين زمينه برام با سي‌دي بفرستي؟

-          هان !!!!!!!!!!!!

-     يه كار گرفتم نميدونم از كجا شروع كنم. نميخوام كپي كنم ها. نه اصلاً. فقط ميخوام الهام بگيرم. به جان خودت وضع ماليم خراب شده. به اين كاره نياز دارم. اوضام درامه......

-          هان (شيطونه ميگه دهنم را باز كنم)

 

 

*     اين همكار جيگر من رفته پيش جن‌گير. به جان خودم!!!! بعد اين دكتر جييييييگر (همون جن‌گيره) يه نسخه براش پيچيده اساس. كلي دوا درمون براش نوشته. جالب اينكه دكتره يه قرون ويزيت نگرفته ولي دواهايي كه از داروخانه شخصيش بهش داده حدود شصت هزار تومن شده

تازشم گفته مرتب بايد بيايي ويزيت بشي و بعضي دواهات را دوباره بگيري. واله مرفهين بي‌درد همينها هستن ديگه. شاخ و دم كه ندارن. تازه خونشون طبقه هفتم هم هست. توي الهيه. روزي صد هزار بار اينو به هم گوشزد ميكنه. اينو گفتم تا شما هم بدونيد. آخه خيلي دوست داره همه بدونن.

لذت ميبرم از اين همه حس خودنماييش

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

* توي خوابگاه كه بوديم مشخصه كسايي كه ازدواج ميكردن و يا عقد ميكردن يه چيز بود. "كله زرد". باور كنيد هر دختري كه يكي دو سه هفته مرتب آخر هفته‌ها ميرفت خونشون و بعدش يه دفعه با يه كله زرد كرده و دستهايي پر از النگو و انگشتر ميومد خوابگاه ميفهميديم كه بللللللللللله. كله اينو هم كردن توي كاسه توا .....

يادم مياد توي آموزشگاه آرايش و پيرايش يكي از چيزهايي كه مربيمون هميشه تأكيد داشت اين بود كه بايد هميشه رنگ پوست و چشم يه مشتري را در نظر بگيريد و بعد با توجه به تركيب رنگهاي گرم و سرد موهاشو رنگ كنيد. (من قبول دارم كه اين يه چيز كاملا سليقه‌اي و شخصي هست ولي بايد يه سري اصول را هم در نظر گرفت)

اين روزها خيلي‌ها ميل شديدي به مش كردن و زرد كردن و بلوند كردن و كاهي كردن موهاشون دارن. چرا من دليل اين كارو نميفهمم؟؟؟ (شايد قيافشون خارجي ميشه)

يه دختر خاله فشن دارم كه پوستش خيلي خيلي سبزه است. هميشه توي فاز اينه كه چي مد شده. چه رنگي بورسه و ....در ضمن يه خورده تا قسمتي زيادي تپله.  هميشه ميره موهاشو پايه نه ميكنه. بعدشم زردش ميكنه. حالا يه بار فر شش ماهه ميزنه يه بار هم به زور اتو و هزار تا كوفت و زهر مار ديگه ميخواد صافش كنه. يه بار سيخ سيخه يه بار وسط طوفان وايميسته تا موهاش طوفاني بشه!! صد هزار بار بهش گفتم كه قيافش مثل .... ميشه ولي كو گوش شنوا. ميگه:

مريم جون دو تا دليل داره كه اينجوري به من ميگي. دليل اولش اينه كه تو با رنگ مخالفي بيخودي ايراد ميگيري!!!!! دليل دومش هم اينه كه تو اصلاً از مد هيچي حاليت نيست (حالا ما نفهميديم چه ربطي داره؟؟؟)  

 

* شما جايي را سراغ نداريد سر بفروشن؟ ديگه اين سر واسه من سر نميشه. دائم درد ميكنه. برم بكوبمش به ديوار جاش يكي ديگه بخرم.

 

 * اون دوستم كه پست قبلي گفتم دستگاه گوارشيش ريخته به هم. يه نصيحت پزشكي ديگه هم فرمودند.

نميدونم توي برنامه "به خانه برميگرديم" (فكر كنم اسمش همين بود. ميدونيد كه من با تلويزيون قهرم) يه خانوم متخصص فرمودن "ساعت نه تا يازده شب، معدتون در حال هضم آنچه از صبح خوردين ميباشد بنابراين واسه كمك به معده توي اين ساعات آنتي اكسيدان مصرف نماييد". خوب اين عزيز دل هر شب ساعت نه دو تا گلابي با هم ميل ميكنند (حالا چه شام خورده باشه چه نخورده باشه)!!!!!!!!! اي خدااااااااا

 

* گوشي تلفن يه جورايي با يه چسب (مثل چسب رازي) به دست اين همكار جيگر من چسبيده. روي ميزش هم دو تا دستگاه تلفن داره. اين زنگ ميخوره به اجبار اون يكي را قطع ميكنه. بعد جالب اينجاست كه در حين تلفن زدن حواسش به مكالمات بقيه هم هست. داره با تلفن حرف ميزنه و يه دفعه رو به ما ميگه چي شد؟؟ كي بود؟ كي رفت توي اتاق رئيس؟؟ آقاي فلاني چي گفت؟؟؟؟؟

لذت ميبرم از اين همه شور حسينيش

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 9 AM |

* سرم خيلي خيلي درد ميكنه. به لطف دوست عزيزي كه ديشب توي اعصاب بنده پاتيناژ رفتن و قدمش را روي تخم چشم بنده گذاشتن تا خود صبح كابوس ميديدم. اينقدر بهم انرژي منفي داد كه امروز حس آدمهاي كتك خورده را دارم

واله من به هر زبوني كه بلد بودم به اين خلق‌الله گفتم پاتونو توي كفش من نكنيد. نه كنجكاوي بفرماييد و نه گله كنيد و نه راهنمايي و نصيحت. لطف بفرماييد به قوانين و اصول بنده احترام بذاريد. احترام دوطرفه است ها. منم صبرم تموم ميشه و.....

واله خونش بيكار بوده اومده توي مخ من راه ميره!! تازه آخر شبي يادش افتاده كه من يه آرشيو فيلم خير سرم دارم و ميگه "مريمي از اون آرشيوت يه فيلم بيار ببينيم روحيت عوض شه!!!!"

شيطونه ميگه.........

 

* اين همكار جيگر من اكثر اوقات داره سماق ميمكه و توي اعصاب بقيه قدم ميزنه و با تلفن آمار ميگيره كه كي با كي ازدواج كرد، كي قراره چه بكنه، كجا وام ميدن، كجا ساختمون ميسازن، كدام صندوق چه ميكنه، شركت به كي به چه مناسبت چند داده، كدوم رستوران چي ميپزه و ....... چي به چي شده و ....

قرار شده با بقيه بچه‌ها واسه روز تولدش يه بافتني بگيريم بديم دستش تا كمتر خسته بشه!!! اممممممما از خوب روزگار تمام اسناد و آمار و ارقام و فايلهاي مربوط به.... شركت ... به من و ايشون ارجاع شده و قراره با هم روش كار كنيم. فكركنيد با هم (به جان خودم توي اين مورد روحيه تيم وركي من رفته زير گل) خواهش ميكنم همگي دعا بفرماييد ايشون مرخصي بگيرن، تشريف ببرن جزاير قناري، من خودم دندم نرم همه اسناد و مدارك را به تنهايي ميخونم و گزارش ميدم.

 

* واي امروز يك مدير كوچك مياد اينجا!! چقدر دنيا كوچيكه واله. مدير كوچك من با استفاده از مقادير متنابهي ويتامين پ، يه كار از شركتي كه من الان توش هستم گرفته. جالبتر اينكه امروز مياد طبقه ما و دقيقاً با مدير واحد ما جلسه داره!!! نميدونم ديدن دوباره يك مدير كوچك چه حسي داره؟؟؟

 

 

 

پ.ن. يه روز كه سر حال بودم گزارش كاملي از احوالات اين همكار جيگر مينويسم. (غيبتي خواهيم كرد تا با فرشتگان بيشتري محشور شويم)

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 10 AM |

توي جمع دوستاي  پزشكم كه هستيم توي تعريفاشون ميشنوي كه گاهي اوقات مريضها، خودشون سر خود، يه بلاهايي سر خودشون ميارن كه آدم در منطق اين كار ميمونه

هميشه فكر ميكردم كسايي كه همچين كارايي ازشون سر ميزنه احتمالاً از نظر سواد و تحصيل خيلي خيلي پايين هستن ولي ديشب فهميدم كه هميشه هم اينجوري نيست

ديشب يكي از دوستامو ديدم. رنگ زرد. زير چشم كبود شده و حسابي درب و داغون. گفت دو هفته است كه حسابي سيستم گوارشيش ريخته به هم و ... ايشون توي اين دو هفته دكتر تشريف كه نبردن هيچ، در عوض به اندازه تمام عمر بنده دوغ به همراه ليمو ترش تازه ميل كرده بودن!!! بهش گفتم:

-         دوغ سردي داره. دوغ با ليمو ترش را از كجا اختراع كردي؟ كي بهت گفته؟

-         يه چيزي سر دلم مونده. بايد دوغ و ليمو ترش بخورم تا ببره

-         چي ببره. مگه چي خوردي. من سالم اگه اين همه دوغ بخورم ميمرم. خوب زنده‌اي

-         نه دوغ و ليمو ترش واسه معده خيلي خوبه

-         اينو از كجا ميگي؟ بابام جان يه چايي عرق نعنا با نبات بخور. خوب ميشي

-         نههههههههه. چايي خيلي واسه معده ضرر داره.

-         من كه نگفتم يه گالن چايي يك دفعه بخور. خوب يه ليوان آبجوش و نبات و عرق نعنا بخور

-    نهههههههه. خواهرم گفته چند روز بايد سعي كني هيچي نخوري بعدش دو تا كاسه بزرگ آش رشته با هم بخوري. معدت كامل شستشو ميشه

-         واي. خواهرت سالمه؟؟؟ بابا همه ديگه ميدونن آش رشته با اون همه حبوبات.....حالا خوردي؟

-         آره ديروز بعد ظهر خوردم. ديشب تا صبح توي.... بودم. دارم ميميرم

-         خواهرت ......

-         واه. مريم جون اين چه حرفيه. من مطمئنم كليه‌ام يه چيزيش شده

-    باور كن سطح هوشياريت خیلي اومده پايين. كليه چه ربطي به معده و رودت داره. حداقل يه سر برو دكتر. ثواب ميكني

-         حالا تو شماره يه دكتر خيلي خيلي خوب بهم بده. دكترهاي معمولي كه چيزي نميفهمن

-    حالا در اين نكته كه هر گردي گردو نيست شكي نيست ولي باور كن دكتر معموليها هم بيشتر از خواهرت ميفهمن

-         مريممممممممممم

-         ببين يه دكتر مغز و اعصاب ميشناسم معركه. به نظرم كله‌ات اشكال داره نه كليه‌ات

-         مريممممممممم

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 10 AM |

ديشب بعد يه روز تقريباً خسته‌كننده گفتم فيلم ببينم تا خستگيم در بره. اول كاري فيلم taken را ديم. اصلاً‌نميخوام تبليغ سوء يا غيرسوء بكنم چون شكر خدا نه بازيگران و نه هيچ كدام از عوامل فيلم خاله خانباجي من نيستن. ولييييييي تأثيرش روي روحيه فمنيستي من ..........موضوع فيلم به نظر من كاملاً واقعيه. واقعيتي تلخ كه زنان و دختران زيادي به نحوي درگيرش هستن.

در واقع داستان كلي فيلم درباره دزديدن دختران، فروش اونها و سرنوشت و زندگي بعد از اونه. نتيجه‌گيري كلي كه از اين فيلم ميشه كرد اينه كه مردها .... هستن. (خوب حالا اينجا حرف بد بزنم تا بياييد سر منو ببريد؟؟؟؟)

ولي خدائيش چهره‌اي كه از مرد توي اين فيلم نشون ميده اينه كه مردها فقط دنبال شهوت هستن. خلاص

زن فقط يك كالاست و در جهت رفع نياز جنسي مرد به كار ميره. واي كه دوباره اون حس بد در من تقويت شد. عين همون احساسي كه با ديدن فيلم مالنا داشتم.

واييييييييي

الان ديگه آخرين نسخه آنتي ويروس مرد روي سيستم من نصب شده.  

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

زده به سرم اينجا را ببندم  (ولي اگر ببندم اثباب‌كشي ميكنم ميرم يه جاي ديگه)

 

به نظرم از جمله مواردي كه توي وبلاگ نويسي حال آدم را ميگيره و بعضاً آدم را مجبور ميكنه كه كركره را بياره پايين و بره يواشكي از يه جاي ديگه شروع كنه ميتونه اينها باشه:

1- وجود آدمهاي بي فرهنگ، فضول و بي‌ادبي است كه تحت عنوان "يه دوست"، "گمنام"، "وبگرد"، "بي‌نشون" و .... از اين قبيل مرتب پيغام خصوصي ميذارن. يكي نيست بهشون بگه تو كه جنبه نداري .... ميكني سرتو ميندازي پايين ميايي وبلاگ يكي ديگه را ميخوني و از اون بدتر اينقدر به خودت اجازه ميدي كه كامنت خصوصي بذاري. خيلي دلت ميخواد بقيه از بيانيه‌هاي شما استفاده كنن و فيض ببرن، برو سر منبر. تمام تكيه‌ها و مجلسها و ..... كشته مرده كسي هستن كه بره سر منبر و براشون آسمون ريسمون ببافه و بحث كنه. مردم را ارشاد كنه و از غول و ديو و جن و پري بترسوندشون

 

2- وجود همكاران محترمي كه آدرس وبلاگ و مشخصات و شماره شناسنامه ننه گاو مشتي حسن خان شما را بلدن و سريع همه اين مشخصات را با نمك و فلفل اضافي تقديم رئيس و حراست و كوفت و زهر مار ميكنن. بعدشم يواشكي واسه بقيه همكاران تعريف ميكنن كه به به طرف يه وبلاگ داره حرفهاي سياس... توش مينويسه. يه وبلاگ داره كه توش نوشته آخر هفته خبرش داشته چه غلطي ميكرده. نوشته سر آدمها را ميبره ميزنه به ديوار خونش!! با از ما بهترون رابطه داره!! پارسال رفته بود دور دنيا!!! اينجوري نگاش نكنيد ها سه برابرش زير زمينه ........طرف طرز فكرش اينجوريه!!! عجب آدميه ها!! گولشو نخوريد!!!!!!!!

 

3- وجود آشناياني هست كه حالا به هر ترتيبي ميدونن كه اين وبلاگ متعلق به شماست. يه مطلب مينويسي پشت سرش اس ام اس و زنگ و ايميل شروع ميشه كه با ما بودي؟؟؟ منظورت من بودم؟؟

آخه بابام جان اصلا نخون. تو كه جنبه نداي تو كه به خودت شك داري براي چي قدوم مباركتونو روي تخم چشم وبلاگ يكي ديگه ميذاريد؟؟ عجب ها. دموكراسي يعني اين!!! حتي حق نداري تفكرات خودت را توي يه صفحه اينترنتي بنويسي. اصلا دلم ميخواد اراجيف ذهنيمو بنويسم. دلم ميخواد غر بزنم. به تو چه ربطي داره؟ بايد جواب پس بدم؟

چرا اينو نوشتي؟ منظورت كي بود؟ چرا اينجوري هستي؟ ظاهرت اينو نشون نميده؟ باطنت اونو نشون نميده؟ بچه‌ات معتاد شده؟ با شوهرت مشكل داري؟ مشكل مالي داري؟ ايني كه نوشتي قلي را ميگفتي؟ نقي را ميگفتي؟

مريم مگه تو دختر داري؟ چرا نوشتي دخترم؟ تو مگه كار ميكني؟ تو مگه دست داري؟ تو مگه اينترنت داري؟

 

عجب آزادي؟ آخه بگو چي به تو ميدن؟ نخود هر آش.

 

 

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين            گفتــا به كوي عشق هم اين و هم آن كنند

گفتــــم هواي ميكــده غم مي‌برد ز دل            گفتا خوش آن كسان كه دلي شادمان كنند

 

 

 

پ. ن. مطمئن هستم كه شما دوستان عزيز نيز همچين تجربيات تلخي را داشتين.

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 10 AM |

هميشه برام سئوال بوده كه چرا خيلي از ماها در مورد ميزان درسي كه خونديم دروغ ميگيم. مثلا فردا آزمون دكتراست و زنگ ميزنيد دوستتون با اين نيت كه بهش روحيه بدين و يه خورده انرژي مثبت تزريق كنيد. (شما اصلا ثبت نام نكردين كه بخواهيد رقيب اون حساب بشيد)

من: خوب دكي جون ديگه حسابي درس خوندي و فردا ميري كه سدها را بشكني.  

اون: مريم جون تو كه ميدوني دكترا همش پارتي بازيه. هر دانشگاهي فقط بچه‌هاي خودش را ميگيره. امتياز مقاله و اين حرفها الكيه.

من: آره عزيزم. تو هم كه هم ليسانس هم فوقت همينجا بودي. نگراني نداره. ولي در كل فكر اين چيزها را نكنن. اگه نمره كتبيت خوب بشه ديگه تمام.

اون: واله من هيچي نخوندم!!!!!! آخه من نتونستم درس بخونم!!!!! خيلي درس نخونده دارم. ديگران خودشونو كشتن. من يه دور هم نزدم. همينطوري الكي دارم ميرم امتحان بدم. شايدم نرم. دارم فكر ميكنم بد نيست فردا صبح خواب بمونم و نرم امتحان بدم!!!!!!

من: (با خنده) ببينم نكنه مژه چشم گوساله زن پسر عموي نوه عمه‌ام درد ميكرد كه نتونستي درس بخوني؟؟؟ بابا ديگه ما را سياه نكن. تو مگه مرخصي نگرفتي كه بشيني درس بخوني؟ حالا براي من كه فرقي نميكنه. اميدوارم به هدفي كه داري برسي. منم از موفقيت تو خوشحال ميشم

اون: باور كن نخوندم. همش روي كتابها خوابم ميبره. حس درس خوندن ندارم. از بيكاري گفتم ثبت‌نام كنم!! اداره هم خودمو زدم به مريضي و دم پزشك معتمد را ديدم واين حرفها. گفتم مفت باشه كوفت باشه. شش ماه مرخصي زدم بر بدن. الكي

من: بميرم. آخي. حالا همينطوري الكي برو ببين چه جوريه. با سئوالها آشنا ميشي. (توي دلتون: اي خرخون عوضي. تو الان شش ماهه كه پاتو تا سر كوچه نذاشتي. نه مهموني نه هيچي. از اون بدتر من كه رقيبت نيستم. حالا اگه بگي درس خوندي و قبول نشي من ميام اون نشان شير نشان را از روي شونت برميدارم؟؟؟)

اون: اره. برم بچه‌ها را ببينم. روحيم عوض بشه. بيشتر جنبه تفريح داره. مريم جون تو چرا ثبت‌نام نكردي؟

من: دلم نخواست. حوصله خر زدن ندارم. من نميتونم مثل تو مرخصي بگيرم و بسط بشينم توي خونه روي كتابها ولو بشم بعدشم بگم هيچي نخوندم. همينقدر كه خوندم بسه. ايشااله جنم و عرضشو پيدا ميكنم و ميرم كه مدرك دكترا ميخرم آ تومن. بعدشم زير ميزي ميدم ميشم هيأت علمي دانشگاه ... يه مركز تحقيقات هم .... باز ميكنم ....

اون: مريم جون منظورت كيه؟

من: يعني چي منظورم كيه؟

اون: لحنت نشون ميده كه منظورت كس خاصي هست!!

من: واه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ جداًااااااااااااا؟؟ بذار يه لحظه از لحنم بپرسم منظورش چي بوده

اون: مريم جون چرا اينطوري ميگي؟

من: براي اينكه بدم مياد اينجوري فكر ميكني همه مثل خودت دو تا از اون مخمليها دارن

..........

وصال دولت بيـــــدار ترسمت ندهند          كه خفته‌اي تو در آغوش بخت خواب زده

 

پ.ن. خدائيش خودم بعدش يه جوريم شد كه اينقدر رك و صريح با شاخ رفتم توي شكمش. ولي ديگه ملاحظه بسه. به قول آرام زندگي گوسفندي بسه

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |

ديشب دوست عزيزي پيشم بود. ساعت ده كه شد فرمودن مريم جان بزن كانال يك ايران كه ميخوام يوزارسيف ببينم!!! فكر كن. من بدبخت!! عجب توفيق اجباري

تا ديشب من فقط و فقط حدود بيست دقيقه از اين سريال را ديده بودم. خيلي وقت پيش بود. همون موقع كه يوسف تازه از زندان درآمده بود (انگاري) . يه صحنه بود كه وسط جمع اين "عاليجناب" در مورد زليخا فرمودن كه "انشااله خدا او را به راه راست هدايت كند و از هواي نفساني خويش نجاتش دهد"

خوب

تا اونجا كه من ميدونم يه پيامبر هيچ وقت شخصيت يه آدم را جلوي بقيه اينجوري خورد نميكنه. بنابراين همون موقع خيلي خوشحال شدم كه هيچ قسمتي را نديدم عليرغم اينكه شنيده بودم خيلي خوبه!! خيلي قشنگه!! پربيننده است!! (سريالهاي پربيننده تلويزيون مثل اون نرگس و داستانهاي بلند عاشقانه و پليسي و جنايي و قصه‌هاي زيباي از خودگذشتگي و شور عارفانه معجزات الهي و ... معلومه چه .... هستن)

تا اينكه ديشب توفيق اجباري نصيبم شد

نميدونم اين لباسهاي آستين حلقه را تن اين آقايون بادي بيلينگ نميكردن ميمردن. دور از جون گوريل!!!!!!!! حال آدم به هم ميخورد. كثيف شلخته

بازيها بسيار ضعيف. افتضاح. شمشير ميخوره توي شكم يكي و شلپ شلپ صداي ريختن خون مياد ولي فقط يه ذره لباسش قرمزه

زنان هم كه فقط گريه و مويه ميكنن و آه ميكشن

ديدم كه زليخا پير و چروكيده شده و عاشقانه گردن كج كرده و وسط ميدون شهر نشسته. فكر كن!!!!!!

يوسف اما به جاه و جلال رسيده و چه حكمراني ميكند و ياد پدر را به فراموشي سپرده و .... همه يكتاپرست شدن!!!!

بازيهاي بسيار تا بسيار ضعيف. سياهي لشكر اطراف كه واقعا سياهي لشكرن. آدم ياد فيلم هنديهاي دهه شصت و هفتاد ميفته

واي كه چه افتضاحيه

فيلم گلادياتور با بازي راسل كرو در مقايسه با بازي افتضاح مسئول ارتش اون معبده. (اصلا نبايد مقايسه كرد. قابل قياس نيست)

...........

خوب ديگه هيچي نميگم چون دلم نميخواد اينجا فيلتر بشه

 

داشتم فكر ميكردم كه يكي از دلايل پر بيننده بودن اين سريال اينه كه قراره در متنش داستان يه عشق افسانه‌اي گفته بشه. ما ايرانيها هم كه دور از جون شما ميميريم اگه توي يه سريال دو نفر عاشق هم نباشن و يا آخر سريال عروسي خواستگاري چيزي نباشه

 

 شـــــاه را به بود از طاعت صدساله و زهد            قــــــدر يك ساعته عمري كه در او داد كنـــد

 

 

پ. ن. بينندگان اين سريال ميتونن رسما بيان منو خفه كنن. ولي خدائيش حيف وقتتون نيست؟؟

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

و باز هم فهميدم و ديدم كه نماز خواندن، دعا خواندن، علي علي گفتنها، روزه گرفتنهاي واجب و ثواب و ال و بل دليل بر پاك بودن و صادق بودن انسانها نيست

يا علي گفتنها دليل بر شناخت علي نيست

مراسم برگزار كردن و نذري و مولودي و ذكر گرفتنها دليلي بر پاكي نيست

 

بيشتر ضربه را توي زندگيم از همچين كسايي خوردم ولي باز نميفهمم كه چرا يه اشتباه را بارها و بارها تكرار ميكنم.

كسي را ديدم كه داشتن ماهواره در خانه را گناه ميدانست و مرتب نماز و روزه و اين حرفها ولي.....

كسي را ديدم كه دائم قرآن ميخواند و دعا و مرتب به مسجد و ....ولي به ناحق حرفي به من زد كه هيچ  وقت نتونستم و نخواهم توانست فراموشش كنم

 

واعظان كاين جلوه در محــــراب و منبر ميكنند      چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند

مشــــكلي دارم ز دانشــمند مجـلس بازپرس      تـــوبه‌فرمايان چرا خود توبه كــمتر ميكنند

 

پ. ن. اين بحث ادامه داره

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

توي وبلاگ زندگي شيرين است خوندم كه نوشته بود خانمها دوست دارن كه سورپرايز بشن. منم در قسمت نظرات نوشتم كه از اون دسته خانمهايي هستم كه خيلي از سورپراز كردن خوشم نمياد مخصوصا در مواردي از قبيل خريد پوشاك.

در واقع فكر ميكنم كه دليل اصليش هم اينه كه خيلي از آقايون اونقدرها هم آينده نگر نيستين. در واقع موقع خريد خصوصاً پوشاك براي يه نفر ديگه اصلاً فكر نميكنن كه بابا نصف لباسهاي توي كمدش قرمزه بنابراين نبايد دوباره قرمز خريد، و يا اينكه اين آستين نداره!! اين سر نداره اين ته نداره!! هيچي. فقط نميدونم يه دفعه چي ميشه كه يه چيزي نظرشونو ميگيره

 مثلاً يه بلوز واسه آدم ميخرن قد پانزده سانت!! خدا تومن!! آدم نميفهمه كدوم يقشه كدوم حلقه آستينشه؟؟؟ در واقع فروشنده با شيطنت و شايدم با عشوه و كرشمه و ناز و ادا و .... خيلي شيك چپونده توي پاچه همسرجان و ايشون نفهميدين و بدتر اينكه خوب من حالا اين پونزده سانت را توي كدوم ديسكو دانسه‌اي بكنم تنم؟؟؟؟؟؟

عروسي عمه خودم يا عمه تو؟؟؟؟

از اون بدتر يه وقت مثلا يه دامن ميخرن كه من و خاله و خانباجي همگي بايد بريم توش تا شايد اندازمون بشه. فروشنده هم با اكراه فرمودن تا دوازده ساعت فقط و فقط تعويض ميكنيم. رژ لبي نشه! ماركش كنده نشه! كج نشه!! اتوش به هم نخوره!! خوب شما ساعت ده شب سورپرايز شدين و اين دامن گشاد گل منگولي را گرفتين. دوازده ساعت يعني ده صبح فردا!!! يا هفت صبح فردا (ساعت  خريد هفت شب بوده)

چه گلي به سرتون ميگيريد؟؟؟

بذاريد بهتون بگم. دو راه بيشتر نداريد. راه اول: با كمال احترام و با نيش باز دامن را دو دستي و شايدم چهار دستي با دو تا گوش دراز مخملي تقديم خواهر شوهر و شايدم مادر شوهر ميكنيد و امممممممممممما

راه دوم: در اولين قدم فردا صبح مريض ميشيد (مصلحتي) و سه ساعت مرخصي رديف ميكنيد. بعد يه آژانس ميگيريد. تشريف ميبريد بوتيك مربوطه. انواع لباسهاي گل منگولي را ورانداز ميكنيد و در نهايت فقط براي اينكه پولتون سوخت نشده باشه يه چيزي انتخاب ميكنيد. بعد ميرين خونه!! (با اون نايلكس و يا جعبه كه نميشه رفت سر كار. يادتون هست كه شما مريض بودين بازار كه نرفته بودين) و يا اينكه هماهنگ ميكنيد در ساعات اوليه شب با پيك از فروشگاه لباستونو براتون بفرستن خونه (اينم پول پيك) بعد با همون آژانس تشريف ميبريد محل كار. هزينه آژانس هم ميدين و بعد افتان و خيزان ميريد به واحدتون و اونجا چي منتظرتونه؟؟؟ بله ديگه خوده خودشه!! رئيس عصباني چماق به دست كنار ميزتون وايساده!!!

به همين راحتي.

خانمهاي محترم توجه داشته باشيد كه هدف فقط سورپرايز كردن شما بوده و نه دق دادنتون!!!!

البته در موارد استثنايي كه همه چيز اندازه است و شما از رنگ و مدل و ... خوشتون اومده. در نظر داشته باشيد كه بايد عين يه كزت براي پسر خانواده تنارديه كار كنيد چون ايشون شما را سورپرايز كردن. هميشه و همه وقت هديه سورپرايزي را بپوشيد!!! و صد ميليون بار هم تشكر كنيد

 

 

 

 

پ. ن. فكر كنم امشب بايد برم خونه بابام. نظرتون؟

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

شركتمون يه ماهنامه داره كه اتفاقاً توي اين شماره به بررسي وضعيت خانمهاي مهندس پرداخته. توي يه صفحه عكس چهار تا خانم را انداخته و تيتير مقاله‌اش هم اينه "يك كشور و همين چند نفر"

آنان بانوان متفاوتي هستند كه اين سرزمين به داشتن آنها مباهات مي‌كند (يعني بقيه بانوان اين سرزمين چماق هستن)

واقعاً خنده داره

از اون بدتر كه با همين چند نفر مصاحبه كرده و در مورد مشكلات كار ازشون پرسيده. ميدونيد چي جواب دادن؟؟؟؟

از مهمترين مشكلاتشون اينه كه چكمه‌هايي كه توي سايت بهشون ميدن اندازه پاشون نيست!!!!!! يكي از اين خانمهاي سيندرلا فرمودن كه "كفشهايمان آنقدر سنگين و بزرگ است كه شبهاي اول پا درد مي‌گرفتم اما حالا عادت كردم" يعني اين خانمها از نوك دماغ شريفشون اونور تر را نديدن؟؟؟ يا اينكه سردبير مرض داشته و شايدم خبرنگاره تب داشته

فكر كن

توي اين كشور همين چند نفر هستن و اينها هم چكمه مناسب ندارن كه وقتي ميرن روي سكو يه وقت خداي ناكرده پاشون سر نخوره

 

نتيجه كلي مطالب اين ماهنامه نشان ميدهد كه:

اولاً: بقيه خانمهاي توي كشور(غير از اين چهار نفر) دسته بيل هستن (دور از جون شو ما)

دوماً: فقط اين مهندسان هستن كه كار ميكنن. دقت كنيد "مهندس"

 

حالا نكته جالب اينجاست كه بانوان مهندس شركت دارن سر لحاف ملانصرالدين با هم از طريق ايميلهاي داخلي شركت كه براي عده زيادي فرستاده ميشه دعوا ميكنن!! تو چرا اينجور گفتي تو چرا اونجور گفتي. منظور تو حتماً اين بوده، نه اون بوده!! در واقع در قالب مؤدبانه (مثلاً) يه جورايي در حاشيه و لفافه دارن با هم ميجنگن.

نميدونم چرا يك كدوم فكر نميكنن كه بابا جان بايد رفت يقه اون سردبير مغز فندقي و يا گزارشگر ... را گرفت. شماها چرا داريد به هم ميپريد.

راست گفتن ها كه تفرقه بينداز و  حكومت كن

 

گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

-     با يكي از اقوام صحبت ميكردم. دخترشون دانشگاه ... شبانه يه ليسانس مهندسي گرفت بعد شش سال!! يه وقتي همه جا را پر كرده بود كه ايشون دارن درس ميخونن واسه ارشد و داد و هوار كه ارشد مهندسي خيلي سخته و كلاس اينجور بايد بره و كلاس اونجور.

من: .... جون حالش چطوره؟ خوبه؟

ايشون: ... جون هيچي نخونده!!! آخه يه جا مشغول شده (يه شركت مهندسي!!!!) ميدوني مريم جون واسه مهندسيها ليسانس با فوق ليسانس خيلي فرق نداره!!! كسي كه مهندسي خونده راحت كار گيرش مياد بقيه رشته‌ها بايد به خاطر دوقرون دو زار برن ارشد بگيرن ولي مهندسها هيچ اجباري ندارن. كار فراوونه

من: (اين چه ربطي به احوالپرسي من داره؟؟؟؟؟)عزيزم اين دوره زمونه اگه علاقه به درس خوندن نداشته باشي و پارتي داشته باشي كه برات كار مناسب با حقوق مكفي گير بياره همون ديپلم گرفتن هم بيخوريه

ايشون: پارتي چيه!!! چند جا بودن كه فقط مهندس ميخواستن. از شركت باباش چند بار تماس گرفتن ولي ... جون نميخواد با باباش بره و بياد. ميخواد مستقل باشه

من:

ايشون: از شركت شوهر ... چند بار زنگ زددن. از شركت برادر خانم .... هم چند بار زنگ زدن. گفت من كارش را دوست ندارم و ....

.........

 

-  چند وقت پيش از طرف شركت ما را بردن مسابقه صد و يك. راستش من چون خيلي تلويزيوني نيستم دقيقاً نميدونستم چي به چيه. همكارها تعريف كردن و منم ترغيب شدم كه اسمم را بنويسم. يه روز شنبه توي شبكه داخلي شركت اعلام كردن كه رأس ساعت سه طبقه همكف باشيد، اتوبوس مياد كه بريم.

توي اتوبوس كه رفتم ديدم به به. همه انگار ميخوان برن جلسه امتحان و ظاهراً سئوالها لو رفته بود!!! هر كسي چند ورق دستش بود و تند تند داشت ميخوند. (سئوالهاي تخصصي از طرف كارشناسهاي خود شركت طرح شده بود و طبيعيه كه به بقيه داده بودن تا همه بخونن و در مورد سئوالهاي تخصصي آبروي شركت نره)

بالاخره رسيديم به محل ضبط برنامه و دور از جون شما عين يه گله .... همه روي حياط ولو شديم. نيم ساعت بعد يه خانم محجبه تشريف آوردن دنبال شركت كننده اصلي. خانم و يا آقايي كه انتخاب ميشد بايد چند تا خصوصيت را همزمان داشته باشه. بينيد واجدين شرايط بايد اين خصوصيات را با هم داشته باشن و ارجحيت هيچ كدوم هم معلوم نبود

مهندس باشن، مهندس باشن، خنده خوشگلي داشته باشن، مهندس باشن، حجابشون هم كامل باشه (در مورد خانمها، چادر و چاقچور)

 

بالاخره با كلي تبصره ماده و سفارشهاي از قبل شركت چند نفر انتخاب شدن. قبل از ضبط هم سئوالهاي مذهبي را براي همه قرائت فرمودن و وقت كافي دادن تا هر صد نفر با هم مشورت كنن و در صورت نياز با موبايل به چند تا عالم تماس حاصل كنن و جوابها را پيدا كنن كه يك وقت خداي ناكرده آبروي مسلمونيمون به خطر نيفته!!!

چشمتون روز بد نبينه نشون به اون نشوني كه تا ساعت نه شب ضبط برنامه طول كشيد. اينجوري دست بزنيد. اونجا را نگاه كنيد. بگو ميخوام انصراف بدم. كات. بگو ميخوام از فرصت فلان استفاده كنم.

به خدا به همه چي شبيه بود جز مسابقه. يك برنامه هدايت شده كه به صد تا عروسك نياز داشتن. همين. به لطف و مرحمت واحد برنامه‌ريزي شركت يه چيكه آب هم توي اين شش ساعت بهمون ندادن. يكي از خانمها قند خونش افتاد و غش كرد. ميخواستن از اون بالا يكي ديگه را بفرستن جاش اون خانم بنده خدا هم از اون بالا افتاد زمين!!!!

نميدونم چرا وقتي سئوالهاي تخصصي كه اونجور، معارف كه اينجور و ... واسه چي فقط دنبال مهندس ميگشتن. نميدونم شايد به خاطر اينكه بر همگان واضح و مبرهن است كه آي كيوي مهندسين از بقيه بيشتر است

 

-  هفته پيش كنفرانس تأمي مالي پروژه‌هاي صنعت نفت و گاز بودم. توي يكي از پنلها با عنوان " طرح تشكيل صندوق سرمايه‌گذاري در صنعت نفت" آقاي مهندس .... كه رئيس هيأت مديره جامعه مهندسين كشور هستند كلي آسمون ريسمون در مورد مشكلات مهندسان كشور به هم بافتن و در نهايت اعلام كردن كه اگه صندوق تشكيل بشه ما جامعه مهندسين آماده‌ايم تا "طرح توجيه مالي اقتصادي" براش بنويسيم!!!!!!!

 

يادم مياد اون زمانها كه ما بچه دبستاني بوديم دكتر، مهندس بودن خيلي زياد بود. الان كه ماشااله هزار ماشااله به بركت وجود دانشگاه آزاد، دانشگاه پيام نور، دانشگاه سراسري دوره‌هاي شبانه، غيرانتفاعي، علمي كاربردي و ... هزار هزارتاي ديگه هر رشته‌اي كه دلت بخواد و عشقت كشيد دست ميكني توي جيب پر پول بابا و هزينه‌اش را پرداخت ميكني و تمام. يه زماني بايد درس ميخوندي و تلاش ميكردي تا كنكور قبول بشي. الان سالهاست كه سازمان سنجش هم شده عين يك صندوق صدقه. بسته به كلفتي دمب ويتامين پ عزيز و هزينه‌اي كه پرداخت ميكني ميتوني از پزشكي و مهندسي ايران و شريف و تهران و ... انتخاب كني تا هر چيز ديگه. سهميه‌ها هم كه خدا بده بركت!!!!!! بعدشم بسته به سليقه و مد روز يه خورده پياز داغ و نمك و فلفل سامسونيت و ريش پرفسوري و مانتو كوتاه و تخته نقشه‌كشي و روپوش سفيد روي دست به اين حالت و .... بهش اضافه ميكني

 

پ. ن. نياييد اينجا گله كنيد كه ما هم مهندسيم. به ما حرف بد زدي و از اين گله‌گذاريها بدم مياد. فقط خواستم بگم اگه اين جامعه مهندسين فكر نكنن همه كاره هستن باور كنيد اوضاعمون خيلي بهتر ميشه. از وزير و وكيل و مدير عامل و آمپول زن و حقوق دان و مترجم همه و همه شدن مهندس!!!

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 12 PM |

 

گاهي فكر ميكنم چرا اين آدم بزرگها اينقدر از آدم توقع دارن؟ مثلاً يك هفته تماس نگيريد منزل عمه بزرگه ببين در چه حالي هست. اون كه عمراً خودش تماس نميگره چون شما كوچكتر تشريف داريد و شما بايد تماس بگيريد حتي اگر افتاده باشيد و مرده باشيد خودتون بايد قدم رنجه كنيد و مثل يه روح خوب با يه حلقه نوراني دور تا دور بدنتون (توجه داشته باشيد كه مثل اين روحهاي بدجنس و 777 تايي توي فيلمها نريد سراغ عمه خانم و سر و صدا راه نندازيد و در كل يه روح وحشي نباشيد) بريد به خوابشون بهش بگين عمه جون اگه من باهات تماس نميگيرم تا مراتب ادب و احترام را به جا بيارم براي اينه كه دسترسيم محدود شده (البته با اين سطح توقعات شك دارم قبول كنه).

از اون بدتر وقتي هست كه تو بدبخت بعد يه مدتي حالا يه فرصت مناسب پيدا كردي و اون گوشي تلفن را برميداري و درينگ درينگ شماره منزل عمه خانوم را ميگيري. اونور خط هر كسي كه گوشي را برداشت از يه بچه شيرخوره گرفته تا يه پيرمرد صد ساله به خودش اين اجازه را ميده كه گله كنه.

-     به به. خانوم .... (توجه داشته باشيد كه در همچين مواقعي با فاميل صداتون ميكنن تا ... بسوزه اساس). چه عجب. ياد ما كردين. سرسنگين شدين. يادت رفته يه عمه هم داري .....

-     (مي‌پرم وسط حرفش. يه نفس عميق. يه خنده و شروع ميكنم) سلام. شرمنده وقت نشد. ميدونم بي‌معرفتم ديگه. دفعه پيش هم عرض كرده بودين

-          نه بابا. از اين ورا. خبري ازت نيست. يه زنگ نميزني حالي بپرسي. كجايي؟ همش كار كار. نه مياييد؟ نه ميريد؟ نه خبري؟

-          (نفس عميق فراموش نشه) شرمنده. باور كنيد نتونستم. زندگي كارمندي و مرغي همينه. صبح كله سحر بيداري و سر شب خواب

-          اصلا يادت رفته يه عمه داري؟ مامانت گفته زنگ نزني؟ همه ما كامند بوديم. تو خيلي كار كار ميكني...

-          (لبخند فراموش نشه. خنده هيستريكي هم آزاده) واه. اين چه حرفيه. باور كنيد وقت نداشتم

-     وقت نداشتي؟ مگه چه ميكني؟ همش كار ميكني؟ به سن ما برسي چي ميگي؟ من ميدونم خودت خورده شيشه داري؟ اون شوهرت كه خيلي مرد خوبيه تو خرابش كردي. اون خيلي اهل رفت و آمده و هميشه هم دلش ميخواد ولي تو .... پشت سرت هم گفتم تو شوهرت را خراب كردي. ايشون خيلي مردم داره ولي تو اجازه نميدي ....

-     (حالا ديگه ميتونيد وحشيانه بخنــديــــــــــــــن) اوا خاك به سرم!! بابا چه ربطي داره. باور كنيد سرم شلوغ بود. من توي هفته فقط يه پنجشنبه بعد از ظهر و يه جمعه را دارم. شكر خدا هميشه يكي از يه دوستان از شهر ديگه هم خونمه. دوست و آشناهاي قديمي هم كه هميشه تهران يه كاري دارن و اصلاً تصوري از مسافتها و ترافيك و طرح ترافيك و ... ندارن.

-     دوستام دوستام. سرت شلوغ بود؟ مگه چند تا دوست داري تو؟ چند نفريد شما؟ مگه تو چند تا بچه داري؟ پس فردا كه بچه‌دار بشي چه ميكني؟ ترك همه عالم را كردي؟ البته نه اينجوريها هم نيست از خاله‌ها و داييات كه خبر ميگيري. فقط ما ...............

-          ....................

-          (سعي كنيد خودتونو به نشنيدن بزنيد. با نيش باز ادامه ميدهيم) تماس گرفتم احوالپرسي كنم. خوبيد شما... دختر پسرها همگي خوبن؟

-          از احوال‌پرسيهاي شما. من خيلي ازت گله دارم. اينجوري اگه پيش بري دو روز ديگه تنهاي تنها ميشي و................

.........

دلم ميخواد گوشي را بكوبم توي مغز سر خودم كه اينقدر خنگم. عجب وضعيه ها. جرأت نميكني دلت واسه يكي تنگ بشه. جرأت نميكني مؤدب باشي. بخواهي احوالي بپرسي. اينقدر متلك بار آدم ميكنن و اينقدر گله و شكايت كه آدم به غلط كردن ميفته. اصلا خوشم نمياد از اين قبيل گله‌ها ازم بكنن. هر دفعه هم كه تماس ميگيرم خيي رك و پوست كنده ميگم كه بابا من از گله كردن بدم مياد. (من هيچ وقت از هيچي گله كردم؟؟؟؟)

واله

اين ديگه چه وضعشه؟؟ همش توقع............

 

-          پ. ن. : اعصاب مصاب ندارم كه فاميل عزيز كه احياناً اينجا را ميخونن بيان نصيحت كنن و گله كنن و  ال و بل و جيمبل...

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

 

نميخوام غر بزنم ها ولي ما مردم چرا منتظريم يه بدبخت بيچاره‌اي بره يه جايي و بعدش روسريش دو سانت بره عقب. چرا؟ اونوقت هزار تا عكس از زاويه‌هاي مختلف ميگيريم و سريع ميذاريم روي اينترنت كه بللللللللللللللللله. فلاني رفته فلان جا و كشف حجاب كرده  دلش ميخواد. به تو چه؟ مگه مياد توي گور تو ميخوابه؟ اصلا دلش ميخواد با سر بره ته جهنم. به تو چه مربوط كه سريع بقيه را خبر ميكني؟؟

فلان خانم هنرپيشه توي يه مهماني دوستانه خانوادگي كت و دامن پوشيده. يا آرايش فلان كرده! زود عكس بگير و شوت كن روي اينترنت. دلش ميخواد. اين كت و دامنها و اين لباسهاي توي بوتيكها مال مريخيها كه نيست. اصلا دلش ميخواد

آقاي فلان كه حالا بينوا يا ورزشكاره يا هنرمنده يا مديره و يا .... كه خلاصه چهار تا آدم بي‌ظرفيت مثل ما ايرانيها (دور از جون بعضيها) ميشناسنش، مگه جرأت داره توي خيابون دست همسرش را بگيره؟؟؟ جرأت داره نگاه به كسي بندازه؟ زود فتوشامپش ميكنن و يه داستان داغ عشقي هم ميچسبونن روش و بعد روي اينترنت!!!

كي ماشين چي داره!! كي خونش كجاست!!! كي زنش چه شكليه!! واه زنش از خودش سره نه خودش از زنش سره!!!کی با کی ازدواج کرده؟ چرا؟ چند ساله ازدواج کردن؟ چرا بچه ندارن؟ چرا یه بچه دارن؟ دیر میشه؟

بلوتوث جديد فلاني رسيده!! اي بابا به تو چه ربطي داره؟

كي با كي حرف ميزنه! كي چه موقع تلفن داره؟ کی چرا اینقدر تلفن داره؟ چرا يواش حرف ميزنه؟ چرا تلفنش را جواب نداد؟ چرا با ماشين سياه اومد چرا با ماشين سفيد رفت؟

واي. به تو چه مربوط

عكسهاي خانوادگي هنرمندان!!! خانم ...... موهاشو شرابي ميكنه!!!!!! آقاي فلاني مهموني ميگيره!!!! خانم فلاني بلده اينجوري قر بده نه فلاني بلده اونجوري قر بده!! آخه به تو چه ربطي داره؟؟؟

 

شكر خدا هيچي نداريم

نه واسه ديگران و تفكراتشون و ارزشهاشون، ارزش قايل هستيم نه اصلا ميدونيم حريم خصوصي يعني چي؟ نه استفاده از بلوتوث و اينترنت و هزار تا زهر و كوفت مار تكنولوژي ديگه را بلديم.

فقط دماغ درازمونو ميچپونيم توي زندگي مردم

اينقدر غرق توي اين مسائل پوچ و مسخره و بي‌ارزش هستيم كه نميفهميم داريم ............

 

 پ.ن. امروز صبح بعد مدتها در حين صرف صبحانه خبر ساعت هفت را گوش ميكردم. بابا جان خودم خيلي حال داد. گوينده خبر داشت از روي يه صفحه تند تند جوك ميگفت:

نرخ تورم در آلمان بي‌سابقه است. كارشناسان اعلام كرده‌اند كه از مرز پنج درصد هم گذشت (فكر كن پنج درصد. واوووووووو عجب تورمي)

آقاي فلان ..... اعلام كردند كه جنگ در نوار غزه يه امر مقدس است

هزار و دويست و سه نفر و نصفي در آ..... شغل خود را از دست دادند و به جمع استفاده كنندگان از سازمانهاي خدمات اجتماعي پيوستند. (توي ايران كه شكر خدا همه كار دارن و همه راضي)

هواي شمال و مركز ايران از امروز تا آخر هفته ابري است و به تدريج بر شدت ابرناكي افزوده خواهد شد. هواي امروز تهران صاف تا قسمتي ابري (يادم نبود تهران جنوب آفريقاست)

وزير بهداشت و آموزش پزشكي اعلام كرد كه .... كاميون وسايل پزشكي و .... آمبولانس و .... پزشك داريم ميفرستيم غز..... گور باباي مردم ب... كه ............

 

 غلام همت آنم كه زير چرخ كبود                   ز هر چه تعلق پذيرد آزاد است

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 1 PM |

ديشب داشتم تند تند غذا ميپختم، گردنم رو هم كج كرده بودم تا گوشي تلفن بين گردن و شونم قرار بگيره تا بتونم با حرارت يكي از دوستاي عاشقم را نصيحت كنم. با يه چشم ديگه به تلويزيون نگاه ميكردم‌. با يه چشم ديگه داشتم برآورد ميكردم كه از وسايل سفره چيا را هنوز بايد بذارم روي اپن، يه چشمم به لكه روي هود بود، يه چشمم در حال اندازه‌گيري حجم نخونده درسها بود و ............. و خونه‌هاي مغزم هم كه هر كدوم درگير يه كاري بودن.

واقعاْ از چه زمان به ما آموزش میدن كه چهل تا دست و پا و چشم به همراه چهل خونه در مغزمون داشته باشیم؟ از چه زمان ياد گرفتیم كه بشیم گوش شنوا و بقيه دائم برامون درددل كنن؟ از چه زمان یاد گرفتیم که این بچه ماست و همه عشقمون این همسر ماست این مادرمونه این پدرمونه این .... هر کسی یه جایی توی قلبمون داشته باشه. از چه زمان یاد گرفتیم خودمونو هزار پاره کنیم؟ از چه زمان فهميدیم مغزمون چهل تا خونه داره كه همه با هم ميتونن كار كنن و حتي توي كار همديگه مداخله نكنن!! از چه زمان شروع كردیم به كار كشيدن از همه اين خونه‌ها و تلاش براي افزايش ظرفيت!!!

 

وقتي كه دختر بزرگ خونه بودیم؟ وقتي كه بچه اول بودیم و واسه پدرمون هم دختر بودیم هم پسر؟ وقتي كه هم آچار دست ميگرفتیم هم ملاقه؟ وقتي كه ......

****************************************************

خوب این پست شاید به نظر خیلی ها فمنیستی باشه ولی من معتقدم که در اغلب موارد واقعیت داره. من اصلا ناراحت نمیشم که بهمون بگن واه چقدر جلوی پای خودتون بلند میشین و یا اینکه رفتید سوپری و هر چی نوشابه بوده واسه خودتون خریدین و ................... نه من اصلا ناراحت نمیشم. فقط یه چیز میگم واقعاْ اگر میتونید یه روز فقط یه روز مثل یکی از ماها باشید.

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 4 PM |

از ناخن خوردن آدمها (اونم كسي كه سن و سالي داره) متنفرم. متنفرم. واي چه صحنه  

از فش و فوش كردن مداوم يه آدم سرماخورده كه زحمت نميكشه ..... متنفرم

از كلاس الكي گذاشتن متنفرم  ماهي يك ميليون تومن ناقابل خرج يه طوطي ميكنه. واي خدا. فقط سيصد هزار تومن خرج آژانس ميشه كه اين طوطي را جابجا كنن اونوقت 

مهموني حسابي شب يلدا يعني مهموني كه توش دي جي باشه. فهميدي   

ماهي هفتصد هزار تومن خرج اين طوله سگ پشمالوي بيريختش ميكنه. چقدر بعضي رفتارها

خط اعتباري ايرانس ميخره و بقيه را سر كار ميذاره. به خيال خودش ميخواد مچ بگيره و يا شايدم روحيه اطرافياشو عوض كنه. واي كه چقدر

وقتي داره از فضولي ميمره عين يه .... بهت نزدك ميشه و سعي ميكنه به عنوان يه دوست صميمي و نصيحت كردن سر از كارت در بياره واي كه چه

هنوز اذان نگفتن توي صف اول وايساده ولي وقتي تو موهاتو يه درجه تيره‌تر ميكني زودتر از همجنسهات ميفهمه و به روت مياره. واي كه

روي موبايلت تماس ميگيره و بهش ميگي كه نميتوني الان صحبت كني و اونم ميگه خوب بذار اينو بگم بعد قطع ميكنم و يا كجايي؟ چرا نميتوني حرف بزني؟ فلاني كنارته؟ ال شده؟ بل شده؟ 

 بقيه‌اش را الان نميتونم بگم. جداً حال آدم از اين همه انسانيت و انسان دوستي و شعار و اين همه فرهنگ و ...... به هم ميخوره

 *******************************************************************

چند تا دليل داشتم كه تصميم گرفتم فعلا ديگه از اون آقا و مسائل پشت پرده چيزي ننويسم. ولي همينقدر بهتون بگم كه الان خيلي وقته ديگه هيچ تماسي باهاش ندارم. يه وقتاي نگرانش ميشم ولي دست و دلم نميره كه تماس بگيرم. حتي در حد يه احوالپرسي ساده. البته من توي اون جريانات چند تا درس اساسي گرفتم. مثلاً هرگز دوستامو با فاميلهام آشنا نكنم. براي هر كسي تا حد ظرفيتش خرج كنم و وقت بذارم چون وقتي از حد بگذره طلبكارت ميشن و ....وقتي عده زيادي (حتي خانواده درجه اول) نتونستن با يه آدم رابطه برقرار كنن تو تافته جدابافته نيستي. اون جدابافته هست و از همه مهمتر اينكه من مادر كسي نيستم (البته تا وقتي كه ني ني بياد)

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

بالاخره

بنده خدا خانم نگهبان از صبح اومده بود اونجا و مثلاً تميز كرده بود و نهار را گرم كرده بود. اين آقا هر از چند گاهي كه ميومد تهران، ميرفت چراغ برق (فقط همون نواحي را خوب ميشناخت) و به اندازه چندين پرس غذا ميگرفت. از همه چي. اين غذاها توي اون ظروف يك بار مصرف داخل يخچال نگهداري ميشدند و به تدريج گرم شده و خورده ميشدند. نهار اونروز هم از همين غذاها بود.

فكر ميكنم ميتونيد حال منو تصور كنيد وقتي اون يخچال را ديدم و بعد شنيدم كه اين غذاها چي هستن و از چه زماني اونجا هستن و .... اون ليوانهاي كثيف كه بوي زخمش آدم را خفه ميكرد و ............بگذريم. نهار خورديم و بعدش آستين بالا زدم و با هزاران ليتر آب داغ برفك اون يخچال را باز كردم و تميزش كردم. تقريباً همه چيز همه چيز بجز گوشت و مرغهاي فريز شده كپك زده بودن. همه چيز. توي اون يخچال داروي گاوي، مرغي و ..... بود تا مربا و پنير و گردو و لنگه جوراب

يه كمد بزرگ بود كه همه چيز قريب به اتفاق توش كپك زده بود

بعد اون روز با خودم عهد كردم ........

 

زندگي ما به همين روال با اين آقا در جريان بود. هميشه از من تعريف ميكرد و ميگفت تو مدير خوبي ميشي و ال و بل. توي همين گير و دار بعضاً مشتري واسه خريد مجموعه پيدا ميشد و ايشون ريز ريز ماجرا را واسه من و همسرجان تعريف ميكرد و ما هميشه سعي كرديم شنونده باشيم. خودش صلاح خودشو بهتر ميدونست و الحق و الانصاف كه قلباً نميخواست بفروشه و همه را به دزد بودن و نيت پليد داشتن محكوم ميكرد

 

يه روز جمعه نهار دعوتش كردم (البته يادتون كه هست بعد اون جريان خودش فقط تا ميدون آزادي ميومد). يه عمو دارم كه بزرگ فاميله و من خيلي دوستش دارم. همون روز تماس گرفت و گفت ظهر ميخواهيم بياييم خونه شما. گفتم عموجان مهمان دارم و اينجوري و اونجوري. گفت اشكال نداره ما هم مياييم و .....

ظهر مهمون ما اومد و عمو و زن عمو هم آمدن. اين آقاي عزيز جلوي همه برداشت گفت كه "اين مريم خانوم صاحب هشت ميليارد دارايي منه. اين خانوم مديره. مديريت تمام امور من هم دستشه. خيلي دلسوزه. جوري واسه من زحمت ميكش كه دخترام نكشيدن. همه هشت ميليارد ثروت من دست ايشونه. اصلاً همش مال ايشون. من كه نميتونم با خودم ببرم اون دنيا و ........... خانوم حتماً با خانواده عمو به كلبه درويشي ما بياييد. بذاريد ما هم با هم ارتباط داشته باشيم و ......."

 زن عمو  مريم جان نميخواهي يكي دو نفر را استخدام كني؟ ديگه وقتشه يه دستي به سر و گوش زندگيت بكشي. مرسي خيلي دلمون ميخواد. شما هم تشريف بياريد. البته بايد ببينيم مريم ما رو مياره يا نه و .....

 عمو  واسه همينه كه يه مدتيه كم پيدا شدي مريم خانوم؟؟ آره؟؟ و ........ اگر مريم خانوم صلاح بدونن و اجازه بدن ما هم خيلي خيلي دوست داريم با شما رفت و آمد داشته باشيم و ......

 حال من و همسر جان گفتن نداره. (فقط بگم كه اين حرفها باعث شد كه بعدها براي من شر بزرگي درست بشه)

بالاخره اون روز كذايي تموم شد و  چون قرار بود فردا بريم دكتر اون آقا پيش ما موند. آخر شب گير داد كه شما زن و شوهر كه هر دو تا كارمندين چرا مستأجريد؟ چرا خونه نميخريد؟ ما هم گفتيم كه زوده ما تازه شروع كرديم و ....

بعد قسممون داد كه اگر مشكل پول هست خوب من بهتون ميدم. قرض ميدم. با نرخ بهره متداول بانكي. از ما انكار از اون اصرار و..... (نميدونم سرش به كجا اصابت كرده بود كه ضربه مغزي شده بود و ميخواست به هر زوري كه شده به ما كمك كنه تا ما صاحب خانه شويم)

اواسط هفته تماس گرفت كه براتون يه آپارتمان (باغ فيض - خودش اصلاً نميدونست باغ فيض كجاست !!!!) زير سر گذاشتم و چنين و چنان. بريم ببينيم. هر چي گفتم نميخوام. ما پول كافي نداريم و اصلاً نميخوام زير دين كسي برم شروع كرد به قسم دادن. اينقدر قسم داد تا راضي شدم برم ببينم. انصافاً آپارتمان شيك و نوساز و مرتبي بود. تقريباً همه چيزش خوب بود. ولي اين آقا اينقدر گفت اينجاش كجه اينجاش راسته. ميخواهيد اينقدر پول بدين كه منصرف شديم.

بالاخره هر چي ما ميگفتيم كه آقا جان ما كه پول نداريم نميخواهيم خونه بخريم ولي مگه دست بردار بود. هر روز يه طرف شهر بوديم. خسته شدم. خيلي احمقانه بود. براي بعضي از خونه‌ها ما حتي يك دهم پول را هم نداشتيم ولي مگه ول ميكرد. حس ميكردم ميخواد يه جوري محبتهاي مار رو جبران بكنه (خدا شاهده من اصلا به قصد جبران كاري براش نميكردم و واقعاً عذاب ميكشيدم كه اينهمه اصرار ميكرد) ولي راضي نميشد و هر كسي رو كه ميديد و ميشناخت سفارش ميكرد كه واسه يه زوج جوان دنبال يه خونه مناسب بگردن. ترجيحاً هم غرب تهران باشه.

در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه دلش ميخواد كمك كنه ولي قبل از اون، اينه كه نميتونه از پولش بگذره و حتي با نرخ بانك به ما قرض بده. اين دنبال خونه رفتنها هم تلاش احمقانه‌اي بود كه فقط خودشو راضي كنه كه يه حركتي كرده اصلاً هم براش مهم نبود كه وقت ما رو ميگيره. هر شب ميومد اونجا و نقشه ميكشيد و ......

يه شب كه خونمون بود گفت من فكرامو كردم و به اين نتيجه رسيدم كه يه خونه بگيريم كه حداقل چهار تا خواب داشته باشه. يكي واسه شما دوتا، يكي واسه ني‌ني، يكي واسه من و يكي هم اتاق كار شماها. حالا اگر هم پنج خوابه باشه و بتونيم يكي هم واسه مهمون كنار بذاريم خيلي بهتره.

يه شب ديگه ميگفت كه نه همون دو خوابه بهتره. و ...........

بالاخره هر روز واسه خودش يه خواب جديد ميديد و من و همسرجان بدون اينكه بهش بگيم دنبال يه خونه بوديم براي جابجاي. موعد اجارمون شده بود و ما تصميم داشتيم از اونجا بلند بشيم.

يه جاي خوب پيدا كرديم و بهش گفتيم كه اجاره‌نامه نوشتيم و ميخواهيم از اينجا بريم. اول مثلاً ناراحت شد ولي گفت خوب كردين و زن و شوهر بايد به هم تكيه كنن و روي پاي خودشون وايسن و ... (چون خيلي مسن بود من چيزي نميگم )

در جريان جابجايي بوديم كه مشكلي براي يكي از صميميترين دوستامون پيش اومد و ما مقداري از پولي كه داشتيم را به دوستمون قرض داديم.

****************************

پ.ن. دلم ميخواد بقيه‌اش را بنويسم ولي ياد اون خاطرات عصبيم ميكنه. فعلاً شرمنده

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 1 PM |

ادامه ماجرا:

 اون وقتها خونه ما شمال شرق بود و شهرستان محل زندگي ايشون دقيقاً جنوب غرب تهران !!!

هر وقت ميخواستيم بريم ديدنش يه مسافرت بود. تقريباً اگر ترافيك نبود و تخته گاز ميرفتيم (اگر ترافيك نبود) حدود دو ساعت توي راه بوديم. يه بار كه رفتيم بهش سر بزنيم و ازش شير بخريم (من ظرف ميبردم و ازش شير ميخريدم) آدرسمونو روي يه كاغذ نوشتم دادم بهش و واسه يه روز جمعه نهار براي اولين بار دعوتش كردم خونمون.

صبح جمعه ساعت شش و نيم صبح تماس گرفت و گفت خانوم من دارم راه ميفتم !!! (ساعت شش و نيم صبح!!! حال من كارمند را كه درك ميكنيد)

از خواب پريده بودم و پيام به مغزم نميرسيد بالاخره همسرجان را بيدار كردم و تند تند مشغول شديم. گفتم ديگه خيلي دير بشه واسه ساعت ده رسيده.

ساعت شد ده، يازده، دوازده، يك  هنوز خبري نبود. موبايلش هم كه تماس ميگرفتم يا در دسترس نبود يا كلي زنگ ميخورد و در نهايت بوق اشغال ميزد.

باورتون نميشه ساعت يك بود كه بالاخره موبايلش را برداشت.

- كجاييد؟ چرا دير كردين؟ اتفاقي افتاده؟

- واي، مردم، خسته شدم، كجا رفتين خونه گرفتين ....

- بابام جان كجايي؟

- نميدونم؟ توي اتوبان

- كدوم اتوبان؟

- نميدونم فكر كنم همت

- خوب. همت را مستقيم بيا. بيا تا آخر همت بعدش ....

- آخرش كجاست؟ از كجا بفهمم رسيدم آخرش؟ يه جا نوشته آخر همت

- نه شما بيا تا ميرسي به يه چهار راه. اونجا آخر همته

- من سه چهار تا چهار راه تا حالا رد كردم  كدوم چهار راه را ميگي

- رد كردي؟ سه چهار تا؟ مگه وسط اتوبان، وسط همت چهار راه هست؟ كي؟ مطمئني همت بود؟

-  نميدونم شايد همت نبود. من از شهياد اومدم. خانوم من ساعت هشت و نيم ميدون شهياد بودم

- اوا خاك به سرم. از ساعت هشت و نيم كه ميدون آزادي بودي تا حالا كجا موندي؟

.......

 بالاخره طي يه عمليات انتحاري با كمك همسر جان، ايشون پيدا شدن و ساعت سه رسيدن. هنوز نرسيده بود نهار خورديم. حالش خوب نبود. ميگفت سرم گيج ميره، قلبم درد ميكنه و ....قرار گذاشتم كه براش يه وقت دكتر بگيرم، يه هماهنگي باهاش بكنم و برم ميدون آزادي دنبالش و بريم دكتر.

ساعت چهار و نيم گفتن كه بايد برگردن. من و همسرجان راهي شديم گفتيم حداقل تا همون ميدون شهياد ببريمش (ممكن بود فردا صبح هم نرسه)

تقريبا رسيده بوديم اول همت شرق، كنار ما يه بوق زد و بلند گفت " آقا جان ديگه خودم بلدم. اين نوبنياده ديگه بقيه‌اش را خودم ميرم"

فكر كن. نوبنياد!!! چه ربطي داره!!! پاشو گذاشت روي گاز و برو

ما هم پشت سرش هر چي بوق، چراغ، ..... انگار نه انگار

يه دفعه ديديم خروجي شهرك غرب رفت به سمت ميدون صنعت و .....

گمش كرديم !!!

حدود يك ساعت و نيم تمام شهرك غرب را بالا پايين دور زديم، هر چي با موبايلش تماس ميگرفتم بي فايده بود و .......

 

شب حدود ساعت نه ونيم تماس گرفت و گفت من همين الان رسيدم!!! من ديگه خونه شما نميام. خانوم شما منو خيلي اذيت ميكني. حالا باز خوبه بهم غذا دادي با خودم آوردم حداقل امشب هم غذاي خونه ميخورم وگرنه امروز با اين اوضاع ميمردم. خانوم تو قصد جون منو كردي  

از يه دكتر فوق تخصص چشم‌پزشكي با هزار مصيبت وقت گرفتم. يه روز وسط هفته. مرخصي گرفتم و كوبيدم رفتم ميدون آزادي دنبالش و همراهش رفتم دكتر. دكتر گفت بايد نميدونم آنژيو بكنه و .....

بعد واسه هفته بعد رفتيم دكتر قلب و عروق

دوباره چشم پزشكي، نوار قلب و ........

بگذريم. اين جريان ميدون آزادي رفتن و پيداش كردن و بعد دكتر رفتن و آزمايشگاه و ... خودش يه داستان مفصل بود ولي حسنش اين بود كه بعد از دكتر خودم مياوردمش خونمون و بهش رسيدگي ميكردم. ولي بديش اين بود كه هميشه ميگفت يه جاييم درد ميكنه و من بدو. همسر جان ميگفت مريم اين چون خيلي وقت كسي بهش توجه نكرده و تو الان داري همچين خودكشي ميكني داره واست ناز ميكنه    خودشو لوس كرده

گاهي ميگفتم حق با همسرجانه گاهي ميگفتم نه بيچاره گناه داره خوب درد داره، بيماره، سني ازش گذشته و ... شايدم اين بهانه‌اي هست كه بياد خونه ما و از تنهايي در مياد

 

هر بار كه ميومد خونه ما اصرار ميكرد كه حداقل ما يه روز نهار بريم خونش. بالاخره قرار شد يه ظهر جمعه بريم اونجا.

براي اولين بار بود كه ميرفتم داخل ساختمانش ولي به جرأت ميتونم بگم كه خونش عين اين فيلمهاي ترسناك توي تلويزيون بود. انگار زمان اونجا متوقف شده بود. به حدي كثيف بود، به حدي كثيف بود كه ....

فقط بهتون بگم كه با همون كفشهايي كه ميرفت توي گاوداري، توي مزرعه و .... با همون از در ساختمان ميومد داخل و روي فرش

يه دست ميز و صندلي پلاستيكي افتضاح وسط هال بود. به حدي كثيف، اينقدر روش خرت و پرت ريخته بود كه .....

يه تخت فلزي درب و داغون با يه تلويزيون خراب و نيمه شكسته هم مثلا توي اتاق خواب بود........

آشپزخونه.......  فقط بگم كه اينقدر يخچالش برفك زده بود كه درش بسته نميشد و با يه كش كه دور تا دور يخچال انداخته بود مثلاً يخچال درش بسته بود

 ادامه دارد ....

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 3 PM |

چند روز پيش، همسرجان توي كنفرانس ... شركت كرده بود و اونجا يه مقاله ارائه دادن و گفتن كه در سال 1995 يونسكو نيمه عمر علم را حدود سيصد سال حساب كرده. يعني اگه الان يه آدم از سيصد سال پيش بياد هيچ چيزي از دنياي الان ما،  از تكنولوژي و ..... هيچي نمفهمه. اين عمر در سال 2005 حدود 3 سال و براي سال 2020 حدود سه هفته پيش‌بيني شده است. يعني اگه توي سال 2020 ما سه هفته از اجتماع دور باشيم، وقتي برگرديم، همه چي واسمون تعطيل

 

داشتم فكر ميكردم نيازي به يونسكو نيست، من خودم هم يه نمونه عيني دارم

سال 84 همين موقعه‌ها بود كه تهيه گزارش مالي اقتصادي يه پروژه براي گرفتن وام آنچناني از يه بانك بهم پيشنهاد شد. رقم پيشنهادي خوب بود و تصميم گرفتم كه انجام بدم. واسه يه روز پنجشنبه توي آبان كه هوا مثل امروز بود و يه نم بارون با سوز سردي ميومد، قرار گذاشتيم. محل پروژه نزديك يكي از شهرستانهاي تهران بود و بالطبع من هر چي فكر كردم ديدم نميتونم تنها با دو تا ماشين مرد كه فقط تلفني به هم معرفي شده بوديم برم. در نتيجه با همسرجان رفتيم سر قرار.

يه مزرعه خيلي خيلي بزرگ كه پرورش ماهي، انواع ماكيان، سالنهاي صنعتي پرورش مرغ گوشتي، گاوداري با سالنهاي بزرگ صنعتي و همه از نژاد هولشتاين، مزرعه كشت و .... كلي خنزر پنزر داشت.

مجموعه خيلي بزرگي بود. برآورد ارزش تجهيزات و ماشين‌آلات و موجودات توش كار هر كسي نبود و ....

و اما

صاحب اين مجموعه يك پيرمرد 76 ساله بود. تك و تنها. البته كارگر داشت. يه واحد ساختماني تقريباً دوبلكس هم يه گوشه مجموعه بود كه چندين اتاق داشت و  اين آقا اونجا زندگي ميكرد و  ....

داشتيم با پيرمرده صحبت ميكرديم و از چند و چون كار و غيره سئوال ميكردم كه يه بيت از حافظ خوند. منم كه عشق حافظ، با يه بيت ديگه جوابشو دادم و همينطور يكي اون و يكي من تا يه وقت به خودمون اومديم ديديم بابا اصلاً ما اومديم طرف اين پيرمرده و داريم بهش ميگيم كه نفروش. اينها دلال هستن و طرحي كه من بنويسم و بخواهيم از بانك وام بگيريم ال و بل. آقا نفروش كه ضرر ميكني !!!!

اين حس انساندوستي من يه دفعه بيدار شده بود  و ديدم اي بابا اين پيرمرد بيچاره حدود سي ساله كه از شهر اومده بيرون و به قول خودش خونه آنچناني تهران را گذاشته و امده وسط بيابون و دست تنها ذره ذره اين مجموعه را ساخته و گسترش داده و الان نه يه ذره قانون و حقوق سرش ميشه نه هيچي ديگه دارن كلاه به چه گشادي سرش ميذارن. مجموعه حدود هشت ميليارد ارزش داشت (اون موقع) كه ميخواستن يه جوري كمتر بخرن و اونم قسطي و يه گزارش بذارن روش از بانك وام بگيرن و ...  (چقدر خبيث بودم من)

بالاخره دوستي ما با اين آقا از اينجا شروع شد و بنده شدم واسش دايه مهربانتر از مادر. نميدونم حس خاصي بهش پيدا كرده بودم. قسم ميخورم كه هيچ، هيچ چشمي به هيچ چيزي نداشتم ولي چون در ناخودآگاهم منو به ياد پدربزرگ مرحومم مينداخت، من بدجوري نگرانش شده بود.

مرتب باهاش تماس ميگرفتم ولي خوب خيلي كم ميشد كه گوشي تلفن را برداره. از صبح تا عصر توي مجموعه ميگشت و سر شب ساعت هفت خواب

اينقدر باهاش حرف زدم كه راضيش كردم يه خورده از تكنولوژي استفاده كنه و خواهشاً يه موبايل بخره. خودش تنها رفته بود و الحق كه مردك موبايل فروش هم سر اين بيچاره كلاه گذاشته بود اساس. يه گوشي سوني اريكسون ظريف و  كوچولو مدل ...... دوربين دار، پخش و ضبط و ال و بل و .... را داده بود بهش خدا تومن. اين بابا هر كليدي را كه فشار ميداد به دليل بزرگ بودن سر انگشتاش و كوچك بودن كليدهاي موبايل سه چهار كليد با هم عمل ميكردن

واسه زنگ موبايل هم آهنگ It's a beautiful life گروه Ace of Base را گذاشته بود واسش. هر وقت تماس ميگرفتي هزار تا زنگ ميخورد تا برداره. ميگفت آهنگ قشنگيه روح آدم تازه ميشه، چطور ميشه ما هم يه خورده آهنگ خارجي گوش بديم؟؟؟؟

خودمو كشتم تا بهش ياد بدم چطور بايد شماره منو بگيره. شماره خونه و موبايلمو روي ان تا كاغذ نوشتم و توي جيبها، كنار تلفن خونه، توي ماشين و ... گذاشتم. ولي واييييييي

يه روز ميديدي صد بار تماس ميگرفت و اوايل با خنده و بعدش تقريباً با بد و بيراه ميگفت كه تقصير توئه من اينو خريدم. به هر كي ميخوام زنگ بزنم نميتونم. فقط شماره تو را ميگيره

يه روز ميديدي پشت هم اس ام اس خالي ميفرستاد. زنگ ميزدم ميگفتي چي شده چرا اس ام اس خالي ميفرستيد؟ ميگفت چي ميفرستم؟ اس ام اس چيه؟

خانوم تقصير توئه منو با اين چيزا درگير كردي، من از اين وزوزه‌ها نميخواستم

ادامه داره...

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 11 AM |

س: مريم ديگه خسته شدم ديگه هيچ اميدي واسه ادامه ندارم

من: وااا. چي شده. چرا يه دفعه

س: ميخوام برم توي يه جزيره دور از آدمها واسه خودم توي يه غار يا روي يه درخت زندگي كنم

من: عزيزم الان اينقدر مشكلات اقتصادي و اجتماعي آدمها زياد شده و به قول قديميها زندگي سخت شده كه خيلي ها همچين چيزي دلشون ميخواد. با همسرت يه سفر بريد. يه خورده برنامه‌هاتو عوض كن و.... باور كن تأثير داره

س: ديگه شوهرم و دوست ندارم

من:

س: اصلاً‌ منو نميبينه

من:

س: اون همه عشق و عاشقي تموم شد رفت. خودشو توي كارش غرق كرده. اگه بهش اطمينان نداشتم ميگفتم ...

من: س عزيزم اين چه حرفيه. خوب داره واسه زندگي تلاش ميكنه. اون خيلي دوستت داره. همه اينو ميدونن خودت هم ميدوني

س: پس چرا من اين حس را ندارم. به نظرم يه تيكه يخ شده، سرده، بيروحه، .... نميتونم بهش تكيه كنم و ....

من: نه خوب شايد توي كارش مشكلي داره، سرش شلوغه و .... تو حساس شدي

س: نه. وقتي هفته پيش از مأموريت اومدم با اينكه دلم براش يه ذره شده بود ولي اون خيلي واكنش نشون نداد

من: ببين مردها اون جور كه ما فكر و حس ميكنيم، فكر نميكنن. شايد به نظر خودش بهترين و عاشقانه‌ترين برخورد را كرده

.................

......................

س: نه. عوض شده. داره ميشه يه تيكه يخ. ديگه نميتونم بي‌مهري را تحمل كنم. خسته شدم. ميخوام بزنم زير همه چيز. دلم ميخواد بميرم. همه ميگن بچه همه چيزو عوض ميكنه و ...

من: عزيزم اين چه حرفيه !!!!!!! به نظر من نبايد از بچه به عنوان وسيله استفاده كرد. يه موجود حساس و پاك نياز به محيط امن و آسايش داره تا بارور بشه يعني چي بكنيدش وسيله و .....

س: آخه من خيلي دلم بچه ميخواد. واي پس حس مادر شدنم را چكار كنم

من: هااااااااااااااااااان

س: گاهي ميزنه به سرم برم خودمو گور گم كنم

من: س عزيزم اين چه حرفيه. باور كن يه خورده روزمرگيهاتون زياد شده. يه خورده تغيير برنامه ميخواهيد و....

س: همسرجان كه گوشكوب تشريف دارن و ....

من: خوب عزيزم تو بذار. تو حركت كن

س: خسته شدم (هق هق گريه بلند ميشه). من بايد خودم به يكي تكيه كنم نه اينكه همش مواظبش باشم و تلاش كنم

.................

 اينها بخشي از مكالمه تلفني ديشب من با يكي از دوستاي صميميم بود كه حدود چهار سال پيش طي يه مراسم خيلي عشقولانه بعد از سه چهار سال رفت و آمد و خواستگاري و كلي معركه با هم ازدواج كردن.

واقعاً نميتونستم نظر بدم. هر چند من دوست صميميشون هستم و از خيلي مسائل با خبر، ولي آدم هيچ وقت نميتونه به عنوان نفر سوم در مورد نحوه درست يا غلط بودن برخورد يه زن و يا شوهر نظر بده.

بدجور گير كرده بودم. نه ميتونستم ازش طرفداري كنم و نه ميتونستم نكنم. نميدونم شايد به خاطر وضعيت زندگيهامون و بدو بدو كردنمون ارزش بعضي چيزا و شايد هم تعريفمون از بعضي چيزا عوض شده.

كاش توي روابطمون با همسرامون يه خورده بيشتر دقت كنيم. يه خورده وقت بذاريم. توي جامعه كه مدام نامردمي ميبينيم، اذيت ميشيم، رنج ميبريم، غصه خودمون و يا اطرافيانمونو ميخوريم و ...... كاش حداقل سعي كنيم يه خورده از خودمون مايه بذاريم و با همسرمون و با بچه‌هامون جو شاد و عشق را تقسيم كنيم. انرژي بديم و انرژي بگيريم.

 هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت                          كندم قصد دل ريــــش به آزار دگر

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 12 PM |

عليرغم اينكه كلي بهم وعده و وعيد داد ولي بازم يه جورايي سرم شيره ماليد و ...

بگذريم. ديدم نميتونم بخاطر دو قرون دو زار برم هر روز مثل بقيه چونه بزنم. قلقشو ديگه فهميده بودم ولي من آدم اين كارا نبودم و نيستم. 

خوب رسيديم به آخر سال و پاداشهاي ميليوني بعضيها و  ...... همون داستان قديمي كه تكرار شد

حتماً‌همه اين ايميل كه تكنيكهاي مضحك مختلف شيره ماليدن سر رئيس مبني بر اينكه سرت خيلي شلوغه و تو كارمند خوبي هستي را يادآوري ميكنه را ديدي.  واقعاً اون شركت جايي بود كه اگه يه اپسيلون خورده شيشه داشتي ميتونستي به راحتي از تكنيكهاي ياد شده استفاده كني و خودت را مشغول و يا به اصطلاح خودشون بيزي Busy نشون بدي و بشيني چت كني. مدير كوچك ما به راحتي با اين تكنيكهاي مضحك فكر ميكرد كه واووووووووو عجب كارمندم سرش شلوغه و پاداش روي پاداش 

بالاخره كجدار و مريض تا آخر قراردادم باهاشون اومدم و از اول تير كلاهم و برداشتم و فرار كردم.

راستي يادم رفت بگم كه يه پروژه نيمه تمام دستم بود كه من بردم خونه و تمومش كردم و مثل آدم خوبها ساعات مفيد كاري را براشون فرستادم و اصلاً هم توش آب نبستم و اونها هم بعداً برام جبران كردن

برام يه نامه فرستادن كه مثلا من خودم اونو نوشتم و اقرار (اقرار) كردم كه هيچ حق و حقوق قانوني نسبت به اونجا ندارم و بر اساس قوانين ج.ا.ا. تمام حق و حقوق قانونيمو دريافت كردم.

فكر كن. شاه بخشيده شاه‌قلي نميبخشه. من اگه ميخواستم برم حق و حقوق قانوني بگيرم كه اين همه صبر نميكردم. ميرفتم شكايت ميكردم و حداقلش اين بود كه اذيت ميشدن.

به اين نتيجه رسيدم كه خيلي با ملايمت برخورد كردن باعث ميشه طرف فكر كنه هيچي نميفهمي. عجب ها ......

 

خوب خدا را شكر كه من نماز سر وقت نميخونم و اون همه روزه نميگيرم و احيا نميرم و حج هم نرفتم و خيلي كارهاي خوب خوب هم نميكنم و جانماز آب نميكشم و ...در عوض حق كسي را نخوردم و هميشه آزاد بودم و سعي كردم و ميكنم كار خلاف انسانيت نكنم و ادعايي هم ندارم كه من مسلمونم و ال و بل و جيمبل

 

 پ.ن: لطفاً به جماعت مسلمون و غير مسلمون بر نخوره كه اصلاً حوصله ندارم.

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 9 AM |

توي اون شركت يه خانوم منشي بود كه تقريباً با من اومده بود. ليسانس مديريت بازرگاني داشت و سه سال سابقه كار و خيلي خيلي دختر مهربون و دلسوزي بود. اينقدر اين اهالي پر فيس بهش امر و نهي كردن و اذيتش كردن كه گذاشت و رفت. خيلي وقتها توي آشپزخونه واسه من گريه ميكرد و ميگفت كه مريم من و تو واسه اينها مثل افغانيها واسه ايرانيها هستيم !!!

نميدونم چرا باز من موندم. شايد ميخواستم ببينم چقدر ميتونم تحمل كنم.

بعد از اون، يك خانوم مهربون ديگه اومد اونجا. خون اونو هم ميكردن توي شيشه. فكر ميكنم فقط يه كم با من تونست ارتباط برقرار كنه اونم با ترس و لرز. آخه ميدونيد كه ديوارهاي اون شركت همه موش و اونم چه موشهاي موزي داشت و موشها هم كه گوششششششششش

اولين پاداشها را توي مرداد ماه دادن. به من هيچي  . مدير كوچك فرمودن طبق قوانين  نميتونم به شما الان پاداش بدم چون هنوز سه ماهتون تمام نشده، قول ميدم سري بعد جبران كنم و ال ميكنيم و بل ميكنيم. من متوجه تمام زحماتي كه شما اينجا متقبل ميشيد هستم !!! (واله ما که نفهمیدیم کدوم قانون. هر جا هر چی به نفعشون بود میشد قاننننون. قانون جنگل قانون گوسفندی قانون ....)

يه بچه اونجا بود كه ميگفت نميتونم فارسي حرف بزنم، البته با ماها. آخه عزيزم با كارگرها و مأمور پيك و رستوران‌دار و بنگاهي و خلاصه با همه ميتونست فارسي حرف بزنه ولي با ماها نميتونست

اين بچه كوچولوهه يه ليسانس اقتصاد از يكي از دانشگاههاي در پيت همين اطراف گرفته بود و خلاصه جونم واستون بگه كه ماهي نهصد و هفتاد هزار تومن حقوق ميگرفت. حدود يه سال هم سابقه داشت ولي يك آدم زبون باز و پر افاده‌اي بود كه وقتي مدير كوچك نبود احساس برش ميداشت و ميخواست حكومت كنه.

فكر ميكنم خيلي راحت ميشه حدس زد كه بقيه مزايا و پاداشش چقدر بود. البته بقيه هم همينطور بودن.

مدير كوچك يه قلقي داشت. بايد ازش تعريف ميكردي، تا عرش ميبرديش بالا و از سفر كه ميومدي واسش يه چيز ميخريدي و از همه مهتر زير آب بقيه را ميزدي تا رقمهاي آنچناني بهت پاداش بده. منم كه عمراً

هر روز در فواصل زمانی معین در تماس با همسر جان ایشون ریز ریز فعالیتها را به سمع و نظرش میرسوندن. بچه ها مسخرش میکردن میگفتن الان زنش خبر داره که رنگ ش*و*ر*ت خاونم فلانی چه رنگیه  آخ که چقدر این قبیله متظاهر پشت سرش مسخرش میکردن و توی روش ازش تعریف و اونم که

الان كه يادم ميفته از دست خودم لجم ميگيره كه چرا عمرم و اونجا هدر دادم و از اون بدتر اينهمه بهشون سرويس دادم. اونجا هيچ كس كامپيوتر بلد نبودن و من چه سرويسهايي رايگان در امور سخت‌افزار و نرم‌افزار بهشون ميدادم. البته ادعا كه خيلي زياد بود. مثلاً به راحتي اصطلاح كرش كردن هارد را بكار ميبردن، ولي حاضرم قسم بخورم كه نميدونستن چيه؟؟ اصلاً هارد خوردنيه، پوشيدنيه، چيه؟؟؟

لوگوي بالاي سربرگهاشونو ميخواستن فارسي بنويسن من خنگ بردم خونه و كلي باهاش كار كردم و چند طرح براشون زدم. البته با تأكيد اكيد ميگم كه اينها همه صلواتي بودن. صلواتي

كار اگه ميموند ميبردم خونه و وقت خودم را توي خونه ميذاشتم روي سر و كله زدن با پيمونكارا و حتي يه بار براي تحويل يه كار رفتم در خونه يه پيمونكار اون سر شهر.

خوب خنگ بودن كه شاخ و دم نداره     اين حس تقوا در كارم منو كشته

يه بار شديداً اعتراض كردم و استعفا نوشتم كه بيام بيرون. مدير كوچك با اون زبونش دوباره وعده و وعيد داد و كلي عذر خواهي و ......من دوباره خر شدم

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 8 AM |

نميدونم چرا خيلي مايل نبودم اينجا روزانه بنويسم ولي وقتي ديروز يه "اقرار نامه" از شركت قبليم به دستم رسيد باعث شد كه خيلي ناراحت بشم. اين اقرارنامه مثلا از طرف من نوشته شده و فقط جاي امضا خودمو كم داره. آمپرم چسبيد دلم ميخواست زنگ بزنم بگم خودتونم امضاش كنيد. حالا كه آدم زنده وكيل و وصي داره خوب واسه چي شما، شما پول پيك ميدين و اين نامه را براي من ميفرستيد تا امضا كنم!!!!!!!!

تصميم گرفتم اينجا بنويسم تا شايد سبك بشم.

 

غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه                  كه اين معامله تا صبحدم نخواد ماند

بريــن رواق زبرجد نوشـــته‌اند به زر                   كه جز نكويي اهل كرم نخواهد ماند

 

قسمت اول

تا سال 86 توي سه تا شركت به صورت پاره وقت و پروژه‌اي كار ميكردم كه فقط از يكيشون واسم بيمه به صورت تمام وقت رد ميشد. تقريباً هر ترم حدود 9 واحد هم تدريس هم برميداشتم ولي به خاطر مسايلي كه شايد بعداً بگم عضو هيأت علمي با حكم كارگزيني نشده بودم. اوضام خوب بود. در واقع روي هم رفته از وضعيتم راضي بودم. برنامه‌ريزي مشخص داشتم . تنها دو چيز گاهي خيلي اذيتم ميكرد: - مأموريتها و يا جلساتي كه گاهاً با هم تداخل داشتن (صبح تهران، ظهر مشهد، شب تهران، فردا صبح سنندج، پس فردا شمال و .....) – موندن توي ترافيك و حرص خوردن

كم كم به اين نتيجه رسيدم كه حجم كارم را كم كنم، يه جا برم ثابت بشم و يه خورده بيشتر به فكر خودم باشم. ميخواستم توي همون شركتي كه واسم بيمه كامل رد ميكردن بمونم ولي اونجا عليرغم حقوق خوب و مدير عامل بسيار مهربونش (يك مرد مسن‌تر از باباي خودم كه خيلي دوستش دارم و خداييش اون هم خيلي به من محبت داشت. با اينكه همه توي اون شركت يه جورايي فاميل بودن و خيلي مذهبي ولي من با همشون ارتباط برقرار كرده بودم و همه احترام هم را داشتيم)، تنها عيبش اين بود به خاطر وضعيت سيا ... يه مدتي ديگه پروژه‌هاي بزرگ بر نميداشتند و كم كم داشتن جهت‌گيري كار را عوض ميكردن كه هيچ چالشي نداشت و ......

اين شد كه با معرفي يكي از دوستام رفتم شركت "ر". يه شركت به گفته خودشون با مديريت خارجي و كلي ادا و اصول و اطوار بيخود.

روز اول كه براي مصاحبه رفتم يه آقاي جوون (آقاي ل) به عنوان مدير عامل اومد و باهام مصاحبه كرد و كلي كلاس گذاشت و كلي از كارشون و انواع پروژه‌ها و بالاخره خيلي چيزها حرف زد. كاملاً اعتراف ميكنم كه عليرغم اون سابقه كاري، من خام حرفهاش شدم. خودم هم نفهميدم چرا ولي قبول كردم كه برم اونجا. بعدشم گفتن آمدن به اينجا كه به اين آسونيها نيست. بايد با نائب رئيس هيأت مديره كه يه آقاي آلماني (اصالتاً خارجي بود) مصاحبه كنيد و ايشون هم بايد نظر بدن. و .....

در مورد حقوق هم صادقانه گفتم كه اون شركت (بيمه رد ميكردن) چقدر بهم ميدن. بهش هم گفتم كه اين حقوق را در ازاي حداكثر دو روز كار توي هفته ميگيرم و ....آقاي "ل" هم گفت ما هم پايه را همون ميذاريم ولي در عوض پاداش ميديم و ال ميكنيم و بل ميكنيم و ...

بالاخره مصاحبه دوم هم منو پذيرفتن و رفتم اونجا و شروع كردم. يه مدت گذشت فهميدم كه چه اشتباهي كردم. افتاده بودم توي چاه چون آواز دهل شنيدن از دور خوش است. حجم كارم خيلي خيلي زياد شد. ديگه نميتونستم توي خونه روي هيچ پروژه و طرحي كار كنم. تا دير وقت شركت ميموندم. همون ماه اولي تهيه يه گزارش در مورد بانك .... و تهيه گزارش توجيه مالي اقتصادي پنج تا شركت (Sisters Company) را بهم دادن. استرس و فشار كار يكطرف و جو خشك، بيروح، كلاس كش، مزخرف، آدمهاي پر فيس و افاده و متظاهرش هم همونطرف.

كل نيروشون به تعداد انگشتهاي يه دست نميرسيد ولي خوب همه جون خودشون خارجكي بودن ديگه (مثلا تا دبي رفته بودن ديگه خارجكي شده بودن) كه هيچ تحصيلات درست حسابي و يا سابقه كاري درخشاني نداشتن. همه متظاهر. هيچ وقت هيچ جا اين همه آدم دروغگو و پاچه‌خوار همزمان نديده بودم. فقط رئيس هيات مديره و نايب رئيسش آدمهاي تحصيل كرده‌ و مجربي بودن كه از شانس من بيچاره تقريباً همزمان با ورود من و استخدام يه خانوم منشي جديد ديگه اونها خودشونو از كار  اجرايي كشيدن بيرون و مديريت همه امور و سپردن به يه مدير كوچك (همون آقاي "ل") كه اعتماد به نفسش شوك كننده بود

من و اين مدير كوچك با هم ماجراها داشتيم .......

    

 

+ نوشته شده توسط مریم در و ساعت 9 AM |